முதல் 200 வரிகள்.
این یه داستان ساختگیست که از رویدادهای واقعی الهام گرفته.
وای خدای من. باز کن دیگه!
خوشحال، شیک، زیبا
- سلام، کایا. - سلام.
مرسی.
- کایا! اومدی. - خب، سلام.
- یادت رفته که هنوز کلیدای من پیشته. - آه، راستی...
- اوه. - هری لعنتی.
چه حالی میده، واقعاً.
زمین پر از برفه چقدر گرفته
چقدر گرفته
روی یقهی بلند بارونیت دوربین به آرومی میچرخه
تو که میری توی جمعیت
همهی فیلمهای قدیمی رو دوباره میبینم به خاطر تو
وقتی میبینم میبوسیش، سرخ میشم تو اون لحظهی اشکها
به زودی، شب میشه و نیمهشب
یه هفتهی دیگه از کار گذشت
تو زودتر از عصر میرسی...
- مجبور شدم کاور لحاف نو بخرم. - میخوام بدونم پولامون کجاس.
حساب کردم، اوکی میشیم، اگه...
میتونیم هفتهای دوبار سوپ سبزیجات بخوریم.
وقتی خیلی خستهم که دیگه نمیتونم آیا تو منو تا صبح حمل میکنی؟
موتور رو باید الآن بخرم! همین الان به اون قطعه نیاز دارم!
وگرنه، هواپیما آماده نمیشه.
و حالا، یهو، میگی پول نداریم!
آنیکا، بیا بخور.
نمیخورم.
- نمیخوری؟ - قبلاً خوردم.
آها. دست کم بیا بشین، خواهش میکنم.
آلبومم تقریباً آمادهست.
خب، چه خوب. خوبه که تموم میشه.
معلومه که گوش موسیقی تو خونوادهست.
- هنوز چندتا آهنگ کم دارم. - و منم چندتا قطعه کم دارم.
دوباره شروع نکن با اون ماجرای فرابسبک.
ببین، میدونه.
ببین اینجا درمورد هواپیمای فرابسبک چیا نوشته.
"بهخصوص برای کسایی مناسبه که میخوان با قیمت مناسب پرواز کنن."
و برای کسایی که بلندپروازانهترین داستانها رو دارن.
ما یه کیبوردیست جدید داریم، مارکو.
یه نوازندهی باورنکردنی.
آها. مارکو، گفتی؟
بقیه هم خوب میزنن، اما اون یه جور دیگه موسیقی رو درک میکنه.
- تو سیبیس تحصیل میکنه. - ببین حالا.
نوک درختا داره تکون میخوره.
باد داره زیاد میشه. چی گفتم؟
دقیقاً وقتش بود برای پرواز.
پرواز امروز چطور بود؟
همیشه اینقدر قشنگه.
یه روزی تو هم باید امتحان کنی.
وقتش رو پیدا میکنم.
تینده، میرم جعبهها رو بیارم.
- به ما گوشهی تنبیه رو دادن. - فضا نیست...
این گویهای دیسکو خوبن، اما این جا خیلی...
راکی نیست.
چی میشه اگه پیرهنم رو در بیارم؟
- یا تو؟ - خب...
- به یه صحنهی بزرگتر نیاز داریم. - چقدر بزرگ؟
کاش یه دستگاه دود داشتیم.
درب دستگاه دود.
درب دستگاه دود بسته.
- وسایلتو جمع کن. بریم. - مار رو قایم کن.
مرسی.
- لعنتی... - تقریباً وقتشه.
ازت میخوام بری اما تو فقط میمونی
وقتی خیلی خستهم که دیگه نمیتونم آیا تو منو تا صبح حمل میکنی؟
و وقتی سیگارامون تموم میشه بازم تو بارون میری بیشتر میخری؟
و وقتی همهی اشکها خشک شدن لطفاً بازم پیشم بمون
وقتی سیگارامون تموم میشه
این دستگاه دود امروز ماست، پیرجو!
آتیش کایا کوکولا داره دود میکنه.
- همینه! - موها سوخت.
- سلام. - سلام.
- بیا تو. - اینجا جا هست.
کایا، میتونم امضا بگیرم؟
آره، حتماً.
به چی فکر میکنی؟
این که شهربازی شب چقدر فرق میکنه.
الان فقط ارواح اونجان.
اون بیرون وحشتناک بامزست.
به شدت خندهداره.
بچگی، میرفتم اونجا اجرای زنده میدیدم روی صحنهی بیرونی.
میدویدی سمت صحنه و میکروفونها رو میدزدی.
- هرگز. - بیخیال!
هیچوقت نمیخواستم مرکز توجه باشم
مثل اون احمقهایی که تو جشنهای تولد خونوادگی آواز میخونن.
به اینا میگیم "خودشیفته".
یعنی تو کلاسای انجیلخونیت؟
دلم میخواست کایا کوچولو رو اون موقع میدیدم.
چرا؟
فکر میکنم به یکی نیاز داشت که باهاش حرف بزنه.
مارکوی کوچولو چطور؟
اون بیشتر بهش نیاز داشت.
بچگی فهمیدم که بعضی چیزا رو از قبل میدونم.
آها؟
اما دیگه نه؟
بعضی وقتا، آره. مثل الان.
مثل چی؟
مثل این که الان میری خونهی من.
مرسی.
به راحتی میشه تو رو تشخیص داد.
خب، وقتی خوشتیپترینی...
و زیباترین.
- باباچت کجاست؟ - زیاد نیست.
اکثرش مال منه، بعضیهاش مال باباست.
یه نوشیدنی میل داری؟ انگار این مال بابات باشه.
- آره، لطفاً. - یه نوشیدنی.
- چرا اونجا بود؟ - نمیدونم. از بابا بپرس.
"ویسکی تکدانه."
با من میای کنار دریاچه؟
میرم برات یه مروارید سفید غواصی میکنم
با من میشی روی نیمکت وسط؟
بوسهی آروم من رو پس میدی؟
مثل یه ماشین میخونی.
خوبه.
منظورم اینه که کوک میخونی.
عالیه.
تو یه ستارهی بزرگ میشی.
- اینم یکی از پیشبینیهاته؟ - نه. اینو میدونم.
صدات اونجور تأثیری داره.
- آهنگات رو خودت مینویسی؟ - نه.
اما مامانت مینویسه.
اوم مینویسه.
- راک! - راک سنگین.
میدونم میتونی.
از کجا میدونی؟
منظورم اینه که نمیدونم. حسش میکنم.
به خوبی اون چیزی که تو ذهنمه نمیشه.
این خوبه.
بنویسش.
دیدمش. چشمت داشت تکون میخورد.
قهوه لازم دارم.
خب، میرم بیارم.
موکا یا قهوهی صافی؟
صافی.
حالا.
ای خدا...
و اون ذخیرهش میکنه...
کی این وقت صبح زنگ میزنه خونهی کشیش؟
مارکو ایمپیو حرف میزنه.
بله، میپرسم.
مامانت هست.
- نمیدونستم شمارهتو رو دارن. - منم نمیدونستم.
سلام، آنیکا.
این برام یه تسلیست که کالوی وقتی داشت پرواز میکرد از دنیا رفت.
هرکی کالوی رو دیده بود که هواپیما میروند
میدونست که وقتی آزادانه پرواز میکرد آدم خوشحالی بود.
پروازش خیلی زود تموم شد.
خداحافظ برادر. آروم باش.
"آخرین پرواز تو آسمون آبی بهار.
زیر پاش، سپیدی بیانتها دریاها.
به یاد پدر و شوهر عزیز. ریتوا، کایا و آنیکا."
تابوت را باز نکنید
- میتونی نگهش داری؟ - آره، ولی تو باید بلند کنی.
- دارم بلند میکنم. - بیشتر.
یه لحظه به من وقت بده.
حالا.
- پیشونیم میخاره. وای نه! - گرفتمش. اینجوری.
خونهی ما.
خیلی دنجه.
ترسوندی منو.
به من بگو دلم برات تنگ شده
و بگو که بازم برام اهمیت دادی
همهی آسمونها رو به من نشون بده
و همون حرف رو بلند بگو
وقتی زندگی داره منو میکوبه و شرارهاش خاموش شده
به من بچسب مثل همیشه
وقتی شب تاریک میشه و نوری نیست
یه چیزی به من بده که روزمو روشن کنه
به من بگو دلم برات تنگ شده
کایا...
کایا، کایا، کایا!
هی، اوم...
داشتم فکر میکردم، شاید ترتیب آهنگا گیجکنندهست.
شاید عوض کردن آهنگ چهارم و پنجم کمک کنه.
نظرت چیه؟
حالت چطوره؟
عزیزم.
تقصیر تو نیست.
میخوای بریم خونه؟
همهچیز خوبه.
کوکولا.
تحصیلات دانشگاهیات چطوره؟ دوباره چی میخوندی؟
گفتاردرمانی.
اما اصلاً نمیرم.
نمیتونم.
مشکلی نیست، اما موضوع اینه که نمیتونم بخونم.
دو ساله هیچ کنسرتی ندادم.
چطور میتونم به این وضعیت پایان بدم؟
این یکی از اون چیزاس که باید یاد بگیری باهاش کنار بیای.
یعنی چی؟
ممکنه علائم هیچوقت از بین نرن.
تعداد خیلی کمی کامل بهبود پیدا میکنن.
اما چطور امرار معاش کنم؟
میتونی برای مستمری ازکارافتادگی اقدام کنی.
چی...
من ۲۶ سالمه.
برات بتا بلاکر تجویز میکنم.
ضربان قلبت رو منظم میکنن.
معمولاً به تنهایی برای اضطراب اجتماعی شدید کمک میکنن.
دیازپام هم تجویز میکنم اگه اضطراب خیلی بد بشه
No comments yet. Be the first to leave one.