முதல் 185 வரிகள்.
صبح بخیر
خوبی؟ استرس دارم
آره، طبیعیه. میتونم دستتو بگیرم؟
یکم عرق کرده. اوه، واسم مهم نیست
زندگی خوبی داشتم، نه؟
آره، داشتی و هنوزم تموم نشده
خواب دیدم دکتر بهم گفت قراره بمیرم
یه خواب که دلیل نمیشه همون بشه
بیشتر خوابهای من تعبیر میشن
مسخرهست
تو قدرت خوابهای منو دستکم میگیری
خانومها، ببخشید که منتظر موندید
بیرون خیلی شلوغ پلوغ بود امروز صبح
سرطان ریهست؟
گریس، خواهش میکنم
آخه میدونم سرطان ریهست
از ۱۴ سالگی سیگار کشیدن رو شروع کردم
دیگه چی میتونه باشه؟
واقعاً متاسفم که وقت همه رو تلف کردم
مامان، وایسا. نه مامان، خواهش میکنم! گریس
مامان، لطفاً
خب، ۶۸ سال زندگی هم بدک نیست
منظورم اینه که، اهل نوشیدن بودم. سیگار میکشیدم
من... تقریباً هر چی دلم میخواست میخوردم
دلیلی نداره کسی دلش برام بسوزه
من جزو خوششانسها بودم تا اینکه این سرطان ریه رو گرفتم
مامان. مامان، لطفاً بذار دکتر حرف بزنه، باشه؟
گریس، لطفاً. تو سرطان ریه نداری
میدونم یه مشکلی دارم
آدم بدن خودشو بهتر از
هر دکتری میشناسه
یه مشکلی هست
چیه؟
خب، گریس، این یه مقدار پیچیدهست
پس قراره برات توضیح بدم چی به چیه
تو لوکمی داری. اوه؟
خب، این یه بیماری خیلی جدیه
اما در واقع تو هنوز هیچ علائمی نداری
خب؟
ما هر شش ماه یکبار سطح خونت رو چک میکنیم
اما یه احتمال خیلی واقعی وجود داره
که ممکنه بر اثر یه چیز کاملاً متفاوت بمیری
قبل از اینکه لوکمی اصلاً خودشو نشون بده
اه
ممنونم
چطوری مامان؟ خوبی؟
هنوز دارم هضمش میکنم
از پسش برمیایم. این حکم مرگ نیست
باشه
چیکار... چیکار داری میکنی؟
اگه سرطان ریه بود، میخواستم ترکش کنم
این... خب، سیگار کشیدن باعث شد لوکمی بگیری، مامان
شنیدی چی گفت
احتمالاً قبل از اینکه این منو از پا دربیاره
از یه چیز دیگه میمیرم
اون گفت «ممکنه»
داری چیکار میکنی؟
بعد از اون چیزایی که شنیدم، به یه چیزی احتیاج دارم که آرومم کنه
مامان، من اینجام که آرومت کنم. اصلاً واسه همین اینجام
نمیتونی بعد از ۵۰ سال یهو سیگار رو ترک کنی
چنین شوکی به بدن ممکنه باعث بشه سکته کنم
دلت میخواد مادرت سکته کنه؟
میذاری برات ناهار درست کنم؟
داری خیلی لاغر میشی
اینطور نیست
یا میتونیم بریم بستنی بخوریم
امروز وقت ندارم، مامان
هی مامان، تو نمیتونی کسی رو گول بزنی، باشه؟
میشه اون رو بندازی دور؟
چی رو بندازم دور؟
سارا هنوزم رو اعصابت میره؟
میدونی، اون فقط استرس داره
خب، مجبورش کن بره شهرداری و ازدواج کنه
دلش یه عروسی حسابی میخواد
خب، باید قبل از اینکه
هشت ماهه حامله بشه به فکرش میافتاد
من همهچیز رو تحت کنترل دارم، نگران نباش
فقط بیا تو یه تیکه از پای گردوی منو بخور
باید برم به جلسهی تراپی مارک
این کاریه که با هم انجام میدین؟
نه، معمولاً نه
ولی مارک میگه دکتر خواسته منم امروز اونجا باشم
چرا؟
لابد میفهمم دیگه
باید دیگه اجارهشو ندی
مامان، اگه بیخانمان بشه چه فایدهای داره؟
میتونه بیاد پیش تو زندگی کنه. خودش نمیخواد این کارو بکنه
خب، پس میتونه بیاد پیش من. آره، خیلی عالی میشه
تمام روز بشینه با تو و رفیقات پوکر بازی کنه
کلی درس زندگی هست که میشه از پوکر یاد گرفت
مامان، اون مشکل اعتیاد داره
فکر نمیکنم لازم باشه قمار رو هم به اون لیست اضافه کنیم
اگه بلد باشی چطوری بازی کنی، قمار حساب نمیشه
لوکمیه
هورا! اوه! تو که با اطمینان میگفتی سرطان ریهست
معلوم شد همیشه نمیشه به خوابها اعتماد کرد
بیا بریم کازینو و جشن بگیریم
آره، بیا همین کارو بکنیم
مامان، من باید برم
چی؟ یه لحظه صبر کن، یه لحظه صبر کن
فکر کردم دارم برات ساندویچ درست میکنم. دفعه بعد
خب، نذار اون بچهها از پا درت بیارن، واندا
باشه. بعداً بهت سر میزنم
باشه
هی، مارک. سلام. گوش کن
ام، یکم دیرم شده. متاسفم
یه وضعیت اضطراری برای خواهرت پیش اومده
و وقت نمیکنم بیام دنبالت، باشه؟
پس همونجا میبینمت
عزیزم. مامان
گلم. عزیزم چی شده؟
بیش از ده ساعت شده. چی شده؟
احتمالاً به خاطر تمام اون غذاهای آشغالیه که میخورم
یا به خاطر اینه که، میدونی، کمکفنرهای کامیون یوجین خیلی داغونه
بعضی وقتها که داره رانندگی میکنه
انگار داری اسبسواری میکنی
عزیزم، چی؟
اون هنوزم دلش سکس میخواد
مثل همیشه
و من فقط، میدونم که همون باعث این شده
باعث چی شده؟
این
چی، عزیزم؟ من که چیزی حس نمیکنم
واسه اینه که بچه بیش از ده ساعته که لگد نزده
اوه، سارا، عزیزم
اوه مامان، بچهمو کشتم. بچهی خودمو کشتم
سارا، طوری نیست. شششش
طوری نیست؟
چطور میتونی... چطور میتونی اینو بگی؟
قرار نیست خوب پیش بره
بیا فقط صبر کنیم ببینیم دکتر چی میگه، عزیزم
مطمئنم... مامان، ده ساعت گذشته
ده ساعت زمان زیادیه
عزیزم، بچهها میخوابن. خیلی میخوابن
یوجین کجاست؟ ام، سر کاره
براش پیغام گذاشتم
و بهش گفتم که عروسی کنسل شده
لباس تقریباً تموم شده. کلیسا رو رزرو کردیم
خودت میدونی که این عروسی رو میخوای، عزیزم
من فقط به خاطر اینکه حامله شدم دارم با یوجین ازدواج میکنم
و حالا که بچهی خودمو کشتم
عزیزم، لطفاً تمومش کن
دیگه واقعاً فرقی نمیکنه
وقتی منتظرت بودم... اوهوم؟
یه لیست از ۲۵ تا کار تهیه کردم
که باید به جای بافتن پاپوش انجام بدم
تو که بافندگی بلد نیستی. این یه استعارهست
خیلی خب، عزیزم، بذار من فقط برم
ببینم چرا اینقدر طول کشیده، باشه؟
تو اینجا بمون و من زودی برمیگردم، باشه؟
اوه، نه، مامان. مامان. مامان
فکر کنم یه اشتباه خیلی بزرگی کردم، و
چون من باید همهچی رو اشتباه انجام بدم، مگه نه؟
عزیزم، عزیزم
واقعاً تقصیر توئه چون
هیچوقت به من و مارک یاد ندادی چطور آدمهای واقعی باشیم
که یه زندگی واقعی داشته باشیم
و حالا قراره یه آدم کوچولو رو بزرگ کنم
و دیگه فرقی نمیکنه چون بچهام
خوبی؟ حالت خوبه؟
اوه
اوه، مامان
اینم از پسر قویت
حالا داره خودنمایی میکنه
باشه. بیا بریم. اینجا بوی آدم مریض میده
خیلی خب، عزیزم
میخوای به یوجین زنگ بزنی بگی عروسی دوباره به راهه؟
اوه، تا حالا یه جین بار کنسلش کردم
مطمئنم تا الان دیگه بهش عادت کرده
خوشحالی که من و مارک رو به دنیا آوردی؟
این چه سوالیه؟
حتی بعد از اینکه این شکلی از آب درآمدیم؟
یه معتاد و یه مادر مجرد؟
گوش کن، حال مارک خیلی بهتر شده
تو هم که داریم شوهرت میدیم
و از یوجین خوشت میاد؟ آره. اون مرد خوبیه
قراره پدر خوبی بشه، شوهر خوبی بشه
یکم خنگه، نه؟
یوجین خنگ نیست
فکر میکردم اگه با کسی ازدواج کنم که خیلی باهوش نباشه
میتونم مجبورش کنم هر کاری دلم میخواد انجام بده
ولی واقعاً اونطوری پیش نرفت
ببین، تو یه شریک میخوای که باهاش زندگی کنی
یوجین قلب مهربونی داره. خودت اینو میدونی
هی، اون حرفایی رو که اون تو زدم بهش نگیها
No comments yet. Be the first to leave one.