முதல் 200 வரிகள்.
«من بودم - رک و پوست کنده - یک جوان لوس، بدبخت، خودشیفته، خودویرانگر و بیفکر، و به شدت نیازمند یک سکس خوب.» آنتونی بوردین آشپزخانه محرمانه
زيرنويس از مهدي shine021
باشه،
میخوام یه تصویر کلی از داستان رو براتون توضیح بدم. شماها
هر وقت خواستید نظر بدید، باشه؟
کاری که میخوام بکنم اینه که یه گفتوگوی استعاری بین جورج
اورول و جک کرواک ایجاد کنم.
کتاب «آسوپاسها در پاریس و لندن» روی یه تکه کاغذ بلند تایپ شده بود.
تند و تیز، عصبی و پرسرعت.
در اصل، یه رمانِ بلوغ و رشده، اما نه از اون مدلهای غمگین و سیاه و سیگاربهدستی،
زنستیز. امیدوارکنندهست.
میدونم توی درخواستنامهم هم نوشتم، ولی از نظر زمانبندی، میخوام
پیشنویس اول رو تا ژوئیه تموم کنم و برای گرفتن نظر از این
رویْکای محترم بفرستم، یه بازبینی سریع انجام بدم و...
امیدوارم بقیه تابستونم رو در حالوهوای «بوکِتو» بگذرونم.
ژاپنیها بهش میگن این.
یعنی به دوردست خیره بشی، بدون اینکه به چیز خاصی فکر کنی.
خیلی خب.
خیلی تحتتأثیر قرار گرفتم، آنتونی.
میدونی چیه؟
فقط مادرم منو آنتونی صدا میکنه.
تونی.
باشه، پس.
تونی.
بهزودی باهات تماس میگیریم.
و اونا فقط همونجا نشستن و زل زدن بهم.
بهت میگم، ما واقعاً خیلی احمقیم.
گفتم میخوام کلش رو روی یه تکه کاغذ بنویسم، و اونا
هر دوتاشون... فقط سر تکون میدادن، انگار داشتم قوانین یه فاحشهخونه رو توضیح میدادم.
یه خونه توی آپر وِستساید پیدا کردم، درست همونجایی که سالینجر بزرگ شده.
محشره، لعنتی.
فقط باید به پدر و مادرم بگم این دوره توی نیویورکه، و
منم میزنم بیرون.
باشه رفیق.
باید توی اون کتاب بنویسی.
آره، ولی کل امسال داشتم سعی میکردم همین کار رو بکنم.
به خدا، انگار خدا بالاخره داره منو میبینه.
برای اون غافلگیری تلاش کن.
تلاش برای چی؟
وقتیه که خدا منو پیدا میکنه.
وقتیه که خدا منو پیدا میکنه. قبوله.
یکم ترسناک به نظر میاد.
آره، ترسناکه.
ببخشید، باید باهاتون صحبت کنم.
چرا گورتو گم نمیکنی؟
کسی مزاحمت شده؟
این پسرخالهمه.
اوه، سلام، من با دخترخالهت نَنسی توی دوایت انگلوود درس میخوندم. تو نبودی که یه
سوراخ توی درِ مدیر مدرسه زدی؟
خب، میدونی، از دوران دبیرستان خیلی عوض شدم. حالا نویسندهم.
اوه.
بامزه به نظر میای.
تو ماهیتابهت چیه؟
اوه، اون کیرمه.
راستش، یه بورسیهٔ خیلی خفن برای نویسندگی گرفتهم. میخوام ترک تحصیل کنم.
دارم میرم نیویورک.
ببخشید، فکر میکنی نویسندهای یا دروغگو؟
خیلی بامزهای.
جواب سؤال رو بده.
با من بیا تا خودت ببینی.
میدونی، میاومدم، ولی قراره تابستون رو کیپ کاد باشیم، پس... راستش
نمیدونم این زن واقعاً خیر و صلاح تو رو میخواد یا نه.
تو میدونی.
اونقدر میدونی که فکر میکنم حقته یه خداحافظی حسابی داشته باشی.
خداحافظ، خانم جوان.
من از تو بزرگترم. خداحافظ، پیرزن.
حالا راهیِ... پراویدنسیم.
میدونی کلمهٔ «پراویدنس» یعنی چی؟
بریم!
پس بذار یه چیزی بهت بگم.
سپتامبر بیا پیدام کن.
اونوقت میتونی معنی همهٔ اون کلمههای قلمبهسلمبه رو بهم بگی.
آره، بهجز قضیهٔ بورسیه.
بورسیه؟
در اصل... صبر کن، صبر کن، صبر کن. الان بهم نگو. بذار صبر کنیم تا
با مادرت باشیم.
براش مهم نیست.
اتفاقاً خیلی هم براش مهمه.
شوخی میکنی؟ اون مادرته.
داشتم تو راه برگشت به بابا میگفتم که واسار هر تابستون یه بورسیه میده
تا آدم بتونه یه اثر حرفهای بنویسه.
آره، منم با یه رمان درخواست دادم. رمان؟
میخوای رمان بنویسی؟
آره.
خب، آره، باهام مصاحبه کردن و بهشون گفتم میخوام چی کار کنم.
و آره، فکر کنم قبولم کردن.
اوه!
آفرین! دمت گرم، تونی!
یعنی چی فکر میکنی قبولت کردن؟
خب، خیلی واضح اینو القا کردن.
گفتن فوراً باهام تماس میگیرن.
آره، معلومه دیگه! اگه جدی نبودن همچین حرفی نمیزدن.
چقدر پول میدن؟
راستش نمیدونم، ولی هرچقدر باشه، قراره خرج زندگیم رو تا وقتی که
مینویسم تأمین کنه.
دربارهٔ چیه؟
خب، اِم... داستانش چیه؟
جناییه یا عاشقانه؟
نه، نه، بیشتر یه جورایی، خب...
فعلاً فقط یه ایده برای یه ایدهست.
ولی یه داستانِ رمانِ ساختمونیه.
رمانِ ساختمونی؟
آره، بلوغ.
نه، میدونم یعنی چی.
یه کلمهست.
یه کلمهٔ قرضی از آلمانیه.
میدونی، مثل مهدکودک.
آره، میدونم.
فقط امیدوارم اینو توی درخواستت ننوشته باشی.
اگه توی اون تودهٔ وسایلِ چهارمِ کامیون بوده.
چی؟ آره، فکر کردم آشغاله. یه عالمه صفحهٔ موسیقی رو میذاری روی
کف اتاق نشیمن. من باید چی کار کنم؟ اینا صفحههای کمیابن.
هنوز که مال من نیستن. پس روی زمین ولشون نکن.
چشم.
هنوز کارم باهاشون تموم نشده بود. داشتم بررسیشون میکردم. باید میرفتم تونی رو بیارم. آهان، میخوای
شلختگی خودت رو بندازی گردن آنتونی. نمیندازم گردنش. من
تقصیر رو گردن هیچکس نمیندازم. فقط ازت میخوام لطفاً صفحهم رو دور نریزی. خواهش میکنم.
الو؟
تونی.
باشه.
الو؟ آنتونی، من پروفسور دابسون از کمیتهٔ بورسیهٔ گینگریچ هستم.
حالتون چطوره؟
سلام، خوبم. شما چطور؟
باشه، عالیه.
میخوام بگم که بورسیه به شما تعلق نگرفته.
چه عالی.
خیلی ممنون.
باشه.
کی بود؟
بورسیه رو گرفتم.
هی، خودت بهش گفتی این کارو بکنه.
تونی؟ نیا تو.
بابا میپرسه میخوای بریم بستنی بخوریم؟
نه، من خوبم.
باشه.
آفرین که جایزه رو بردی.
مرسی.
من زیر پوشش تخت پادشاهی بودم.
و اونا بازیِ 'پاهاشون رو نگه دارن' رو بازی کردن.
اومدیم حقیقت رو بهت بگیم.
ممنون.
با من یه نوشیدنی بخور.
نمیتونم.
همون آبجو رو میگی، مگه نه؟
تو دیگه چه کوفتی هستی؟
لطفاً صورتحسابتون رو پرداخت کنید، یه روز دیگه بهتون رسیدگی میکنم.
باشه؟
ولی اگه دوباره مشکلی پیش بیاد، برای همیشه محرومت میکنیم.
ده دلار.
این دیگه چه کلاهبرداریِ لعنتیه؟
خب، اینم قیمت خوشرفتاری با اون خانومه.
حالا،
اون دوستم، مریه.
دست به من نزن، عوضی.
گمشو از روم، لعنتی.
گمشو بابا! بچهها، ببخشید.
آره، سرت کلاه رفت.
هی، هی، کجا زندگی میکنی؟
نیوجرسی.
خندهدار نیست.
آنتونی؟
هی!
اینجا چی کار میکنی؟
بهت گفته بودم تابستون میخوام برم پروینستاون.
چی داری میگی؟
کی اینو به من گفتی؟
داری منو دست میندازی؟
باشه،
ببین، راستش اون شب اصلاً هوشیار نبودم، هیچی یادم نمیاد.
اگه باهات بیادبی کردم، اگه عوضیبازی درآوردم... نه، نه.
پس صبر کن، واقعاً نمیدونستی من قراره اینجا باشم؟
نه، اصلاً.
تازه یه بورسیهٔ نویسندگی بردم. گفتن باید برای اون بیام پروینستاون
اینجا.
و آره، همین الان رسیدم اینجا. واسه همین نمیدونم چه خبر لعنتیه
و چه اتفاقی داره میافته.
فکر نمیکنی این یه تصادف عجیبوغریبه؟
کارل یونگ بهش چی میگفت؟
همزمانی.
کارل یونگ میخونی؟
آره.
تولدت کیه؟
اِم... بیستوپنجم ژوئن.
تو برجیات سرطانه.
من چیام؟
بستگی داره چه بلایی سر چشمت اومده باشه.
آها، چشم.
میدونی، همه منو تام صدا میکنن.
باب، مشقت رو تموم کردی.
امشب مهمونی داریم.
آخر تبلیغ، خونهٔ سفید بزرگه.
نمیفهمی دارم چشمک میزنم؟
رفیق،
خیلی متأسفم.
میشه... اوه، ممنون. خیلی ممنون. هی،
خیلی متأسفم.
برای دیروز.
میتونم چند روز دیگه هم روی اون ننو بمونم؟
آره، رفیق.
رول خوبیه؛ یکی گرم، یکی سرد، ثابت نگهش دار.
No comments yet. Be the first to leave one.