முதல் 200 வரிகள்.
...پنج غريبه از سرتاسرِ دنيا
. کشف مي کنند که توانائيهايِ فوق العاده اي دارن
دختري که عضوِ تيمِ رقصه و متوجه ميشه . شکست ناپذيره
. تمامِ استخوانهاي بدنم رو شکستم
. ولي حتي خراش هم بر نداشتم
يکي ديگه ،کارمنديه که مي تونه بُعدِ چهارم . رو دستکاري کنه
...اين غريبه ها متوجه ميشن
. برايِ هدفِ بزرگتري خلق شده اند
...آيا تا بحال احساس کردي که مي توني
يه کارِ غيرِ عادي انجام بدي ؟
و يک پسري که به دنبالِ کشفِ حقيقت و ... اتمامِ کارِ پدرشه
. من دو روز پيش باهاش صحبت کردم
. خيلي به جوابِ تحقيقش نزديک شده بود
. اون مجبور شد از دستِ مردي که مرموز بود فرار کنه
. همه چيز رو به غير از کامپيوترش ،اينجا جا گذاشته
. مردي که به اين جريانات ،خيلي ارتباط داره
. سلام ،پدر- . سلام ،عزيزم-
...و اينک ادامه سريالِ قهرمانان
) قسمت دوم: ( به عقب نگاه نکن
همه ما تصور مي کنيم که مامورِ سرنوشتِ ... خودمون هستيد
. و توانايي مشخص کردنِ تقديرمون رو داريم
ولي آيا واقعاًمي تونيم اين انتخاب رو انجام بديم ؟
يا اينکه يک نيرويِ بزرگتر ،هدايتگرِ مسيرِ ماست ؟
آيا اين ،تکامله که ما رو حرکت ميده ؟
آيا علم ،مسيرمون رو مشخص مي کنه ؟
يا اينکه با مداخله خداوند ،در امان هستيد ؟
. آروم باش ،رفيق- من کجا هستم ؟-
. تويِ بيمارستاني
چه اتفاقي افتاده ؟
يادت نمياد ؟- . نه-
. تو پريدي ،پيت
پريدم ؟- . آره-
. از يک ساختمانِ15 طبقه
تو سعي کردي خودت رو بکشي. ديروز يه کمي . زخمي شدي
. فکر کردم که تويِ حالِ خودت نيستي
...چي داري ميگي ؟من
. سعي نکردم خودم رو بکشم
. تو ،تويِ کوچه بودي
...من پريدم و
...بعدش تو
. پرواز کردي- چکار کردم ؟-
. تو پرواز کردي و منو گرفتي
. از ارتفاع25 پايي تو خروجي اضطراري
من بالا اومدم و تو رو پايين کشيدم. اين اتفاقي . بود که افتاد
. بقيه اش ،ساخته ذهنته
متوجهي ؟
پدر ،مي تونم در موردِ يه چيزي باهات صحبت کنم ؟
حامله شدي ؟- . چي ؟نه-
مواد مصرف مي کني ؟- . پدر-
. راستش... مي دونم در چه مورديه
واقعاً؟
. در موردِ اينه که مي خواي بدوني کي هستي
مادرت در موردِ اينکه ازش سئوال کردي والدينِ . واقعيت کي هستن ،بهم گفت
. فکر کنم وقتش رسيده که بدونم
. اولش ،چند تا سئوال ازت دارم
ميشه بگي چرا مي خواي الان بدوني ؟
. فقط کنجکاوم
تو مي دوني اونا چه شکلي هستن و . چکار مي تونن انجام بدن
چکار مي تونن انجام بدن ؟- ... آره ،در موردِ سرگرمي و-
. مهارتشون
. ممکنه يه کمي عجيب باشه
...حتي اگر بگي که آدمِ عجيبي هستم
ولي معتقدم که بايد بزرگترها در اين مورد . تصميم بگيرن
. درسته. خيلي عجيبي
. کلير ،يه مشکلي وجود داره
. مشکل برايِ تو و اونا بوجود مياد
. اين قضيه ،يه کمي پيچيده اس
. خودم مي دونم- . خوبه-
...بذار يه نصيحتي بهت بکنم. بهترين کار اينه که
. زياد سخت نگيري و تا جايي که مي توني خوش باش . مثلِ عضويت در گروهِ رقص
. عضويت در گروهِ رقص ،کارِ سختيه. خيلي سخت
. البته که اينجوره ،عزيزم- . داره ديرم ميشه-
...هي
دوست ندارم اينقدر زود بزرگ بشي ،متوجهي ؟
. من يه چيزهايي مي دونم. بهم اعتماد کن
تو کي هستي ؟
. متاسفم ،متاسفم. آروم باش ،آروم باش
مسئولِ اينجا اجازه داد که وارد بشم. ما . امروز تمامِ ساختمون رو سم پاشي مي کنيم
تويِ خونه اي که يه خانم و سگ اونجاست ،کارم . تموم شده
. تقريبا اينجا هم تموم شد
...گوش کن ،مثل اينکه چند تا سوسک
. کفِ اينجا ديدم
تو کي هستي ؟با پدرم چکار کردي ؟
بذار يه نفسي تازه کنيم ،چطوره پروفسور ؟
. فکر کردم مسئله سوسکها ،مشکلِ خودم باشه
. آره ،جايِ هيچ بحثي نيست
آيا تو پدرم رو کُشتي ؟
فکر کنم کارمون در اينجا تموم شده ،اينطور نيست ؟
. خوب ،روز خوشي داشته باشي
. هي ،ببين ،من يه سم پاش هستم
اين مرد ،داخلِخونه شد و اسلحه . به رويِ من گرفت
. اون سم پاش نيست- . اين يارو ديوانه اس-
من ،داخلِ اين آپارتمان رو داشتم سَم پاشي . مي کردم
. اون ،اومد داخل و قاطي کرد
اگر تو سَم پاش هستي ،پس چرا کمربندِ اسلحه بستي ؟
. ممنونم از اينکه اومدي و نجاتم دادي- . خواهش مي کنم-
. موهيندِر سورِش هستم
. پسرِ پرفسور
. سلام ،نيويورک
. سلام. خوشحالم از اينکه شما رو مي بينم
. من نيويورک رو دوست دارم
. سلام
چه خبر ؟
. بريتني اِسپيرز
. سلام يانکي
. هي رفيق. اينجا کتابخونه نيست
. اگه پول ندي نمي توني بهش دست بزني
. هي ،برگرد اينجا
. سيمِئو . تو شبِ سختي رو سپري کردي-
. من ديدمش
. يه نورِ سفيد بود. مثلِ يه انفجار
. تمامِ شهر رو داغون کرد ،مثل حادثه هيروشيما
. چيزي نيست. همش خواب بوده
. نه ،اينطور فکر نمي کنم
. آره
. من ديشب تزريق کردم. مجبور بودم
چيزي که ديدم رو کشيدم. آيا اونجا بود ؟اونو ديدي ؟
. آره ،ديدم. ولي بايد استراحت کني
. بايد به اونا هشدار بديم- به کي هشدار بديم ؟-
. بهاِف.بي. آي ،به سازمانِ امنيت ملي . بايد بهشون بگيم
. ايزاک ،تو نمي توني آينده رو پيش بيني کني . هيچکسي حرفت رو باور نمي کنه
. اميدوار بودم تو باور کني- . هيچکدوم از اونا واقعي نيست-
. چيزي که واقعيت داره اينه که تو مشکلِ اعتياد داري
تو ،ديشب زياد هروئين مصرف کردي. خيلي . خوش شانسي که الان زنده اي
. پدرم داره جلويِ چشمهام مي ميره
. نمي تونم مرگِ تو رو هم ببينم
. پس بايد انتخاب کني. من يا اين نقاشي ها
. موضوع ،دستهايِ بزرگ نيست
. بيشترِ بچه ها ،دستهاشون خيلي خشنه
. مالِ من ظريقه. ببين چقدر لطيفه
. ولي تو هم دستهايِ ظريفي داري
. مامانم ميگه دستهايِ من خيلي ظريقه
. شايد بهتر باشه عضوِ تيمِ فوتبال بشم
کلير ،ميشه چند لحظه وقتت رو بگيرم ؟
چي شده ؟- . هي ،زاک-
درسته که در اتاقِ رختکنِ پسرها ،راست کرده بودي ؟
. واقعاًمهمه- . الان نه ،الان نه-
. کلير ،جکي
کلانتر و چند مامور آتشنشاني اومدن و مي خوان . با شما دو نفر حرف بزنن
. باشه
. سلام ،من نيکي هستم. پيام خود را بگذاريد
مامان ،آيا اونجايي ؟کي ميايي و منو ميبري ؟
. من از اينجا متنفرم. تو گفتي که زود بر مي گردي
بيا منو از اينجا ببر ،باشه ؟
. عزيزم ،متاسفم. دارم ميام
تا پنج دقيقه ديگه ميرسم ،باشه ؟
. مي دوني که دوستت دارم
. زود باش
. خودشه
. همينجوري دوست دارم
. همينه ،زود باش
مشکل چيه ،جيگر ؟
. نيازي نيست بترسي
گفتم چي شده ؟
. لعنت به تو
الو ؟
مامان ،تو کجايي ؟من چهار ساعت پيش . باهات صحبت کردم
چي ؟چهار ساعت پيش ؟- . آره-
. همين الان ميام ،عزيزم
چرا اينقدر منتظرش گذاشتي ؟
. متاسفم
چند لحظه ما رو تنها ميذاري ؟
تو چِت شده ،نيکي ؟
. يه اتفاقِ وحشتناک افتاد
چي ؟چه اتفاقي ؟
اون آدمهايي که گفتي ليندرمن فرستاده ... تا پولش رو پس بگيره
خوب ؟- . اونا رو واقعاًفرستاد-
. و حالا اونا تويِ گاراژِ من ،مُردن
چي ؟چطوري ؟
. نمي دونم
منظورت چيه نمي دوني ؟
. منظورم اينه که نمي دونم
...من فقط بيدار شدم و اونا مرده بودن
...فکر کنم که
...بعضي وقتها تويِ آينه
. فکر کنم خودم رو نمي بينم
. شايد دي. اِل باشه
شايد مي خواد ازت محافظت کنه ،چونکه هنوز . تو و مايکا رو دوست داره
. دي. اِل هيچوقت ريسک نمي کنه تا برگرده . پليسها دنبالش هستن
...به محضِ اينکه ليندرمن بفهمه اونا مُردن
مهم نيست که چه کسي اونا رو کشته. اون . دنبالم مياد
. پس به حرفم گوش کن ،نيکي. با پليس تماس بگير
. بايد رَدِپام رو از بين ببرم و فرار کنم
. بايد برم
چرا مي خواست تلفنِ پاپا سارِش رو کنترل کنه ؟
پاپا سارِش ؟
. آره ،پدرت بهم گفت باهاش تماس بگيرم
. نمي دونم چرا مي خواست تلفنش رو کنترل کنه
...تويِ مادراس ،يه نفر رو تويِ آپارتمانش در حالي که
. تحقيقاتش رو داشت مي دزديد ،پيدا کردم . و حالا اينو
. چرا از پدرت نمي پرسي ؟اون بايد بدونه کيه
. پدرم ،چهار روز پيش مرد
چي ؟
متاسفم... تو نمي دونستي ؟
. اون ،تويِ تاکسي به قتل رسيد
. اوه ،خداي من. چه وحشتناک
شما به هم نزديک بوديد ؟
...آره ،من غذا درست مي کردم
...و براش مي آوردم
و با هم مي خورديم. اون هم در موردِ تئوريها و . نقشه هاش باهام حرف ميزد
No comments yet. Be the first to leave one.