முதல் 200 வரிகள்.
۱۵ باز کن،
هوی، بلند شو
ملاقاتی داری. خودتو جمع و جور کن
بکت
من پدر جیمز موریسم، یکی از کشیشهای اینجا
امروز حالت چطوره؟
چیزکیک؟
نه، ممنون
میدونی، من وانیلی سفارش داده بودم
ولی واسم شکلاتی آوردن
همین الان منو بکش
خب پدر، ممنون که اومدی اینجا
ولی حالم خوبه
خب، منو ببخش ولی اکثر آدمها
توی شرایط تو، یه جور دیگه فکر میکنن
خب، به نظرم اکثر آدمهایی که جای من هستن
کلاً اکثر مردم
وضوح فکر و حضور ذهن من رو ندارن
نمیخوام پامو از گلیمم درازتر کنم
ولی، خب، ممکنه این آخرین فرصتی باشه
که میتونی با کسی حرف بزنی
چیزی هست که بخوای بگی؟
میدونی چرا اینجام، مگه نه؟
یه چیزایی میدونم. خب، نه، واقعیت نداره
داستان واقعی خیلی
چشمگیرتر از این حرفهاست
میخوای برام تعریفش کنی؟
خب
باید بهت هشدار بدم
این یه تراژدیه
و اصلاً هم با من شروع نمیشه
خندهدارش اینجاست که
با یکی دیگه شروع میشه
و منظورم از اون، اینه که مادرم
کلاً یادش رفته چطوری باید بازی کنه
مری استلا ردفلو
ساکن قدیمی هانتینگتونِ لانگ آیلند
وارث ثروت یه خانوادهی کلهگنده
که اون موقع ارزشش ۱۸، ۱۹ میلیارد دلار آمریکا بود
ممنون
حالا، یه شایعهای هست
که میگه پول خوشبختی نمیاره
کاملاً غلطه. پول قشنگ خوشبختی میاره
ما دیگه همهمون بزرگیم. بیخیال این حرفا بشیم
بهم گفتن شبی که پدرم رو دید
یه شبی بود مثل بقیهی شبها
منظورم اینه که، اون جوون بود، پولدار بود
مگه چی میتونست خراب بشه؟
ساعت چنده؟
وای، خدای من
چی؟ وای خدا
همین الان باید برم. الان باید بری؟
فعلاً
داری چیکار میکنی؟
باید برم. باشه
تحسینت میکنم که بهمون گفتی
با این حال
فکر کنم میدونی چه اتفاقی باید بیفته
من ۱۸ سالمه
متأسفانه
نه
این باید تصمیم من باشه
این منم که باید تصمیم بگیرم
خیلهخب
یا میتونی از شرش خلاص بشی یا هر کاری دلت میخواد بکنی
ولی نه اینجا
نه زیر این سقف
اینطوری شد که اون از مری ردفلو بودن
توی هانتینگتونِ نیویورک
تبدیل شد به مری ردفلو
توی بلویلِ نیوجرسی
نفس بکش
داری خوب پیش میری. نفس بکش
نمیتونم. نه، نه
بکت: پدرم فقط یک بار منو دید
وای خدای من
که همون یک بار کافی بود تا سکتهی ریوی کنه
درست همونجا توی بیمارستان یادبود جرسی سیتی
یه ماشینی که تا حالا ندیده بودیم
مادرم تنها موند
و مجبور شد توی ادارهی راهنمایی رانندگیِ نیوآرک کار کنه
خیلی زود، یه چیز مهمی بهم گفت
توی اون نقاشی
شاید ما رو از خانواده پرت کرده باشن بیرون
ولی از ارث محروم نشدیم
ببین، پدربزرگم یه تراستِ غیرقابلفسخ درست کرده بود
تا مالیات بر ارث نده
این یعنی کل اون ثروت
همهش، از املاک و مستغلات گرفته
تا قایقها و هواپیماها
و یکی دو تا جزیره، به ارث میرسید
به نفر بعدی که سنش بیشتر بود، تحت هر شرایطی
و من، که از همه کوچکتر بودم
ممکن بود یه روزی صاحب همهچیز بشم؛
البته به شرطی که بیشتر از بقیه عمر کنم
فقط باید منتظر میموندم
تا همهشون بمیرن
حالا شاید فکر کنی واسه یه مادر مجرد که همهچیز رو دوششه
فکر کنی که
زندگی سخت بود، ولی
الان بهت میگم
چون وقتی شروع کنی، همهشون مثل هم به نظر میرسن
با وجود محدودیتهای مالیمون
اون مطمئن شد که من فرهنگ، کلاس و استایل
یه جوونِ اصیلزاده رو داشته باشم
پس وقتی شلیک میشه، قشنگ از هدف رد میشه
میبینی چقدر فرق میکنه؟
اوهوم. میبینی؟
فقط کافیه شونههاتو باز کنی
این خیلی بهتره
باشه
اون اولین باری بود که
اولین باری که اون رو دیدم
جولیا استاینوی
همون اول فهمیدم که ما مکمل همدیگهایم
و خب، معلومه که اشتباه نمیکردم
اون بدون شک
دختری با جایگاه اجتماعی بالا، با سلیقه و جذاب بود
بعدی چیه؟ اون بزرگه؟
من جای درستی بودم
تو اینجا چیکار میکنی؟
مامانت دعوتم کرده
کجا زندگی میکنی؟
منطقهی بلویل
تو خیابون زندگی میکنی؟
چی؟
شنیدم مردم اونجا تو خیابون زندگی میکنن
من تو خیابون زندگی نمیکنم
منظورم اینه که قرار نیست تا ابد اونجا بمونم
چون قراره بهم ارث برسه
کلی پول و اینجور چیزها
کلی پول، آره؟
داری سعی میکنی خودنمایی کنی؟
اشکالی نداره اگه داری این کارو میکنی
نفر بعدی، لایل آرکدیل
چیزی نیست. همگی، حالش خوبه
لایل، میبینی؟
فقط به نوازندگی ادامه بده
هی، بکت
میتونی با من بیای؟
خب، مادرم جوون بود
واسه همینم اولش به علائمش
توجهی نکرده بود
دکترها هم همینطور
و خانوادهش... اوم، مطمئنم که میدونستن
مطمئنم میتونستن کمک کنن
ولی دریغ از یه حرکت
حتی یک کلمه هم حرف نزدن
بکت، این اصلاً درست نیست
چی درست نیست؟
تو باید بیشتر از اینها داشته باشی
یه چیزی رو ازت دزدیدن
و ازت میخوام یه قولی بهم بدی
قول میدی؟
باشه
بهم قول بده
که تسلیم نمیشی
تا وقتی که اون زندگیای که حقته رو به دست بیاری
تا وقتی همون زندگیای رو داشته باشی
که لیاقتش رو داری
همون زندگیای که تو رو براش بزرگ کردم
میتونی این کارو برام بکنی؟
«اون زندگیای که حقته»
منظورش از اون حرف چی بود؟
آخرین خواستهش این بود که
توی مقبرهی ردفلو دفن بشه
توی زمین خانوادگیشون در هانتینگتون
ما اینجا جمع شدیم
وقتی جوابی نیومد
بالاخره توی آرامگاه ابدیش دفن شد
درست همونجا کنار بزرگراهِ ایست اورنج
و عیسی به ما میگه: «من راه
راستی و زندگی هستم
هر کسی که ایمان داشته باشه...» یا در واقع هر زنی
همون لحظه بود که تصمیمم رو گرفتم
درست همونجا
که مستقیم برم سراغ اصل کاری
و جایگاه و خونهی واقعیم رو پس بگیرم
«امیدواریم حالتان خوب باشد.»
بعد از اون، یه تور کوتاه و پرماجرا
توی سیستمِ پرورشگاههای نیوجرسی داشتم
در مورد جولیا هم، روز به روز کمتر میدیدمش
تا اینکه بالاخره
دیگه کلاً ندیدمش
و با خودم فکر میکردم اگه دوباره مسیرمون به هم بخوره
من کی خواهم بود؟
یه آدم خیلی موفق؟
یا نه؟
خلاصه، سالها بعد، دیدم دارم
توی یه شغلِ کاملاً محترمانه کار میکنم؛
از اون مدلهایی که هر روز با کتشلوار میری سرِ کار
صبح بخیر. زود اومدی
بله قربان
خب، لطفاً برو سراغ اون سفارشِ بالای شهر
آپِر وست
من هنوز آمارِ ردفلوها
و اون ثروت رو داشتم
متأسفانه، نرخ مرگومیرشون به شکل رو اعصابی پایین بود
و دیگه تقریباً قبول کرده بودم
که حتی یه قرون از اون ثروت رو هم نمیبینم
No comments yet. Be the first to leave one.