முதல் 200 வரிகள்.
در 29 دقیقۀ آموزنده و قابل فهمِ قسمتِ قبلی،
مشاهده کردیم که چطور یک سری از کشفیاتِ بشری، دنیای مدرن رو خلق کردن
و سلاحی چنان قدرتمند تولید کردن که میتونست همهچیز رو بترکونه و به فنا بده.
اما اون اتفاق فقط بخشی از این داستان بود. حالا ادامۀ داستان رو ببینید.
سال 1945ـه.
تازه بمبِ اتمی منفجر شده. جهان ویران شده.
شبیهسازیِ هیتلر شروع شده بود.
آینده مبهم به نظر میرسید،
و مثل همیشه، هر لحظه به ما نزدیکتر میشد.
اما این آینده متفاوت از هر اتفاق و پیشامدی در دنیا بود.
آیندۀ فضانوردان و ستارههای راک، کسبوکارهای بزرگ و عشق آزادانه،
کامپیوترها و اینترنت
و رباتِ قاتلی که برای کشتنِ سارا کانر در زمان سفر کرد.
البته این قسمتش دیگه فیلم بود.
تمدن نوین از راه رسیده بود، اما مغایرت نگرشها
بدین معنا بود که خطر درگیریهای همهجانبه هرگز دور از دسترس نبود.
آیا اشکال جدید ارتباط جمعی میتونست کمکمون کنه که با هم کنار بیایم؟
یا کاملا برعکس؟
آیا بهتر بود دو شبکۀ اجتماعی داشته باشیم؟
یکی برای درستها، و دیگری برای آدمهای اشتباهی؟
آدمهای زیادی مثل احمقها رو میشناسم که توی گروه آدمهای اشتباهی میذارم.
حالا در آخرین قسمت از وجودیتِ انسانی به من بپیوندید،
چون قراره بفهمم چطوری به اینجا رسیدیم
و در آینده کجا خواهیم بود.
چهارشنبه زمان فیلمبرداریه.
هر زمان که آینده از راه برسه، همینجا اتفاق میفته،
بر روی یک حباب نازکی که به اسم زمین میشناسمش.
- بسیارخب، کات. - موهام ریده.
دیجیموویز در شبکههای اجتماعی: @DigiMoviez
«کانک در زمین»
«قسمت پنجم؛ جنگهای رخ داده در جهانها؟»
روسیه، سرزمینی پهناور در شرق کرۀ زمین.
اولین باریِ که توی این مجموعه داریم بهش اشاره میکنیم،
اما در تموم مدت حضور داشت.
در ابتدای قرن بیستم، روسیه امپراطوریِ پهناوری بود،
درست مثل دنیای سینمایی مارولِ امروز.
شهروندهای روسی فقیر بودن اما رویای بزرگ بودن داشتن.
ترجیحا هم ثروتمند بشن.
چون زمانیکه شهروندهای روسی در فقر به سر میبُردن،
ثروتمندها توی سنپترزبورگ زندگی میکردن.
ارشدترین شخص روسیه تزار نیکلای بود، که همون پادشاه نیکلای به روسیـه.
مجاز بود که مثل یه دیکتاتور به کشور حکومت کنه،
که بهم توصیه شده بگم الان روسیه اینطوری نیست.
چنین دنیایی که مردم باید بخاطر چندرغاز زحمت بکشن،
در حالیکه آقازادهها ثروتمندتر میشن
امروز برای ما مثل روز روشنه که این اتفاق ناعادلانه و غیرقابلتصورـه،
تصورش برای ما هم بسیار سخته.
یکی از کسانی که فکر میکرد این رویۀ مزخرفیه
متفکر آلمانی «کارل مارکس» بود.
مشخص نیست اما اگه با دقتِ بیشتری به این عکس نگاه کنید،
احتمالا متوجه ریشهاش بشید.
همچنین مارکس رویایی داشت
که توی کتاب «معمولتـرین مرد در شرکت فستو» مکتوب کرد.
این کتاب، امروزه یکی از کتابهاییه که سر زبونِ پژوهشگران افتاده
اما واقعا هم کسی نمیخوندش. البته مثل همۀ کتابهای دیگه.
اما در آن زمان، کتاب پُرفروشی بود،
مخصوصا بینِ افرادِ 18 تا 35 سالۀ
انقلابی و ضد نظام سرمایهداری.
یکی از روسیهایی که این کتاب رو خونده بود همین آقایی هست که توی تصویر میبینید،
ولادیمیر ایلیچ جان لنین.
لنین در رویای دنیایی بدون مالکیت بود،
نمیدونم میشه یا نه، که چیزی برای کشتن و مُردن نداشته باشیم،
و برادری بین همه حاکم بشه.
و تصمیم گرفت با قیامی خشونتآمیز این وضعیت رو بوجود بیاره.
در سال 1917، شانس بهش رو کرد.
به لطفِ کمبود غذا، ملت مثل اردکها بخاطر یه لقمه نون توی خیابانها رژه میرفتن.
لنین و پیروانش وارد «کاخ زمستانی» شدن
و دولت کمونیستی تشکیل دادن.
اسم روسیه به «آجشس» و گاها هم به «کمحک» تغییر دادن!
«پیاز شوروی» چیه؟
گمونم اشتباه متوجه شدید
و منظورتون «اتحادیۀ شوروی»ـه.
نه، یکم پیش روی یه تکه کاغذ دیدم، که «پیاز» نوشته بود.
احتمالا غلط املایی بوده یا که شما نمیتونید خوب بخونید.
اما فکر میکنم منظورتون از لحاظ تاریخی، اتحادیۀ شوروی
یا اتحاد جماهیر شورویِ سوسیالیستیه.
نمیخوام بیادبی کنم اما به نظرم یکمی دارید از بالا به من که زنم نگاه میکنید.
میشه لطفا بحث «پیاز شوروی» رو ادامه بدیم؟
- بسیارخب. - دقیقا چه چیزی بوده؟
اگه اطلاعاتی درموردش ندارید، مشکلی نداره. بگید، کسی قضاوتتون نمیکنه.
خب اگه مایلید درمورد سبزیجات شوروی روسی صحبت کنیم، مشکلی نداره.
آخه این کشور عمیقا به کشاورزی وابسته بوده.
و بخاطر همین هم مقدار زیادی پیاز و سیبزمینی و این طور چیزها اونجا بوده.
- شلغمم داشتن؟ - گمون کنم.
ارزونه، کاشتنش هم کار راحتیه، مقاومه و توی خورشت خیلی خوبه.
خب چجوریه که شما انقدر درمورد سبزیجات اطلاعات دارید؟
دستی درش دارید؟
در سال 1924، لنین از گروه خارج شد
تا فقط بتونه روی زندگی پس از مرگی که بهش اعتقادی نداشت، تمرکز کنه.
«ژوزف استالین» جای لنین رو پُر کرد،
که رهبر سختگیر و بیرحمی بود
که میلیونها نفر رو کشت، گرسنگی داد و تبعید کرد.
هرچند ویژگی مثبتی هم داشت، و اونم سبیل صمیمانهاش بود.
کمونیسم و کاپیتالیسم دشمنانِ طبیعی همدیگر هستن،
درست مثل زن و مرد و سگ و گربه.
اما روسیه و آمریکا اختلافاتشون رو کنار گذاشتن،
اونم بخاطر منفعتِ مشترکی بود که از بُرد در جنگ جهانی دوم میبُردن.
پایان جنگ جهانی دوم منجر به جشن و پایکوبیهای متعددی شد،
و مردم سالها درگیری و رنج رو پشتسر گذاشته بودن.
اما پشت اون جشنهای تکراری،
دردسرهایی در حال ایجاد شدن بود.
حالا که دیگه کسی رو نداشتن که بکشن یا بترکونن،
شرق و غرب به همدیگه مشکوک شدن.
آغاز درگیریِ تازهای بود:
جنگ جهانی سرد.
جنگ سرد خیلی پیچیدهست، درسته؟
نیازه که بهش اشاره کنیم
یا اینکه نادیده بگیریمش؟
بخش بزرگی از دورۀ دوم قرن بیستم رو شامل میشه
پس به نظرم بهتره در نظر بگیریش.
اوه درسته. بسیارخب.
با گسترش اتحاد جماهیر شوروی،
خصومتِ بین شرق و غرب عمیقتر شد.
این تفرقه با ساختِ دیوار برلین نمادین شد،
تقسیمی که بواسطۀ آجرها ایجاد شد.
جو وحشتناکی از بیاعتمادی حاکم بود،
درست مثل وقتی که دیدم شوهر سابقم 28 تماس از دست رفته از
مخاطبی که به اسم «کلادیا تیتز» توی گوشیش ذخیره کرده بود، داشت.
میگفت که فقط مسئول آکادمی فیتنس فرستـه
و اینم اسم واقعیشه.
خب شرمنده شان، همون موقع هم باورم نشد و الانم باورم نمیشه.
امیدوارم حال مادرت خوب باشه.
چیزی نگذشت که بدگمانی بین شرق و غرب افزایش یافت،
و شروع به جاسوسیِ همدیگه کردن، تسلیحاتِ هستهای جمع کردن،
و درگیر چندین جنگ نیابتی شدن.
پس روسیه و آمریکا درگیر جنگهای نیابتی میشن
و از دیگر کشورها استفاده میکنن تا باهاشون بجنگن.
این موضوع شبیه به انتخاب شخصیتی
برای مبارزه کردن به جای شما توی کارتون «مبارزان خیابانی 2» نیست؟
خب به نظرم در طول تاریخ بشر،
تمایل به استفاده از نیروهای دیگه وجود داشته،
استفاده از مبارزان دیگر سرزمینها که توی جنگ بهتون کمک کنن. درسته.
درسته. پس دقیقا شد مثل مبارزان خیابانی.
اگه مبارزان خیابانی 2 بوده و آمریکاییها شخصیت «کن» رو انتخاب میکردن
روسیها «زنگیف» رو بخاطر اینکه اهل اتحاد شوروی بوده، انتخاب میکردن؟
یا که دست میذاشتن روی شخصیتی مثل «دالسیم»؟
مشخصه که انتخاب بهتریه چون میتونه از روی گلولههای آتشینِ کن بپّره.
خب نمیدونم.
به نظرم باید از رئیسجمهور پوتین در این مورد بپرسید
تا جواب قطعی رو بهتون بده.
گمونم افرادی که شانس بیشتری برای شکستِ کن داشتن رو انتخاب میکردن.
در همین حال، شرق و غرب در حال رقابت بر سر این بودن
که چه کسی اولین نفر برای اکتشاف ستارهها باشه.
این رقابت تحت عنوان «مسابقهی فضایی» شناخته شد چون با همدیگه همقافیهان،
البته احتمالا توی روسیه اینطوری نخواهد بود.
نمیدونیم به روسی چی میشه اما راستش رو بخواید
احتمالا باید قبل از ضبط این قسمت از برنامه، درموردش تحقیق میکردیم.
اولین پرتابها در آن زمان کاملا فاجعه بودن،
اما حالا میدونیم که منظرۀ آرامشبخشی ایجاد میکنن
وقتی از جاز ملایم استفاده میکنن.
امروز ماهِ جدیدی در آسمان میبینیم،
کرۀ فلزیِ 23 اینچی که توسط یک موشک روسی در مدار قرار گرفت.
نهایتا در سال 1957،
روسیها اولین افرادی بودن که تونستن پرتاب موفقیتآمیزی داشته باشن.
چرا روسیها «اسپرم» به فضا فرستادن؟
خب اول از همه، وقتی به کلمات روسی نگاه میکنید،
اسم اولین ماهوارۀ دنیا «اسپاتنیک 1» بوده، و روسیها...
«اسپرم» به روسی میشه «اسپاتنیک»؟
نه، اسپاتنیک یعنی «مسافر».
گمونم اسپرم توی مدار یه جورایی مثل وضعیتش توی وان حموم
پخش و پلا میشه.
ببخشید، باید موضوع بحث رو عوض کنم؟
جدای از خبر داغ اسپاتنیک، سگِ فضایی شوروی هم بود
که روی زمین به نام «لایکا» شهرت داشت،
و در نوامبر سال 1957 به فضا فرستاده شد.
چه بلایی به سر لایکا اومد؟
حتما وقتی که برگشت، بهش یه استخون دادن و نوازشش کردن.
خب متاسفانه لایکا هرگز به زمین برنگشت
چون بعد از پرتاب، در مدت کوتاهی در معرض دمای بالا قرار گرفت
و چند ساعت بعد از پرتاب، به طرز غمانگیزی از دنیا رفت.
شوخی میکنید!
ای کاش همینطور بود. نه، این موضوع...
به سفری رفت که رسما هیچ راه برگشتی پیدا نکرد.
یه سگِ مُرده توی فضا افتاده!
پس پشت صحنۀ همۀ فیلمهایی که توی فضا فیلمبرداری میشن،
مثل «جنگ ستارگان» یه سگِ مُرده هست؟
- نمیشه... - سگهای مُرده توی جنگ ستارگان هستن!
غیر قابل قبوله.
خب ماهوارۀ لایکا نهایتا توی جوِّ زمین سوخت،
اما کاملا بعد از مرگِ لایکا بود.
همونطوری که گفتم، چند ساعتی بعد از پرتاب از دنیا رفت.
شرمنده، میشه یک دقیقه به احترام لایکا سکوت کنیم؟
ترجمه و زیرنویس iredprincess
بسیارخب.
یه سگِ مُرده توی فضا هست.
فرای این مسابقهی فضایی، روسیها هرروزه زندگیِ سختی رو پشتسر میذاشتن،
درحالیکه آمریکاییها، برعکس روسیها،
ظاهرا از زندگیِ تجملاتی و بیدغدغه و کلاههاشون لذت میبردن.
دهۀ 1950 واقعی بود؟
بله، معلومه که واقعی بود.
مطمئنید؟ چون وقتی بهش نگاه میکنید، به نظر ساختگی میاد.
همش آقایونی رو میبینید که کلاه به سر هستند و خانمهایی که توی آشپزخونه لبخند به لب دارن.
همۀ اون آدمها واقعی بودن و همۀ اون اتفاقات رخ دادن؟
خب اکثر چیزهایی که دیدید تبلیغات بوده.
شورلت 55 کوتاهتر، عریضتر و درازتره.
معروفترین برنامهای که در سال 1950 از تلویزیون پخش میشد، «آگهی بازرگانی» بود.
No comments yet. Be the first to leave one.