முதல் 195 வரிகள்.
خب، مامان و بابات به محض اینکه برسن لندن زنگ میزنن
اما تا اون موقع
برای ماجراجوییِ بعدیِ تعطیلاتمون آمادهای؟
اولین موردِ توی لیست
شیرینیهای کریسمسه
هی، اون چی بود؟
چی؟ مـ... من که چیزی نمیبینم
اوه
لابد چیزی نبوده
وایسا تا قالبهای شیرینیپزیِ کریسمسی که گرفتم رو ببینی
خب، نظرت چیه؟
خیلی فوقالعادهست، نه؟
حرف نداره
مگه نه؟
دقیقاً همونیه که تو تابلوی آرزوهام بود؛ هر چیزی که همیشه میخواستم
عالیه. اوهوم
و آمادهی نشستنه
چـ
کجای کار میلنگه؟
مشکلش چیه؟
ما سه ساله که داریم دنبال جا میگردیم
و تو هیچوقت جایی به این خوبی به من نشون نداده بودی
خب، شاید یه مشکلِ خیلی کوچولو وجود داشته باشه
اوه، بفرما، شروع شد
ببین، من از بودجهت خبر دارم
که یعنی به زبونِ املاکیها، فراتر از بودجهی منه
لزوماً نه
اقساطِ وامش میتونه با بودجهت جور دربیاد
اگه
اگه پیشپرداختِ بیشتری داشته باشی
چقدر بیشتر؟
بیست و پنج درصد
توئن
ویکتوریا! اولیویا
تو شرکتِ بازاریابیِ خودت رو داری، خب؟
درآمدت هم که خوبه
یه پولِ خوب داریم که مالِ آدمهای معمولیه
و یه مدل دیگه هم هست که
میشه باهاش توی «راک ریج» خونه خرید
این دوتا یکی نیستن
این خودش دلیلِ بهتریه که تا میتونی این واحد رو رو هوا بزنی
تا هنوز فرصتش هست، باشه؟
فرصتهایی مثل این زود از دست میرن
پنج درصدِ اضافه؟
مبلغِ کمی نیست
حس میکنم یه عمره دارم پول جمع میکنم
جای فوقالعادهایه
میتونه یه خونهی عالی باشه
همون چیزیه که همیشه میخواستی
میدونم
هوم
نکتهی خیلی خوبیه
و باهات موافقم
اما اگه تبلیغات رو دو روز بندازیم جلوتر
میتونیم قبل از اینکه مردم از شهر برن، جذبشون کنیم
این یه گروهِ هدفِ کلیدیه
اوهوم، بله، دقیقاً
میتونیم به عنوان یه جشنِ بدرقهی تعطیلات معرفیش کنیم
اوه، از این ایده خوشم اومد. عالیه
خب، من زمانبندیِ بهروز شدهی اجرا رو براتون ایمیل میکنم
برای غرفههای هدیهی موقت، تا آخرِ امروز
زمانبندیِ خوبیه. اوه، عالیه
ممنون، کلر
ها؟ یه جلسه دربارهی ارث و میراثِ عمهام؟
موضوع چیه؟
یه کافهی گربه
همین الان...؟ بله
گفتی بله؟
یه کافهی گربه
یعنی یه کافه که توش گربه هست
توی «فلیسیتیِ» نیویورک، که عمهبزرگت «اِستر»
توی وصیتنامهاش تو رو صاحبِ نیمی از اونجا کرده
وای
تنها داراییهای ثبتشدهاش اون خونه بود
که هنوز کلی از قسطهای وامش مونده
و بانک هم دنبالِ وصولِ طلبشه
و اون کافه
در واقع، تو تنها وارثش هستی
صبر کن، ببخشید. گفتی من صاحبِ نصفِ اونجام؟
درسته. خودت و «بن کِین»
که با «اِستر» شریک بود
هر کدوم سهمِ مساوی دارین
اصلاً خبر داری این آقا که اسمش بن کین هست، قصد فروش داره یا نه؟
یعنی فقط یه سرمایهگذاره؟
نپرسیدم
اگه قصدش فروش باشه و معامله هم سریع پیش بره
میتونم پولِ پیشِ این
آپارتمان رویاییام رو جور کنم
این... این همون معجزهی کریسمسی میشه که دنبالش بودم
اوه، خب، راستش
یه آقایی به اسم والتر مورلی با من تماس گرفته
کارش خرید و فروش ملک توی اون منطقهی نیویورکه
علاقهمنده که کافه رو بخره
شمارهاش رو میخوای؟
آره، حتماً شمارهاش رو بهم بده
راهی داری که با این آقا بن تماس بگیری؟
اگه بخوای میتونم یه جلسه ترتیب بدم
عالی میشه
حالِ بومر خیلی خوبه
ولی دلم میخواد دوباره بیارینش اینجا
یعنی هفتهی دیگه
به این زودی؟ آره
آخه میدونی، دمِ کریسمس
سرِ آدم خیلی شلوغ میشه
آه... بله
اوه... هزینهای هم نداره
میخوایم مطمئن بشیم بومر حالش کاملاً خوبه
نمیدونی چقدر ازت ممنونم
حتماً برات از اون معروفترین
کوکیهای اسنیکردودلم میآرم
بیصبرانه منتظرم، عاشقشونم
هی
میدونی چیه؟
مواظب خودت باش، باشه؟
هوای خودت رو داشته باش
کریسمس مبارک
باشه
قراره هفتهی دیگه بومر رو ببینیم
مارگارت هم قراره یه ظرف از اون کوکیهاش رو برامون بیاره
اوهوم
برای امروز دیگه تمومه؟
قرار بود بعد از ساعت ۴ فقط یه نوبت داشته باشیم
میدونم، ولی گلادیس توی سوپرمارکت گیرم انداخت
چون «سیدی» بیحال بود
آقای «لین» هم نگران بود چون «اودین» کلی پنیر خورده بود
میدونی، شاید الان وقت خوبی باشه که بهت یادآوری کنم
با اینکه این هدیهها خیلی خوبن، ولی نمیشه با شیرینی و بیسکوئیت خرجِ اینجا رو داد
اونم با نونزنجبیلی و کوکیهای شکری
میدونی، الان اصلاً وقتِ خوبی برای یادآوری این موضوع نیست
در ضمن، من «نه» گفتن هم بلدم، باشه؟
اوهوم، هر از گاهی! خب
میدونی دیگه چه چیزی میتونه واقعاً کمک کنه؟
همین الان؟ نه، حتی حرفش رو هم نزن
حتی فکرش رو هم نکن، یه دامپزشک دیگه
گفتم حتی به زبون هم نیارش
اینکه چیزی رو نگی باعث نمیشه که حقیقت نداشته باشه
توی اون جمله بیش از حد از کلمات منفی استفاده کردی
بن! اوه... بله
سلام خانم لومباردو
خب، یادت نره امشب یه سری به خونه بزنی
دربارهی اون دری که جیرجیر میکنه
یادم نرفته. به آقای لومباردو بگید
که من امشب با کلوچههای مخصوص میام اونجا
از رستوران "هش هاوس" و کلی تشویقی برای "فلافل-استیلتاسکین"
اوه، تو خیلی به ما لطف داری
این کمترین کاریه که میتونم انجام بدم
این شمایید که به من لطف دارید
اوه، ممنونم. امشب میبینمت
حتماً. باشه
اِم
چیه؟
وضعیت لگن آقای لومباردو زیاد خوب نیست
تو خیلی دلرحمی
یه جوری میگی انگار چیز بدیه
خب هستم
میلی. نوبت توئه
این تزیینات عالی به نظر میرسن
نه، واقعاً عالی شده
خب، میدونستی که اونجا مالِ اون بود؟
منظورم عمهته، همون کافه گربهها
اصلاً روحمم خبر نداشت
من یه گربه میخوام
اوه
واقعاً؟ گربه؟
خب، پس فکر کنم باید بریم به کافه سر بزنیم
بعد از اینکه رفتم غرب
زندگی خیلی شلوغ و پلوغ شد
خبرهای مربوط بهش رو از مامانم میشنیدم، اما
واقعاً کاش بیشتر تلاش میکردم که باهاش در تماس باشم
آره، میفهمم، ولی... زندگی همینه دیگه
پر از چیزاییه که حواس آدم رو پرت میکنه
و غمانگیزترین قسمتش اینه که مراسم ختمش رو از دست دادم
هوم. چطور اینطور شد؟
سر کار بودم، توی یه کنفرانس تو فیجی، و
همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد
پروازها هم محدود بود و من واقعاً
نتونستم خودم رو به خونه برسونم
معلومه که اونقدر باهات احساس نزدیکی میکرده که
نصف یه کافه رو برای تو به ارث گذاشته
درسته
راستی، کِی میری اونجا؟
اِم، پسفردا به بوفالو پرواز دارم
بعدش هم با ماشین میرم «فلیسیتی»، همونجایی که کافه هست
خدا رو شکر که الان ایام تعطیلاته
برای همین کارها رواله و میتونم دورکاری کنم
اوهوم
میخوام تا وقتی که خیالم از بابت فروش کافه راحت نشده، همونجا بمونم
آره
خب، دلمون برات تنگ میشه
منم دلم برای شما تنگ میشه
کارم تموم شد
اوه
خب، این هنرمند کوچولو رو ببین
داری چی درست میکنی؟
یه لاکپشت
No comments yet. Be the first to leave one.