முதல் 184 வரிகள்.
راوی: بذارید یه داستان قدیمی رو جور دیگهای براتون تعریف کنم
و اونوقت میبینیم که چقدر خوب میشناسیدش
روزی روزگاری دو تا قلمرو وجود داشت
که بدترین همسایههای دنیا برای هم بودن
اختلاف بین اونها اونقدر زیاد بود
که میگفتن فقط یه قهرمان بزرگ
یا یه شرور وحشتناک میتونه اونها رو با هم متحد کنه
توی یکی از قلمروها آدمهایی مثل من و تو زندگی میکردن
با یه پادشاه مغرور و طماع که بهشون حکومت میکرد
اونها همیشه ناراضی بودن
و به ثروت و زیبایی همسایههاشون حسودی میکردن
چون توی اون یکی قلمرو، یعنی مورس
هر جور موجود عجیب و شگفتانگیزی که فکرش رو بکنی زندگی میکرد
و اونها نه به پادشاه نیاز داشتن و نه ملکه
بلکه به همدیگه اعتماد داشتن
توی یه درخت تنومند بالای یه صخرهی بلند در مورس
یکی از همین موجودات زندگی میکرد
شاید در نگاه اول فکر میکردی یه دختره
اما اون فقط یه دختر معمولی نبود
اون یه پری بود
(نفسش تو سینه حبس میشه)
بفرما، درست شد
و اسمش
ملیفیسنت بود
صبح بخیر آقای چنترل
از کلاهتون خیلی خوشم میاد! اوه. (خنده کوتاه)
نه. نه، این کارو نکن
آخ
(صدای پرنده)
ها! دستت بهم نرسید
صبح بخیر. صبح بخیر
کارتون حرف نداره دخترا
هورا
این همه سر و صدا برای چیه؟
نگهبانهای مرزی پیدا کرد
چرا تو باید بهش بگی؟ من میخوام بگم
تیستلویت: من میخوام بگم
فلیتل، این کار قانون داره
این دفعه من میگم، دفعه بعد تو بگو
فلیتل: نه، دفعه قبلی رو تو گفتی
پس این دفعه نوبت منه و دفعه بعد نوبت تیستلویت
چی رو بهم بگید؟
باشه! (نفس عمیق)
ممنونم
ملیفیسنت، نگهبانهای مرزی
نگهبانهای مرزی پیدا کردن
یه دزد آدمیزاد رو کنار برکهی جواهرات
متاسفم
با اون بالهای بزرگش همیشه عجله داره
آدمیزاد، اونم اینجا؟
امیدوارم دوباره جنگ نشه
من نمیترسم
تازه، تا حالا یه آدمیزاد رو از نزدیک ندیدم
بیا بیرون
پسر: نه. اونها میخوان من رو بکشن
تازه، قیافههاشون هم خیلی ترسناکه
این حرفت خیلی بیادبانه است
بالتازار، به حرفش گوش نکن
تو یه زیباییِ اصیل داری
دزدی کار درستی نیست
اما ما کسی رو به خاطرش نمیکشیم
بیا بیرون
همین الان بیا بیرون
تو دیگه بزرگ شدی؟
نه
فکر کنم فقط یه پسربچه است
تو هم فقط یه دختری
فکر کنم
تو کی هستی؟
اسمم استفانه
تو کی هستی؟
من ملیفیسنتم
آره، درسته
باید پسش بدی
چی رو پس بدم؟
اگه میدونستم میخوای پرتش کنی دور
پیش خودم نگهش میداشتم
پرتش نکردم دور
فرستادمش خونهاش، همونطور که میخوام تو رو بفرستم
میدونی، یه روزی من اونجا زندگی میکنم
توی اون قصر
الان کجا زندگی میکنی؟
توی یه انبار غله
پس پدر و مادرت کشاورزن؟
پدر و مادرم فوت کردن
مال من هم همینطور
دوباره همدیگه رو میبینیم
میدونی که واقعاً نباید برگردی اینجا
اینجا امن نیست
و اگه خودم این انتخاب رو بکنم
اگه برگردم، تو هم اینجایی؟
شاید
آخ! چی شد؟
انگشترت
آهن پریها رو میسوزونه
متاسفم
بالهات رو دوست دارم
راوی: ملیفیسنت به این فکر میکرد که چطور استفان انگشترش رو دور انداخت
اون که توی این دنیا داراییِ چندانی نداشت
فقط برای اینکه دستهاشون بتونه دوباره همدیگه رو لمس کنه
و قلبش به لرزه در اومد
اینطوری بود که اون دزد جوان
که امیدوار بود یه قطعه جواهر بدزده
استفان: ملیفیسنت
چیزی رو دزدید که خیلی باارزشتر بود
استفان: ملیفیسنت؟
ملیفیسنت
بعد از این همه هفته
ببین کی برگشته
فکر کردم به ریسکش میارزه
خب، اینجا برای تفریح چیکار میکنی؟
(خندهی ملیفیسنت)
ووی
(خنده)
راوی: استفان و ملیفیسنت
تبدیل به دوستهایی شدن که هیچکس فکرش رو نمیکرد
و برای مدتی اینطور به نظر میرسید که
حداقل بین اون دو تا
نفرت قدیمیِ بین آدمها و پریها
فراموش شده
همونطور که انتظار میرفت، دوستی کمکم به چیز دیگهای تبدیل شد
و توی تولد ۱۶ سالگی ملیفیسنت
استفان به ملیفیسنت یه هدیه داد
بهش گفت که این بوسهی عشق واقعیه
اما تقدیر این نبود
با گذشت سالها
جاهطلبیِ استفان اون رو از ملیفیسنت دور کرد
و به سمت وسوسههای قلمرو آدمها کشوند
در حالی که ملیفیسنت، که قویترینِ پریها بود
تبدیل به محافظ مورس شد
ملیفیسنت اغلب تنها پرسه میزد
و گاهی با خودش فکر میکرد استفان کجاست
چون هیچوقت طمع و حسادت آدمها رو درک نکرده بود
اما قرار بود یاد بگیره
چون پادشاه آدمها
درباره قدرتِ رو به رشدِ مورس شنیده بود
و میخواست نابودش کنه
سرباز: گارد، ایست
گارد، ایست
خودشه، همونجاست
مورسِ مرموز؛ جایی که هیچکس جرئت نمیکنه پا توش بذاره
از ترسِ موجودات جادویی که اونجا کمین کردن
خب، من میگم نابودشون کنید
جلوتر نیا
یه پادشاه
از یه جنِ بالدار دستور نمیگیره
تو برای من پادشاه نیستی
سرش رو برام بیارید. سرباز: گردان
پیشروی کنید
برخیزید و کنار من بایستید
سرباز: صف رو حفظ کنید
سرباز ۱: اینها موجودات تاریکی هستن
سرباز ۲: موجودات تاریکیان
هنری: حمله
تو! (فریاد)
به سمت پادشاه
(ناله همگانی)
تو مورس رو به دست نمیاری
نه الان، و نه هیچوقت دیگه
تو... (ناله)
هنری: وقتی بر تخت پادشاهی نشستم
به مردم قول دادم
که یه روز
مورس و گنجینههاش رو تصرف کنیم
تکتک شما
با من پیمان وفاداری بستید
و برای این هدف همقسم شدید
اعلیحضرت. (ادامه سرفه)
شکستخورده در جنگ
قراره این میراث من باشه؟
میبینم که منتظرید من بمیرم
زیاد طول نمیکشه. اما بعدش چی؟
من جانشینی انتخاب میکنم
تا تخت پادشاهی رو بگیره و از دخترم مراقبت کنه
کدوم یک از شما
لیاقتش رو داره؟
اون موجود بالدار رو بکشید
انتقام من رو بگیرید
و بعد از مرگم، تاج و تخت مال شماست
ملیفیسنت
ملیفیسنت
خب، زندگی با آدمها چطوره؟
ملیفیسنت، اومدم بهت هشدار بدم
اونها قصد دارن تو رو بکشن
No comments yet. Be the first to leave one.