முதல் 200 வரிகள்.
همگی: سورپرایز
ممنون که این تابستون کمک کردی
سال تحصیلی خوبی داشته باشی، پیج
مرد: هی، چی شد اون لامبورگیینی؟
راستش دیگه از لامبورگینی خسته شدم
حاضری ببازی؟
من قهرمان گرندپری شدم. تو چی بردی؟
هیچی
و فکر کردی با لیموزین مامانجونت میتونی منو ببری؟
خب، اگه بخوایم دقیق باشیم آقای اروین
قراره با لیموزین مامانجونم شکستت بدم
لیموزینی که توش کلی تغییرات دادم
پس باید بترسی رفیق، خیلی هم بترسی
نه به اندازه ترسی که تو قراره داشته باشی
وقتی مامانجونت بفهمه
هی، چطور بود؟
پیج: اوه، عالی بود
برام یه جشن خداحافظی با شیرینی دانمارکی گرفتن
و به محض اینکه شمع رو فوت کردم
تری کارلسون اومد تو
با یه زخم خونی و گنده روی پیشونیش
سعی کرده بود خودش موهاشو کوتاه کنه
امی: دمش گرم، تری
بخش باحالش این بود که گذاشتن من براش بخیه بزنم
پیج: ساعت چنده؟
امی: ۹:۴۵
سورن: مسابقهدهندهها آمادهاید؟
حرکت
سلام
نه
مواظب باش
سلام
اوه، عجب لباسی
مرد: هی
مسابقه خوبی بود، اعلیحضرت
بله، ولی دقیقاً اونجوری که میخواستم ببرم نبود
بهتر میشد اگه آخرش پاتو از روی گاز برنمیداشتی
نه، عالی بودی
تبریک میگم
و حالا فقط دو نفر باقی موندن
اونقدرها هم بد نیست. نه، من
به نظر خیلی خوشبخت میان. من
فقط یادمه چقدر درباره این حرف میزدیم که
بریم بیرون و دنبال رویاهامون باشیم
منظورم اینه که یه دنیای بزرگ بیرون هست که باید دید
تو هم همینطور
ما آخرین بازماندههاییم
من و تاد نامزد کردیم
ازم متنفر نشو
عالیه
چرا باید ازت متنفر باشم؟ نه بابا
وای، ممنون
اوه
بنجی: خب خانمها
اوه ببین! بنجی داره دسته گل رو پرت میکنه
حاضرید خانمها؟
یک
دو
سه
گرفتمش
ملکه روزالیند: اون همیشه دیر میکنه
پادشاه هارالد: بله
ادی: مشکلی نیست، خودم میبرمش. ممنون
ممنون
ادوارد! هی، آری
اعلیحضرت پادشاه
علیاحضرت ملکه
والاحضرت ولیعهد
والاحضرت شاهدخت آرابلا
بن: رسیدیم عزیزم
امیدوارم روز شکرگزاری ببینمت
پیج: باشه، دوستت دارم بابا
بن: خداحافظ عزیزم. پیج: خداحافظ. ممنون
الو؟ پیج، هی
وای خدای من. اوضاع چطوره؟
خوبه. چقدر ذوق داری که برگشتی؟
آره، ولی امسال ظرفها رو هر سه هفته یه بار میشوریم
چه لازم باشه چه نباشه
و منظورم از "ما"، یعنی "تو"
اوه، ببین بابام چی برام ردیف کرده
آره. ممکنه از نظر عاطفی اصلاً در دسترس نباشه
ولی خوب بلده یه سری خرتوپرتهای باحال نصب کنه
خب، لذتشو ببر
امسال اگه رنگ خونه رو ببینم خیلی شانس آوردم
پنج ساعت آزمایشگاه شیمی دارم
تازه درخواستهای دانشکده پزشکی و کار هم هست
هی، هی، کلاسها هنوز شروع هم نشدن
شاید قبل از اینکه بخوای دنیا رو نجات بدی
بتونی با من و استیسی و آماندا بیای کافه "رَت"
خلاصه تو اون مرحله از سفر، من و بقیه تورلیدرها دیگه
از دست این بچهپولدارای دماغسربالا کلافه شده بودیم... باشه، باشه
و از غرغر کردناشون
واسه همین یه شب توی رم
رفتیم به یه بار
و یه جورایی با یه مرد ۴۵ سالهی ایتالیاییِ ضایع خوابیدم
آخ! چهل و پنج ساله؟
واو. خب، بامزه بود
البته از اون مدلهای موسولینیطور
شما دخترا دارین درباره چی حرف میزنین؟
فقط داشتیم از علاقهمون به مردهای مسن و قبراق مثل شما میگفتیم
چند تا دیگه از اینا بخوری، باور کن
خوشتیپترین مردی میشم که اینجا میبینی
پس بهتره لیوان استیسی رو ازش بگیری
اوه، آره، لطفاً
خب پیج، میخوای برگردی سر شیفتهای کاری؟
آره، حتماً
فردا چطوره؟ پنجشنبه چطور؟
فردا چطوره؟
پس همون فردا
خیلی خب. این دور مهمون من
همگی: ممنون
سلامتی. سلامتی
باورم نمیشه کل اروپا رو گشتی
بعضی وقتا دلم میخواد میتونستم بزنم جلو
و پنج سال آینده رو رد کنم... اوه، بدم میاد وقتی شروع میکنه
از برنامهریزیهای زندگیش حرف بزنه
باعث میشه حس کنم خیلی بیهدفم
منو بگو. من سال آخرم
و تا حالا ۶ بار رشتهمو عوض کردم
من که اصلاً رشته ندارم. اوه، خواهش میکنم
تا بخوای رشتهتو انتخاب کنی
درس پیج توی دانشگاه جانز هاپکینز تموم شده
البته اگه قبول بشم
همگی: قبول میشی
نه. بعد از این ترم که اصلاً
مجبورم واحد شکسپیر بردارم
یه جور واحد اجباری و مسخرهی علوم انسانی
همین بسه. دفعه بعد که درباره کلاس یا کار حرف بزنی
باید یه پیک بزنی
آخه مسئله اینه که شکسپیر خیلی بیخوده... تمومش کن
هی بچهها، من به این احتیاج دارم. هی
بفرمایید. نه
نه، بیخیال
اوه، آره، حتماً
این چیه؟
بخورش! بخورش
شب اولته. سلامتی
سلامتی. خوبه
اوه
اوه، از دست شماها
پادشاه هارالد: همه مطالبِ تحقیقیِ آمادهشده رو خوندی؟
ادی: البته
ادوارد، تو یه روز پنجاه و یکمین فرمانروا خواهی بود
در طولانیترین پادشاهیِ پیوسته در تاریخ جهان
بله پدر، میدونم
این پادشاهیایه که هنوز به
مشارکتِ پادشاه
در امور و تصمیمات دولت نیاز داره
پس اگه ازت میپرسم که آمادهای یا نه
سؤال بیاهمیتی نیست
پدر، من آمادگی دارم، باشه؟
اعلیحضرت پادشاه
و والاحضرت ولیعهد
اعلیحضرتا. حالم خوبه
نخستوزیر. والاحضرت
پادشاه هارالد: بسیار خب خانمها و آقایان، شروع کنیم
نخستوزیر: اما افزایش ۶ درصدی دستمزدها
حداقل چیزیه که اتحادیههای ملی قبول میکنن
توماس اندرسون: این دور از وجدانه
نخستوزیر: ببینید، اگه ما اینجا به توافق نرسیم
چطور میخوایم دو طرف رو کنار هم جمع کنیم؟
توماس: این باجگیریه
نخستوزیر: بسیار خب
پس باید امتیازهای دیگهای بدیم
توماس: خواستههای کارگرها تمومی نداره؟
دولت ما باید امتناع کنه
و به هر قیمتی شده جلوی اتحادیهها تسلیم نشه
توماس، من از شور و حرارتت قدردانی میکنم
اما بهت اطمینان میدم که اونا روی ضربالاجلشون خیلی جدیان
بدون امتیاز دادن، اونا اعتصاب میکنن
نخستوزیر: اعتصاب سراسری برای اقتصاد ما فاجعهبار خواهد بود
ادوارد، مطمئنم همه ما دوست داریم بدونیم نظر تو چیه
ببخشید، سؤال چی بود؟
آخه... حواسم پرت بود
که اینطور
نمیدونم چرا پدرم اصرار داره باهاش برم
من همیشه از اون جلسهها متنفر بودم
بله قربان
شاید به این خاطر باشه که، اوم
اوه، نمیدونم، شاید چون قراره یه روزی پادشاه بشید
آره، یادم ننداز سورن
بذار بهت بگم، خیلی خوششانسی که جای من نیستی
قربان، اگه هر وقت خواستید جامون رو عوض کنیم، شب یا روز بهم خبر بدید
میدونی که اگه مادرم بفهمه امروز چی شد
حسابی دیوونه میشه
اینم از اون سخنرانیهاییه که اصلاً حوصله شنیدنشو ندارم
سورن، باید از دانمارک بزنم بیرون
باید مغزمو آزاد کنم
سورن: اوه، بله، و این بار کجا میل دارید
مغزتون رو آزاد کنید قربان؟
شنیدم امسال پیستهای اسکی توی "سنت موریتز" زود باز میشن
"مونت کارلو" هم یه کازینوی جدید باز کرده
خرج کردن چند صد هزار کرون
همیشه در گذشته مثل معجزه عمل کرده
مرد ۱: هشدار. آگهی بازرگانیِ زیر... مرد ۲: وایستا
وقت نداریم. اینو ببین
سالهاست که "دنِ ناامید" با زنها حرف میزنه
تا راضیشون کنه عجیبوغریبترین کارها رو انجام بدن
و از همهشون هم فیلم گرفته
و حالا "دنِ ناامید" شما رو به قلب آمریکا میبره
No comments yet. Be the first to leave one.