முதல் 153 வரிகள்.
اینجا «برک جدید»ـه، توی جشن «اسناگلتوگ»
بهترین موقع ساله
از چراغونیها گرفته تا آوازهای شکار
و خریدهای عید
اوه، آره
به سلامتی! نوشیدنیهای «یک-ناگ» مخصوص
یه دور دیگه! مال منو دوبل بریز
فقط یه چیزی کم بود... اژدهاها
ده سال از وقتی که وایکینگها و اژدهاها توافق کردن جدا از هم زندگی کنن میگذره
اما معنیش این نیست که دوستای پرندهمون رو فراموش کردیم
و بهترین بخشش، «نافینک»
شبِ عید اسناگلتوگ بود... جدی؟
من غذای مورد علاقهی «بیدندان» رو براش درست میکردم. چی بود؟
قزلآلای دریاچه با دورچینِ قزلآلای دریا... آره، آره
روی تختخوابی از قزلآلای رودخونه. همهمون عاشق قزلآلاییم
با اینکه اون دیگه اینجا نیست، من هنوزم براش درست میکنم
خیلی از خانوادهها از این کارها میکنن
این باعث میشه عزیزانمون توی قلبمون بمونن، حتی اگه دور باشن
خب، میخوای تو ماهی گرفتن بهم کمک کنی؟ دمت گرم
میخوایم به بیدندان غذا بدیم
بابا، من به چوب ماهیگیری نیاز ندارم
با همین سرِ کوچولوم به اون ماهیهای کوچولو شاخ میزنم
آخ
آخ! آخ! بیخیال نافینک. بیا بریم یه میانوعده برای بیدندان پیدا کنیم
ما برای درست کردن یه ضیافت سنتیِ اژدهایی کلی هیجان داشتیم
و بعد یهو یه چیزی یادم اومد
همه باهامون موافق نبودن
یس! کار کرد
«زفیر»، داری چیکار میکنی؟
دارم سیستم دفاعی در برابر اژدهام رو تست میکنم
تو و همهی بزرگترهای برکِ جدید دارین براشون خوراکی میذارین
اگه یکیشون سر و کلهاش پیدا بشه چی؟ خب اینکه خیلی عالیه. ما عاشق اژدهاهاییم
چرا؟ اونا هیولا هستن
اوه. خب
این رو توی زیرشیرونی پیدا کردم. مال پدربزرگ بود
چطور هیچوقت حقیقت رو دربارهی اژدهاها به ما نگفتین؟
ولی ما گفتیم. اژدهاها فوقالعادهان
اونا دوستای مان
این رو بهم بگو. اونا غولپیکرن؟
خب، آره. دندونهای برندهی تیغمانند دارن؟
آتیش از دهنشون بیرون میاد؟ فکر کنم همینطوره
چنگال چی؟ اونم دارن
پس چه اتفاقی واسه پات افتاد؟ اوه. اوه. خب
همونی که فکر میکردم
شاید بهتر باشه این دور و برها خوراکیهای ماهی نذاریم که جذبشون کنیم
چون میدونی کی دلش نمیخواد دسرِ اژدها بشه؟
من
نافینک، تو دلت میخواد دسرِ یه اژدها بشی؟
اومم. فک کنم نه
بیاین اژدهاها رو بکشیم
چطور اینطوری شد؟
اجداد ما از اژدهاها وحشت داشتن چون اونا رو نمیشناختن
آسترید، ما نمیتونیم بذاریم بچههامون همون راه رو برن
اومم. یادت میاد وقتی بچه بودیم توی «برک قدیمی»
چطور توی اسناگلتوگ نمایش اجرا میکردیم؟
اوه، آره. اونا خیلی باحال بودن
چی میشه اگه اون نمایشها رو دوباره زنده کنیم؟
و به بچههای برکِ جدید نشون بدیم که چطور انسانها و اژدهاها با هم دوست شدن؟
بزرگتر از قبل! ایدهی فوقالعادهایه
ولی فقط چهار روز تا اسناگلتوگ وقت داریم
اگه «جمعهی طاعون سیاه» رو حساب نکنی، میشه سه روز
آره، اون روز هیچ کاری پیش نمیره
همه فقط دارن خرید میکنن و سرفه میکنن
تیغهای بیشتر
فکر کنم بتونیم انجامش بدیم. بیا با «گابر» صحبت کنیم
منو گرفتی
بچهی پوستکلفتیه
هی، خوبی؟ آره، آره
فقط این همه صحبت دربارهی اژدهاها باعث میشه دلم براش تنگ بشه
میدونی که، توی تعطیلات سخته
یعنی بیدندان هم دلش برای من تنگ میشه؟
بزن به دماغش
آره! اینم دومی برای من
اوه! نفرین به شما، وروجکهای شیطون
چطور جرئت میکنین به مجسمهی «استوئیکِ بزرگ» بیاحترامی کنین؟
کی؟ استوئیک
شجاعترین وایکینگِ تاریخ برک
اون یه پادشاهِ واقعی بین وایکینگها بود
ها؟
اوه رفیق عزیزم، خیلی دلم برات تنگ شده
یادته اون موقعی که توی اون میکده بودیم
و اون دوتا ویزیگوت شرط بستن که من نمیتونم آرنج چپم رو
برای پنج دقیقه توی یه قابلمهی آش در حال جوش نگه دارم؟
چه دوران خوبی بود
گابر. هی، بچهها
داشتم با مجسمهی پدرتون طوری حرف میزدم که انگار واقعاً اینجاست
برام دردناکه که چطور کوچولوهای این شهر استوئیک رو فراموش کردن
میدونم، زفیر هم از اژدهاها میترسه
واسه همینه که میخوایم نمایش اسناگلتوگ رو دوباره راه بندازیم
شانس آوردین. متنی که برای آخرین نمایش نوشتم
بمیرین، ای جانورهای خبیث با روحهای پلید
وایکینگها تا ابد توی رودخانههایی از خون شما شنا خواهند کرد
این خیلی وحشتناکه
این دیگه با زمانهی ما جور در نمیاد
اومم. شاید لازم باشه از اول شروع کنیم
چرا اون لحظهای که همهچیز عوض شد رو نشون ندیم؟
اوه، اون عالی میشه
مثلاً وقتی من با بیدندان آشنا شدم و
شاید بهتره کلیتر نگاه کنیم عزیزم
وقتی که همهی وایکینگها و اژدهاها با هم دوست شدن
اوه آسترید، عاشق این ایدهام. همین الان شروع میکنم به نوشتن
این دقیقاً همون چیزیه که نیاز داریم
تا به دوستیمون با اژدهاها و البته
دوست بزرگم استوئیک، ادای احترام کنیم
خیلی خب
هیکاپ، تمام شب رو بیدار بودم
این فقط پیشنویس اوله ولی اگه بخوام روراست باشم
فوقالعاده شده
اوه! بیدندان؟
خیلی عالیه، نه؟
شگفتانگیزه
یه لحظه صبر کن، یه ایدهای به سرم زد
باید از این برای نمایش استفاده کنیم
خب، آره، این همون
واای، هیچوقت به فکر خودم نمیرسید
قراره طوری درستش کنم که عینِ بیدندان بشه
زفیر عاشقش میشه
اون قشنگه
اما چرخدندهها نمیتونن گرمایِ نوک دماغ دوستت رو برگردونن
یا برقی که توی چشماش بود
یا صدای بهترین دوستت رو
آره، منم دلم برای بابام تنگ شده گابر
آه، کاری میکنیم هر دوشون بهمون افتخار کنن
چند روزی به اسناگلتوگ مونده بود
و من داشتم برای نمایش حسابی هیجانزده میشدم
آه. نه، نه
و بعد یهو یه چیزی یادم اومد
یس! کار میکنه! بابا، قراره یه اژدها بگیریم
بیهوشش میکنیم تا نتونه ما رو بخوره
زفیر کل تله رو خودش طراحی کرده
آه، باعث افتخاره
زود باش نافینک. بیا بریم بیرون چندتا تله بذاریم
بدو! قراره یه اژدها بکشیم
مگه نگفته بودم از چاقوهای خوب استفاده نکنین؟ یکی اینجا به من کمک میکنه؟
بچهها! کسی
خیلی خب. امیدوارم این نمایش جواب بده
راه رو باز کنین
خبرهای عالی، رئیس
بعد از کلی تست بازیگریِ خستهکننده، بالاخره هیکاپمون رو پیدا کردیم
آره گابر، راستش میخواستم ازت بپرسم
دربارهی کل شخصیتِ هیکاپ توی داستان
هیکاپ، خودتو نشون بده
«تافنات»؟ تافنات، یه چشمه بهمون نشون بده
اوه، یه اژدها داره میاد
آآه. کمکم کنین. کمک
اِم... اِم، دیالوگم چی بود؟
من؟
درسته. من. تو
عالیه. حالا ببینم چطور با ترس فرار میکنی
اوه، زانوهای ضربدری رو نگاه
مثل یه برهی تازهمتولدشده کجوکوله راه میره. من
من اصلاً اینطوری نمیدوم
مگه من اینطوری میدوم؟ اومم
No comments yet. Be the first to leave one.