War and Peace, Part III: The Year 1812

War and Peace, Part III: The Year 1812

Война и Мир 3: 1812 год

Farsi Persian வசனம் பதிவிறக்கம்

வெளியீட்டு விவரம்

War and Peace Bluray 1080
கருத்துரை வழங்கியவர் 141
من فقط با یه نسخه دیگه هماهنگ کردم

குறிச்சொற்கள்

BluRay
1080
வெளியிடப்பட்ட தேதி: 2022-06-10
பதிவிறக்கங்கள்: 56
காது கேளாதோருக்கானது: No

Farsi Persian வசனங்களின் மாதிரிக்காட்சி

முதல் 200 வரிகள்.

‫ارائه‌ای از کانال تلگرامی RevivedCinema

‫«لئو تولستوی»

‫«جنگ و صلح»

‫قسمت سوم: سالِ ۱۸۱۲ میلادی

‫کارگردان: سرگئی بوندارچوک

‫در دوازدهم ژوئن، نیروهای اروپای غربی از مرز روسیه گذر کردند...

‫و آتش جنگ افروخته شد.

‫به همین سبب، واقعه‌ای اتفاق افتاد...

‫که با خرد و سرشتِ انسانی در تضاد بود.

‫خب پدر جان، قاطعانه می‌خواهم به شما بگویم؛

‫به مادر جان هم همین‌طور. من تصمیمم را گرفته‌ام.

‫باید اجازه دهید تا به ارتش ملحق شوم. همین و بس.

‫خب بفرمایید، این هم یک جنگجوی خوب.

‫مزخرف است. تو باید درس بخوانی.

‫مزخرف نیست.

‫«فدیا آبالِنْسکی» سنش از من کم‌تر است و دارد به جبهه می‌رود.

‫علاوه بر این، در این وضعیت نمی‌توانم درس بخوانم، اکنون که...

‫اکنون که...

‫اکنون که میهن در خطر است...

‫خب بس است دیگر «پِتیا»، تمامش کن.

‫جدی می‌گویم... از «پیوتر کیریلیچ» بپرسید.

‫مزخرف نگو. تو هنوز دهنت بوی شیر مادر می‌دهد.

‫خب، خب، منظورم را رساندم...

‫پروردگار و سرورِ ما،

‫نیزه و سپر بر دست گیر و به یاریِ ما شتاب.

‫کسانی که قصدِ آزارمان را دارند، شرمنده و نابود گردان.

‫باشد که توسطِ فرشتگانِ قدرتمندت آنان را بتارانی.

‫دشمنانمان را خوار کن و فراری ده.

‫پدر ما! تزار!

‫تزار!

‫هورا! هورا!

‫هورا! هورا!

‫کدام یک از آن‌ها تزار است؟

‫کدام یک از آن‌ها تزار است؟

‫تاکنون «کوتوزُف» دستاوردی جز دردسر برای امپراتور نداشته است.

‫آخر چطور این آدم را به سِمَتِ فرماندهی کلِ قوا برگزیده‌اند؟

‫او حتی نمی‌تواند بر اسب سوار شود.

‫در جلساتِ شورای جنگی نیز خوابش می‌بَرد...

‫و خلق و خوی بسیار تندی هم دارد.

‫تازه من از شایستگی‌های نظامی‌اش در مقام ژنرال، سخنی به میان نمی‌آورم.

‫آخر در چنین برهۀ زمانی‌ای مانندِ الان،

‫چطور می‌روند پیرمرد ناتوان و نابینایی را به این سِمت می‌گمارند؟

‫او قطعاً نابیناست.

‫ژنرالی بی‌نظیر... که مردی نابیناست.

‫نمی‌تواند چیزی ببیند.

‫بازیِ چشم‌بندی می‌کند.

‫«ارتشمان به گونه‌ای می‌جنگد که تا به حال این‌گونه نجنگیده‌.

‫سرنوشتِ کشور و ارتش در دستانِ وزیری لایق،

‫اما ژنرالی نالایق است.

‫«بارکْلی» جنگ را به تعویق می‌اندازد و ‫کلِ ارتش دارند او را نفرین می‌کنند.

‫فرانسوی‌ها در «ویتِبْسک» هستند! ‫(ویتِبْسک: منطقه‌ای در بلاروس کنونی)

‫در عرضِ چهار روز ممکن است که به «اِسمالیِنْسک» برسند. ‫(اِسمالیِنْسک: شهری در غرب کشور روسیه)

‫شاید همین الان هم رسیده باشند.»

‫پرنس، نظر شما در این خصوص چیست؟

‫من؟ من؟

‫امکان دارد که پیکارگاهِ نبرد...

‫به قدری به ما نزدیک شود که...

‫هه، هه، «پیکارگاهِ نبرد»!

‫بارها گفته‌ام و باز هم می‌گویم که پیکارگاهِ نبرد، لهستان است.

‫و دشمن هرگز از «نِمَن» پا را فراتر نخواهد گذاشت. ‫(نِمَن: رودخانه‌ای که از بلاروس، لیتوانی و روسیه می‌گذرد)

‫برف‌ها که آب شوند، همه‌شان در باتلاق‌های لهستان فرو می‌روند.

‫ولی پرنس، در نامه گفته شده که آن‌ها در «ویتِبْسک» هستند.

‫آهان، بله نامه.

‫بله... بله... بله...

‫بله.

‫آیا او اشاره‌ای به شکستِ نیروهای‌ فرانسوی کرده؟

‫این شکست در کنار کدام رودخانه بوده؟

‫پرنس چیزی در این مورد نگفته‌اند.

‫باشد، خب، «میخاییل ایوانُویچ» بیا.

‫توضیح بده تا ببینم چگونه آن نقشه‌ها را می‌خواهی تغییر بدهی.

‫بردارید! همه چیز را بردارید!

‫حالا خودم همه چیز را آتش می‌زنم!

‫حالا خودم همه چیز را آتش می‌زنم!

‫آن بدجنس‌ها دستشان به چیزی نخواهد رسید!

‫هیچ مکانی در نظرش مناسب نمی‌آمد.

‫اما بدتر از همه، همان کاناپۀ قدیمیِ اتاقِ مطالعه‌اش بود.

‫او به دلیلِ افکارِ آزاردهنده‌ای که هنگامِ دراز کشیدن بر آن‌جا...

‫همواره در سرش می‌گذشت، از آن کاناپه واهمه داشت.

‫نه، این‌گونه نه!

‫خیر، نمی‌شود استراحت کرد.

‫نفرین بر شما باد.

‫موضوعِ مهمی را برای وقتِ خواب کنار گذاشته بودم.

‫در موردِ پیچ‌ها بود؟ نه، در این باره با او حرف زده‌ام.

‫در موردِ... در موردِ اتاقِ پذیرایی بود.

‫«تیشْکا»!

‫هنگامِ شام، او در موردِ چه چیز حرف می‌زد؟

‫‑ در موردِ پرنس «میخاییل». ‫- ساکت!

‫بله، الان یادم آمد.

‫نامۀ پرنس «آندرِی».

‫فرانسویان در «ویتبسک» هستند.

‫در عرضِ چهار روز ممکن است که به «اِسمالیِنْسک» برسند.

‫شاید همین الان هم رسیده باشند.

‫«تیشْکا»!

‫نه، چیزی نیست.

‫چیزی نیست.

‫روحم آزرده است.

‫پرنسس ترسیده است.

‫روحم آزرده است.

‫روحتان؟

‫روحِ ایشان. روحِ ایشان آزرده است.

‫تمام فکرِ من... پیش تو است.

‫تمامِ طولِ شب تو را صدا می‌کردم.

‫ای کاش می‌دانستم. می‌ترسیدم که بیایم.

‫- خواب نبودی؟ ‫- نه، نخوابیده بودم.

‫عزیزم.

‫چرا نیامدی؟

‫دخترِ عزیزم،

‫بابتِ همه چیز...

‫از تو ممنونم.

‫مرا ببخش...

‫ممنونم.

‫مرا ببخش.

‫ممنونم.

‫«آندرِی» را بگویید بیاید.

‫نامه‌ای برایم فرستاده ‌است.

‫کجاست؟

‫همراه با ارتش در «اسمالیِنسک» است.

‫درست است، روسیه از دست رفته.

‫نابودش کرده‌اند.

‫می‌خواهم تمرینِ آواز خواندن کنم. ‫بالاخره این هم یک جور سرگرمی است.

‫- خوب است. ‫- خیلی خوشحالم.

‫می‌دانستید که «نیکلای»، نشانِ «سن ژُرژ» گرفته‌ است؟ ‫(نشانِ سن ژُرژ: نوعی مدال افتخار برای نیروهای ستادیِ ارتش ‫که رفتارِ قهرمانانه‌ای از خود به نمایش بگذارند)

‫می‌دانم. خبرش را خودم برایش فرستادم.

‫خب، مزاحمت نمی‌شوم.

‫آواز خواندنِ من کار اشتباهی است؟

‫نه، چرا اشتباه باشد؟ ‫برعکس، کار خوبی است.

‫اما چرا این سؤال را از من می‌پرسید؟

‫خودم هم نمی‌دانم.

‫من نباید کاری بکنم که خوشایند شما نباشد.

‫من کاملاً به شما اعتماد دارم. شما برای من خیلی ارزشمندید.

‫شما خیلی به من لطف داشته‌اید.

‫در خبر مشابهی دیدم که... ‫«بالکونْسکی» دوباره به خدمتِ ارتش در آمده.

‫نظر شما چیست؟ ‫او هرگز مرا خواهد بخشید؟

‫همواره نسبت به من دل‌چرکین خواهد بود؟ ‫نظر شما چیست؟

‫نظر شما چیست؟

‫به نظرم...

‫او چیزی در دل ندارد که بخواهد بابتش شما را ببخشد.

‫- اگر من جای او بودم... ‫- شما؟

‫این کاملاً مسئلۀ متفاوتی است.

‫امکان ندارد که کسی مهربان‌تر و بخشنده‌تر از شما وجود داشته باشد.

‫اگر شما نبودید،

‫معلوم نبود چه بر سرم می‌آمد.

‫زیرا من...

‫فراموش کردم. بایستی به خانه برگردم.

‫چرا باید بروید؟ آخر چرا؟

‫زیرا... دلیلش اینست که قدری کار دارم.

‫ولی آخر چرا؟

‫چرا نمی‌توانید...

‫حرفِ دلتان را بزنید؟

‫از خبرهای داغِ روز مطلع هستید؟

‫«کوتوزُف» به درجۀ «فیلد مارشالی» ارتقا یافته است. ‫(فیلد مارشال: درجه‌ای بالاتر از ارتشبد)

‫این پایانی بر مناقشات است. ‫من که بسیار شادکامم.

‫بسیار خشنودم. سرانجام، نفرِ مناسبی انتخاب شد.

‫ولی می‌گویند که ایشان نابینا هستند.

‫مزخرف است. هر آن‌چه را که نیاز باشد، می‌بینند.

‫«کوتوزُف» انسان باهوشی است. من از خیلی وقت پیش او را می‌شناسم.

‫دارد می‌آید! خودش است!

‫با داشتنِ چنین مردانی، چرا عقب‌نشینی کنیم؟

‫آه، روز بخیر، پرنس. پسرِ عزیزم.

‫دنبالم بیا.

‫به این دلیل دنبالت فرستادم تا پیشِ خودم باشی.

‫متشکرم اعلی‌حضرت، اما ترس آن دارم که ‫نتوانم در ستادِ فرماندهی خدمت کنم.

‫به خدمت در هنگ عادت کرده‌ام و افسرانم را دوست دارم...

‫و تصور می‌کنم آن‌ها نیز مرا دوست داشته باشند.

‫دلم راضی نمی‌شود که هنگم را ترک کنم.

‫اگر از افتخار خدمت به شما می‌گذرم، باور کنید که...

‫حیف شد. چون تو خیلی برایِ من مفید واقع می‌شدی.

‫اما حق با توست.

‫بهترین نفراتِ ما به این‌جا تعلق ندارند.

‫اگر تمامِ مستشارانمان مانندِ تو...

‫خدمت می‌کردند،

‫وضعیتِ هنگ‌ها به گونۀ دیگری بود.

‫من تو را از نبردِ «آستِرلیتْس» به یاد دارم.

‫خوب یادم است.

‫به یاد دارم که پرچم را در دست گرفته بودی.

‫آه، مستشاران، مستشاران.

‫همیشه تعدادِ زیادی مستشار وجود دارد.

‫اما تعدادِ مردانِ واقعی به اندازۀ کافی نیست.

‫همه چیز شتاب گرفته است.

‫اما هیچ کاری با عجله به سرانجام نمی‌رسد.

‫گرفتنِ یک دژ نظامی کارِ آسانی است،

‫اما پیروزی در یک نبرد کارِ سختی است.

‫لازمۀ این کار، صبر و زمان است.

‫«کامِنْسکی» از سربازانش برای تسخیرِ «روشْچوک» استفاده کرد. ‫(روشْچوک: شهری در بلغارستان کنونی که اکنون آن را «روسه» می‌نامند)

‫من از صبر و زمان استفاده کردم.

‫و در مقایسه با او دِژهای بیشتری را تصرف کرده‌ام.

‫من ترک‌ها را وادار کردم گوشتِ اسب بخورند.

‫به من زمان بدهید،

‫قول می‌دهم که...

‫فرانسویان را نیز...

‫وادار کنم گوشتِ اسب‌هایشان را بخورند!

‫مگر چاره‌ای به جز روبرو شدن با دشمن در میدانِ نبرد هم وجود دارد؟

‫اگر همه پافشاری کنند، بله، بایستی به مقابله بپردازیم.

‫کاری نمی‌شود کرد.

‫خب، خدانگهدارت عزیزم.

‫برو، خدا به همراهت.

‫می‌دانم که راه تو، راه شرافتمندانه‌ای است.

‫یادت باشد که در مرگِ پدرت از صمیمِ قلب با تو همدرد هستم...

‫و برای تو، نه والاحضرت هستم نه پرنس و نه فرماندۀ کل.

‫مرا پدر دوم خود بدان.

More Farsi Persian subtitles for War and Peace, Part III: The Year 1812

கருத்துகள்

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left