முதல் 200 வரிகள்.
ما شاخهای قائم بالذات هستیم
نباید از دروغگو بترسیم
نباید فریب بخوریم
...ما یکی هستیم، نباید
چرا من طرد شدم؟
تو هیولای ایتالیا هستی
همه دنبال تو هستن
چرا؟
میخوان تو رو بکشن
...ولی من
...من... من
...میخوام
ولی من میخوام درمانت کنم
:مـتـرجمـین پـــویـــــــا و کـــیــانــــوش Toxicity & Kianoosh_93
دیوونه شدی؟
بعد از ساعتها اولین حرف واضحیه که زدی
بازم یجورایی خیال آدم رو راحت میکنه که
هنوز رقیب قدیمیم وجود داره
یه جایی توی جسمت
- بهم دارو خوروندی؟ بیهوشت کردم -
برام چارهای نذاشتی
مثل من، لابیرنتها تو رو هم مسموم کرده بودن
ولی دارم براش پادزهر درست میکنم
زودباش بازم کن
نه نمیشه
بخاطر امنیت خودته
- و امنیت فلورانس - من دیگه دشمن تو نیستم
چند بار باید اینو بهت ثابت کنم؟
تو با لابیرنتها متحدی
لئوناردو... از چی داری حرف میزنی؟
از دروغهات حرف میزنم
از لابیرنتـت
...از
پسران میتراس لعنتی
از ترکها
از اون مثلاً پاپ سیکستوس
...از تمام کسایی که طلب تبعیت کورکورانه دارن
در حالیکه از نام خدا به عنوان حکمی برای نابودی استفاده میکنن
خدایی که اصلاً از وجودش مطمئن نیستم
...ولی اگه وجود داشته باشه
،از اتفاقاتی که در جلوی دیدگانش میافته وحشتزده میشه
براتون متاسفم بانو
میدونم سروان دراگونتی از متحدان دانا و قدرتمندتون بود
ولی ترکها به گسترش ترس و وحشت ادامه میدن
مگر اینکه جواب حملهشون رو بدیم
باید متحد بشیم
،فلورانس با میزبانی مراسم وظیفهش رو انجام میده
ولی تعهد ما در همین حده و بیشتر نیست
زندگی خطرناکی داریم، در دوران خطرناکی هستیم
برای بقا، به متحد نیاز دارین
انزوا فقط ویرانی فلورانس رو قطعی میکنه
شما در جایگاه قدرت هستین بانو
توصیه میکنم ازش استفاده کنید
هیچ پول و قدرتی نمیتونه امنیت کسی رو تضمین کنه
،در واقع، هر چی بیشتر داشته باشم کمتر احساس امنیت میکنم
تنها چیزی که میخوام یه زندگی شاد و آروم برای جولیوــه
...وقتی بقیه همچین دردی رو تحمل میکنن
صلح و آرامشی وجود نداره
،به عنوان یه مادر زندگیت دیگه فقط به خودت تعلق نداره
به بچهت تعلق داره
ولی تو مادر جدید فلورانس هم هستی
مردمت رو نادیده نگیر
...بذار با ترکها بجنگیم
و از وطن فرخندهمون بیرونشون کنیم
...حالا که پیشمی
...بگو ببینم
به اختیار باور داری؟
حالا داریم خدا رو به بازی میگیریم داوینیچی؟
خب شاید یه خدای کوچکتر
...ولی اگه من یه چیزی به پلیدی انسان میساختم
آخرین کاری که میکنم، قدرت دادن بهش برای انتخاب بین بد و خوب ــه
نبوغ خداوند همین جا معلوم میشه
برخلاف پرندهی توی آسمون ،و حیوون توی دشت
ما باید انتخاب کنیم
قدیس یا عاصی
پس داری میگی توانایی اینو داریم که ...هم کارای خیلی خوب انجام بدیم
هم کارای وحشتناک؟
اهمم
و مشخصه که باور داری من پلیدی رو انتخاب کردم
...بازم میپرسم منو به چی متهم میکنی؟
...خب، نظریهی الانم
...اینه که تبدیل به یه نماد فیزیکی شدی
...که نشوندهندهی کشمکش باطنی و ابدی انسان
بین خوب و بد ــه
میدونی، یه بخشی از تو دنبال تقواست
بخش دیگه یه قاتل ــه
...من نماد
...و
ادعا میکنی کی رو کُشتم؟
...خب، توی رُم
کاردینال رودریگو
و اون مالک گرمابهی بیچاره
و کلوریس اورسینی
و توی فلورانس، سروان دراگونتی از افسرانِ شب
کار من نبوده
تو قاتلی هستی که توصیفش کردم
...انسانی دیندار
...که با پشیمانی آدم میکشه
و بعد قربانیانش رو به عنوان آثاری از هنر مذهبی به نمایش میذاره
خدایا
...چر
چرا؟
چرا اینکارو کردم؟
گمونم برای شکوه و افتخار لابیرنت
...نه، نه، نه. من
تا حالا به دستور اونا آدم نکشتم
...نه، لابیرنتها میخوان تمام آدما دیندار بشن
تا در مقابل خدا همه همفکر باشن
دیدی؟
...ایمان و اعتقاد
...به طریقی
از تو یه گناهکار ساخته
...معمار گفت
پایداری شکلهای متفاوتی داره
...وقتی... وقتی تحت نفوذ اونا بودم
...به یه دنیای دیگه
...وارد شدم، یه هستی دیگه
که بخاطر پایداری من بوجود اومده بود
...ولی دنیای تو دنیای تو متفاوت بوده
...باعث شده بهش عمل کنی
...آدم بکشی
...من
...من
به آموزشهاشون شک داشتم
...در انگیزههاشون تردید کردم. من
...من
من از اونا نیستم
هرگز نبودم
قلبم... حتماً خیلی تیرهست
...روحم با ظلم و ستم شکافته شده
نمیشه نجاتم داد
خب تو که منو نجات دادی، مگه نه؟
...بعد از تمام چیزایی که تجربه کردیم، من
نمیتونستم مُردنت رو تماشا کنم
...خب
...پس اون ریاریویی که میشناسم
هنوز وجود داره
هنوز وقت هست
میتونم درمانت کنم
جسم و روحت رو
میتونیم از شر اون گناهکار راحت بشیم
...براحتی نمیشه از دست من خلاص شد
حرومزادهی روانی
نمیخوام بهت آسیب برسونم
میخوام کمکت کنم
کمک تو، سرزنش کردن بخاطر این اتفاقاته
...با این تصورات روشنفکرانهـت مغزش رو پُر کردی
و گناه، شرمساری و ندامت رو نشونش دادی
با پریشونی سردرگمش کردی
دیگه این نالههای رقتانگیزش رو تحمل نمیکنم
...این کِرمی که توی جونم افتاده رو نابود میکنم
،بعد دمار از روزگارت درمیارم
لئوناردو داوینچی
آره... متوجهم
قول میدم
- آره بهش میگم - سوفیا؟
ببخشید، بیدارت کردم
نه، اشکال نداره
داشتی با کی حرف میزدی؟
داشتم با مادرم حرف میزدم
...بنظر یکم احمقانهست ولی
بعضی وقتا جلوم ظاهر میشه
احمقانه نیست
- کی مُرده...؟ - نمُرده
...اون
دقیقاً مطمئن نیستم
واقعاً نمیبینمش
تو ذهنم باهام حرف میزنه
بیا
بیا تو بغلم
یکم بخواب
حرفم رو باور نمیکنی
باور میکنم
مادرت چی میگه؟
یه پیغام داشت
برای تو
گفت باید منو ببری پیش اون
پیش لئوناردو داوینچی
ماهیت سمِ قورباغهی زهرآگین
خیلی حال بهم زنه
...اگه به زغال فعال اضافهش کنم
باید سرعت رو ببره بالا
میدونی، اون تحسینت میکنه
کرمی که تو جونمه
به اعتقاد راسخت غبطه میخوره
اینکه براحتی تصمیم میگیری
ولی من درونت رو میبینم داوینچی
میدونم که اون اعتقاد راسخ پوچ ــه
اشتیاقت، ترست رو پنهان میکنه
ترسی که بخاطر از دست رفتن تلاش و کوششـت داری
میشه بیشتر توضیح بدم؟
بفرما
،بنظرم یه قتل عادلانه رو تحسین میکنی
از دیدن آدمی با روح آشفته لذت میبری ...که هنوز زندهست
...قلبش میزنه
No comments yet. Be the first to leave one.