முதல் 166 வரிகள்.
«شمیگدون! درِ ورودیِ نمیدونم کجا»
«شمیکاگو»
دیجیموویز در شبکههای اجتماعی: @DigiMoviez
ترجمه و زیرنویس iredprincess
من... من این کار رو نکردم. مگه از همهچیز خبر نداری؟
من؟ کی میدونه؟
خودت.
به هر حال ملیسا واسم دنبالِ وکیله. مشکلی واسم پیش نمیاد.
بیخیال.
چند وقت یکبار از صندلی استفاده میکنن اصلا؟
باشه... شاید هر چند وقت یکبار.
اما حتی در تاریکترین اعماقِ یأس،
به ناگه دوستی غیرمنتظره، با ظاهری حیرتانگیز نمایان میشه.
دوست؟ منظورت چیه؟
تکون بخور.
- اینجا بیسروپا. - بخاطر چی؟
آشوبگری، تجمع غیرقانونی،
و پول درآوردن از قصهگوییهای بیسروته.
من فقط قصدم گسترش شادی بود پسر.
ظاهرا یکمیش به کارت میاد.
درست رفتار کن خلوچل.
از دستِ شما بچهها با اون آرمانها و اعتراضاتتون،
و عزم جزمتون برای تحقق بخشیدن به رویاهاتون.
عشق و صلح، عشق و صلح.
حالا خفه. خون. بگیر.
دوستت دارم گروهبان ریورا.
خشم فقط اندوهیه که تخلیه نشده.
توی جهنم میبینمت.
- سلام پسر. - اوه حتما شوخیت گرفته.
من «توفر»ـم. با احترام.
سلام... من جاش هستم.
- واسه چی زندونی شدی جاش؟ - به جرم قتل. ولی من بیگناهم، کاری نکردم.
نگران نباش. حرفت رو باور میکنم.
ممنون. ازت ممنونم.
هی! منم همینطور! منم بیگناهم.
- حرف تو رو هم باور میکنم. - و منم به بانک دستبرد نزدم.
حرفت رو باور میکنم.
- آره، و منم به اون دختره اصلا دست نزدم. - حرف تو رو هم باور میکنم کانرد.
- معلومه که... بعله. - حرف همتون رو باور میکنم.
به نظرم همگیِ شما باید آزاد بشید.
عالیه.
میدونم که شرایط عذابآوره جاش.
اما نباید نومید بشی.
احتمالا بهتر از اون چیزی که فکرش رو میکنی، پیش رفتی.
آخه به من نگاه کن.
من الان 30 سالمه و هنوز نفهمیدم هدفم از زندگی کردن چیه.
اوه، الان موضوع شدی تو؟
میدونی، همیشه فکر میکردم خاصام.
که توی سرنوشتمه یه کار بزرگی انجام بدم.
فقط هنوز نفهمیدم که این کار بزرگ چیه.
درِ ورودیِ نمیدونی کجا رو؟
آم.
آم. هی پسر، مشکلت حل میشه.
تو جوونی.
کلی... مو داری هنوز، خیلی زیادم هست.
فقط باید صبور باشی.
تازه یه پسر سفیدپوست پولدارم هستی. مشکلی پیش نمیاد واست.
ممنون پسر. میدونی چیه؟
اصلا ماموریتِ شخصیم اینه که تو رو سوار اتوبوسِ خوشبختی کنم.
اتوبوس خوشبختی؟
خوش... این... یه سرنخه؟
راوی؟
هیجانانگیزه.
تنها چیزی که باید همراهی کنی... عشقه.
نه، من به وکیل نیاز دارم.
ببخشید. من دارم دنبال آقای فلنگن میگردم.
بیخیال، آقای فلنگن پدرم هستن.
بعد از اینکه پروانۀ پزشکیش رو از دست داد.
«بابی» صدام کنید.
درسته، بله. عذر میخوام.
اما بله، خوبه خانم وکیل.
- خانم وکیل بودن چیز خاصی نیست. - وای نه، هست.
من... موافقم. من دکترم.
اینطوری نیست که انتظار داشته باشیم قاضی باشیم. دیوونه که نیستیم.
البته دقیقا قبل از دورۀ پریودیمون.
وای خودشه.
بله، فقط امیدوار بودم بتونید به همسرم جاش کمک کنید.
که بخاطر قتل السی ویل، همون رقاصه، راهی زندون شده.
توی شمیکاگو هیچ اتفاقی بیخبر از من رخ نمیده،
و هیچ اتفاقی هم قبل از دریافتِ اُجرتم رخ نمیده،
و من هم گرونترین وکیل این شهرم.
به نظرت میتونی شیتیل و بندازی بالا؟
خب نمیدونم معنی حرفتون چیه اما... قبل اینکه بریم پول نقد گرفتم.
بفرمایید اینم 20 تا.
به به خانم خرپول.
الان یه وکیل دستوپا کردی واسه خودت.
عالی شد، پس...
احتمالا میخواید بیشتر درموردم بدونید.
خب چی باید بگم؟ یه داستانِ کلاسیکه.
لیسانسم رو از دانشگاه بوستون و دکترام رو از نیویورک گرفتم. قوّتم رو هم از خداوند.
دانشکدۀ حقوق فقط دستِ رد بهمون میزد با نه! نه، نه، نه، نه، نه، نه! گفتنهاشون.
اما بعد از مدتی، به نتیجه رسیدم.
ببین دنیا همش دست رد به سینهام میزد.
اما کاشف به عمل اومد که این دستِ ردها همیشه به معنای «نه» نیستن.
اوه، این موضوع اذیتم میکنه.
اما توی پروندههایی مثل جاش موفقیتی داشتید؟
بابی توی گذشته به سر نمیبره.
بلکه توی زمان حال با سوم شخص میمونه.
خب اینم از کاری که قراره بکنیم.
اول توجهِ مطبوعات رو به خودمون جلب میکنیم.
بعدشم من دادگاه رو زیر فشار میذارم.
باور کن، به محض اینکه از جادوی خودم رو کنم،
هیچ هیئت منصفهای شوهرجونت رو محکوم نمیکنه،
حتی اگه دوباره کسی رو بکشه.
فقط بذارید بگم که جاش بیگناهه.
آها. خب اگه واقعا از این بابت مطمئنی،
چرا با پیدا کردنِ قاتلِ اصلی بهش کمکی نمیکنی؟
من؟ چطوری؟
متعارفترین حالت رو پیشنهاد میکنم.
توی کلابی که السی کشته شد یه کار رقاصی پیدا کن.
تو کار بقیه سرک بکش. ببین چی میتونی پیدا کنی.
متعارفترین حالتشه؟
فرصتت برای مصاحبه امروز ظهره.
خب بگو ببینم سایز کفشت چنده؟
اوه، بذار اعتراف کنم.
من اصلا اهل رقص نیستم.
توی تجربۀ تئاترم، بیشتر خوانندگی و بازیگری کار کردم.
بیا.
میرم موکل جدیدم رو ببینم و خبرگزاریها رو مبهوت کنم.
توی مصاحبه موفق باشی خوشرقص.
ممکنه جونِ شوهرت به این اتفاق بستگی داشته باشه.
همگیِ شما رویاهای بزرگی دارید و تشنۀ شهرتاید.
حرارتش رو میتونم مثل یه گوشتِ پخته شده احساس کنم.
اما بهای شهرت خستگی، شأنتون و حتی پولتونه.
وای نه، من چک قبول نمیکنم، پس این سوال رو ازم نپرسید.
ما دنبال رقاصی هستیم
که دقیقا به خوبیِ السیِ زنده باشه.
پس تردید نکنید.
پس بیاید کل ترکیب رو از جلوی دیوار شروع کنیم.
پنج، شش، هفت، هشت!
دوباره! پنج، شش، هفت، هشت!
شرمنده دیر کردم.
سلام به همه.
یک، دو، سه، چهار، پنج، شش!
اوه شما چقدر لاغر و ظریف و خوش هیکلید.
حس میکنم کنارتون حکم یه گاو رو دارم.
بسیارخب، پس رقص بلدید.
البته بعضیهاتون اما کافی نیست.
باید بدونم چرا اینجایید.
گمونم از جایی شروع شد که پدر و مادرم از هم جدا شدن.
دفتر مشاور ازدواجشون کنار سالن رقص بود.
همیشه یواشکی میرفتم اونجا تا صدای دعوای مادر و پدرم رو
نشنوم که رقابت میکردن تا ثابت کنن زندگیِ کی داغونتره.
بعدش دیدم که رقصیدن رو شروع کردم.
و عاشق مردهایی میشدم که...
...به اون شکل من رو نمیخواستن.
بابام نظامی بود.
میدونید، از اونهایی که سوت به دستان.
همیشه خواهرها و برادرها و خودم رو مجبور میکرد
که توی مهمونیهای شام برای مهمونها اجرا کنیم.
خدایا که چقدر از این کارش متنفرم بودم.
و یه شب، بهش التماس کردم که بذاره شامپاین بخورم.
جواب رد داد اما من توجهی نکردم. اصلا.
یه دوست دختری داشت که خیلی باکلاس بود.
یه لقب سلطنتی داشت. اصلا شوخی نمیکنم.
همون آخرشب، کل بطری شامپاین رو داد دستم.
همونجا بود که رقصیدنم شروع شد.
من چرا اینجام؟
من توی «بافلو» بزرگ شدم و به بلوغ رسیدم.
همین.
بلوغ و شهر بافلو.
اوه.
شما مشکلات زیادی رو پشت سر گذاشتید.
حس بدی دارم، حتی با رقابت
یا فرض گذاشتن بر اینکه زندگی بهتری دارید بخاطر اینکه خیلی لاغر و خوشگلید.
اما شاید...
No comments yet. Be the first to leave one.