முதல் 200 வரிகள்.
خب، بریم سر اصل مطلب
جین و مایکل داشتن برای عروسی برنامهریزی میکردن
با من ازدواج میکنی؟ آره
قرار بود مراسم توی خونه باشه
اما بعدش این اتفاق افتاد
خوشبختانه روخلیو به دادشون رسید
و براشون یه مدل از خونه رو توی پلاتوی فیلمبرداری ساخت
و خانواده به هتل ماربلا نقلمکان کردن
و همهچی خوب بود تا وقتی که مهمونی مجردیِ جین رسید
که اینجوری شد
مامان؟ جین، متأسفم
اوه، و حالا که حرف از درام خانوادگیه، رافائل بالاخره با برادرش
که سالها گم شده بود، جور شد. تنها مشکل اینه که
بعد از یه شب مستی، با یه خبر محرمانه یه حرکتی زد
همین الان ۵ میلیون دلار به جیب زدم
پس احتمالاً باید حرفامون رو یکی کنیم
برندون میدونست قبل از اینکه اعلام کنن، اونا گواهی ثبت اختراع رو داشتن
میدونم. خبر بدیه، نه؟ خب، نظرت دربارهی این یکی چیه؟
معذرت میخوام. مامان، عذرخواهیتو نمیخوام
الان دیگه تو فقط یه مایهی عبرتی
میدونم. بدم میاد که دارن با هم دعوا میکنن
امیدواریم زود تموم شه
یادتون هست وقتی جین بچه بود، عاشق چی شد؟
عاشق سالسا
و همون موقع، خب، حسابی پیگیرش شد
لطفاً، لطفاً، لطفاً فقط بهش فکر کن
توی مرکز تفریحی شبهای سالسا دارن
چرا اول یه تستی نمیکنی؟
چون میدونم عاشق سالسام
وقتی دیدمش، انگار با روحم حرف زد
میدونی چیه؟ بیا انجامش بدیم
چیه؟ خب با روحش حرف زده
ولی افسوس که این گفتگو کوتاه بود
چون در حالی که جین عاشق تماشای سالسا بود
معلوم شد از رقصیدنش متنفره
یعنی جدیجدی بدش میاومد
تو قول دادی که توی نمایش اجرا کنی
پس باید اجرا کنی
ولی من افتضاحم
تو رو خدا، مجبورم نکن
اوه، بیخیال، داره عذاب میکشه
شیومارا، بحثِ اصوله
خودش کلاسها رو میخواست، باید تا تهش بره
آره، حق با توئه
بدو، نمیخوایم گرم کردن رو از دست بدیم
نگران نباش، لازم نیست اجرا کنی
چی؟
بیخیالِ اصول. بیا بزنیم به چاک
و اینجوری شد که مثل "تلما و لوییز" از اونجا جیم شدن
و اون شب یه چیز رو ثابت کرد
جین از رقص سالسا متنفر بود ولی عاشق مامانش بود
تا اینکه همهچی عوض شد
ببینید، تازگیها سالسا دوباره براش شد یه دغدغهی فکری
امشب من فقط برای خودم نمیرقصم
من دارم برای کوبا میرقصم
عمراً. این دیالوگ خیلی مسخرهست
حداقل برای یه شخصیت توی رمانِ در دستِ نگارشِ جین
اوکی، خیلی بهتر شد. آره
من قطعاً اینو میگفتم
با یه برقی از شهوت توی چشمام
مطمئنی میخوای با دو تا ماشین بریم؟
و همچنین اون داشت... چجوری بگم؟
صد در صد. نمیخوام باهاش همسفر شم
از مامانش متنفر بود
فهمیدم
پنج دقیقه وقت داریم. برگردیم سرِ بحثِ من
داشتم با شور و حرارت نفسنفس میزدم
چی؟
هیچی، هیچی، داریم میریم
خب گوش کن، داشتم به این دعوات با مامانت فکر میکردم
و، نمیدونم، شاید وقتشه یه آتشبس بدین
میدونم از حدش گذشت... وقتی که حسابی مست کرد
و با دوستپسرِ لینا لاس زد؟ اون که عذرخواهی کرد
و منم همیشه میبخشمش. مشکل همینه
مشکل حرفیه که جین موقع عذرخواهی من زد
بهم گفت "مایهی عبرت"
و پای حرفم هستم. اون دخترمه
حالم به هم میخوره از اینکه باید نقش مامانش رو بازی کنم
اون نباید اینجوری باهام حرف بزنه
میدونی که نباید این رفتار رو داشته باشه
اونجا میبینمت؟
میتونی بگی "مامان"؟
که ما رو میرسونه به اینجا، خونهی ویانوئوا
مادربزرگ. مامان
خب، دیگه بسه! کلافه شدم
شما دوتا باید با هم حرف بزنین
باشه. بفرما
من هر چی میخواستم رو دیروز گفتم
و قصد نداری عذرخواهی کنی؟ عذرخواهی؟ من؟
سلام، سلام
ببخشید، فامیلش یادم نیست. مهم هم نیست
سلام تامی. هی تامی
نکته اینجاست که اون ارزیابِ بیمهشونه
خب، بذار ببینیم خسارتها در چه حدیه
من کارشناس نیستم
ولی به نظرم خسارتش خیلی سنگینه
ممنون عزیزم. بفرمایید تو
مرسی
نفست رو حبس نکن چون حالا حالاها قرار نیست عذرخواهی کنم
کاری که میکنم اینه که یه بحث جدی
دربارهی رفتارت داشته باشیم. اوکی، واو. عجب
خبر خوب اینه: بیمه دارین
با من مثل یه بچهی ۵ ساله حرف نزن
ببخشید. تو ۵ سالت نیست
بیشتر شبیه ۱۶ سالههایی
شما دوتا نظرتون چیه؟ رنگ یا کاغذ دیواری؟
اون حق رأی نداره. داره میره
فقط اتاق مامان رو همونجوری نگه دار
چون قراره تا ابد همینجا زندگی کنه
خداحافظ تامی
بیا بریم مامان، میرسونمت سر کار
الو؟ یادت رفت گفتی حواست به متئو هست؟
فکر کردم نمیخوای من از بچهت نگهداری کنم
چون خیلی بیملاحظه و مسئولیتناپذیرم
تمومش کن. طبق برنامه نوبت توئه
و من باید مشاورم رو ببینم
مشکل من نیست
شیومارا. نه، اشکالی نداره مادربزرگ
اون لازم نیست قبل از اینکه راه رفتن یاد بگیره، پیک زدن رو یاد بگیره
اوکی، این بده
برنامهم داره از هم میپاشه
بله، همون برنامهی مقدسِ مراقبت از بچه
چیزی که همهی والدین شاغل بهش تکیه میکنن
البته برنامهی جین از بقیه خیلی پر و پیمانتره
من حواسم به متئو هست. واقعاً؟
آره. با کمال میل. شوخی میکنی؟
قبلاً از بچههای فامیلمون نگهداری میکردم. میدونم دارم چیکار میکنم
فقط لیست رو برام بفرست. چه لیستی؟
به من نگو "چه لیستی"
یه لیست از دستورالعملها هست که لنگِ فرستادنش برای منی
فقط برام ایمیلشون کن. میخوام درست انجامش بدم
هرچی با جزئیات بیشتر باشه، بهتره
الان داری حسابی منو به وجد میاری
باز هم بابات. قرار بود بهت یادآوری کنم
که تا پنجشنبه لباس عروس رو انتخاب کنی و اینکه اون
تقویم عروسیِ لورن کنراد رو نگاه کردی یا نه
سلام روخلیو. سلام مدیران عزیز شبکه
بفرمایید تو
چه عجب از این طرفا؟
ما به خاطر دکور جدیدی که ساختی اینجاییم
اون خونه
بله. لطفِ بزرگِ روخلیو
اینجا همونجاییه که قراره ازدواج کنین
و همونطور که میبینید
مراسم پذیرایی توی تمام پلاتو پخش میشه
شما نمیتونید از عوامل برای کارهای شخصی استفاده کنید
نمیدونم چی شنیدین
ولی من از عوامل برای کارهای شخصی استفاده نکردم
دادم این خونه رو برای ماجراجویی بعدی "تیاگو" بسازن
البته
تیاگو توی زمان سفر میکنه به لحظات حماسی تاریخ
این هفته اون هیتلر رو در زمان نوزادی میکشه
چه اتفاق حماسیای ممکنه توی اون خونه فیلمبرداری بشه؟
این یه ایدهی حماسیه که در قالب یه داستان کوتاه از زندگی روزمره روایت میشه
همونطور که مارک تواین گفته: "هنر، آینهایه که جلوی طبیعت گرفته شده."
در واقع شکسپیر اینو گفته بود
خب، ایدهت چیه؟
نه، نه. یه ضربالمثل معروف دیگه هست که میگه: "نشون بده، نگو."
ولی باور کنین داستانش دهنتون رو وا میذاره
یه پیچش داستانیِ خفنِ تلنولایی
ولی از اون نوعی که همه میتونن باهاش همذاتپنداری کنن
مثل استرس داشتن به خاطر اینکه مست کردی
و با یه معاملهی رانتیِ اتفاقی، ۵ میلیون دلار به جیب زدی
کاملاً قابل درک
ببخشید آقای سولانو، باربارا فِرویک پشت خط یکه
باربارا؟
اوکی، ممنون
این باربارا فرویک کیه که اینقدر هیجانزدهش کرده؟
باربارا. چطوری؟ واقعاً؟
پِترا رو همین الان پیدا کن
بله. پترا
اون دوش... تمام مدت آبِ گرم
حس میکنم "اتاکارِ اول" هستم
اینم از این خانم
در ادامهی بقیهی پیچشهای داستانیِ ملموسِ تلنولایی
قلِ مخفی پترا پیداش شد و
صبر کنین، باید نشون بدم، نه اینکه بگم. اینجا جاییه که دفعه پیش تموم شد
وای خدای من. خواهر گمشدهم
خودتی. واقعاً خودتی
هی، منم همین کارو میکنم. وقتی میترسم میپرم بالا
من به حریم خصوصی نیاز دارم. بعضی وقتا چنگ میندازم
و تمام عمرم فکر میکردم هیچ خانوادهای ندارم
ببین، متأسفم ولی نمیفهمم. کجـ...؟
کجا زندگی میکردی؟ یتیمخونه
فیلم "آنی" رو دیدی؟
همونجوری. فقط برای ما از اون خانم هانیگانهای مهربون خبری نبود
و سگِ منم یه موشِ کثیف بود
فکر میکنی بتونم... بتونم برای یه ذره غذای بیشتر مزاحمت بشم؟
اون موقع توی یه اتاق با ده تا زن زندگی میکردم، و یکیشون آورد
مجله رو خونه، و اونا گفتن شبیه منه، فقط خوشگلتر
اون تو بودی
بعدش رفتم ادارهی دولتی
و دو تا شناسنامه پیدا کردم
بعدش هم بزم رو فروختم و پول پیدا کردم بیام اینجا
خب، داستانِ مفصلیه
اوه، تو... هنوز یه کم شکلات روی انگشتته
نه، رنگِ موئه
برات درستش میکنم
ریشههای موهام باعث میشه شبیه پیرزنها بشم
آره، سفیدیِ زودرس
No comments yet. Be the first to leave one.