முதல் 200 வரிகள்.
سانسور ضروریه.
سانسور کردن یک هنره.
یک سانسورچیِ خوب رو باید یک هنرمند دونست.
بهعلاوه، سانسور نوعی بازیه.
بازیِ مهارتها.
فرض کُنید یک نفر بنویسه : "مرگ بر کمونیسم".
خُب مشکلی نیست؛ از اینجور اتفاقات میفته.
ولی فرض کُنید بنویسن : "خوک".
اینجا رو باید کمی فکر کُنید.
آیا منظورشون یکی از کشاورزها بوده یا خودِ حکومت؟
بنابراین، فعلاً ...
بذارید اینجور کلیشهها دربارهیِ تفتیشِ عقاید، دموکراسی و غیره رو کنار بگذاریم.
نمیدونم آیا این رو درک میکُنید ...
که در حالِ حاضر، سانسورِ نهادی دیگه منسوخ شده ...
و وظیفهیِ سانسور کردن، به خودِ شما محول شده.
«« گـریـــز از سـیـنـمـــا آزادی »»
بیشتر!
بیشتر!
خوبه؟
بازم کمی بیشتر؛ اونقدر که بیننده رو وادار کُنه دوباره عاشقِ زندگی بشه!
آخه اصلاً دنبالِ چی هستی؟ «آنیتا اِکبرگ»؟!
نویسنده و کارگردان : «وُیچِخ مارچفسکی»
قرصی چیزی داری؟
البته.
بهتره خیلی بیشتر مراقب باشی. خودت که میبینی چه وروجکهایی هستن.
ولی بعدها تبدیل به مردهایِ یوغوری میشن! مطمئنم.
تو رو خدا، خواهش میکُنم! اونها منو خیلی نگران میکُنن.
بذار صبر کُنیم تا بقیه بشینن.
"بامداد"
آروم قدم بردار.
«یرژی»، اینجا خیلی زیباست؟
خیلی.
دوست داشتم این دنیایِ زیبا رو دوباره به چشم میدیدم.
بهت قول میدم که میبینی.
خواهی دید. خواهی دید.
خوش اومدید.
این برایِ شما و خانمتونه، قربان.
خوشآمدگوییِ سنتیِ لهستانی با نان و نمک.
متشکرم.
میشه بیایید داخل؟
همهچیز آمادهست؟
بله. وسایل و تجهیزات، کاملاً بینقص هستن. خودم 2 بار چکشون کردم.
عالیه. فردا عمل رو انجام میدم.
اون باید بیناییش رو دوباره بدست بیاره.
روز بخیر.
روز بخیر.
سرش شلوغه. هیچکسی رو نمیپذیره.
این آقایون هم منتظرن.
صحیح!
اجازه هست؟
راستش ... یه شکایتِ غیرِ معمول دریافت کردیم.
دوباره پشمک خوردی؟!
تعدادی ژورنالیست، روزنامهیِ «یومیه» و همینطور ...
ادارهیِ ما رو محکوم کردهان؛ بابتِ همون مقاله دربارهیِ آب.
کدوم آب؟
همین آبِ معمولی دیگه. که میگن قابلِ آشامیدن نیست، حتی جوشوندهاش.
- ما چه قسمتیش رو حذف کردیم؟ - نکته همینجاست. هیچیش رو.
حالا چی میخوان؟
"ما اکیداً بر علیه انتشارِ این مقاله معترض میباشیم ..."
"چرا که خطاییست دفاعناپذیر ..."
"و نیز توجیهناپذیر از سویِ سردبیرانِ «یومیه» ..."
"و انتشاراتِ محلی و ادارهیِ نظارت".
- و بعد امضاء کردن. - این ژورنالیستها کین؟
کارکنانِ «یومیه». معاونِ ویراستار، سردبیرِ اخبارِ محلی و دیگران.
اونها دارن خودشون رو محکوم میکُنن.
نظرت چیه؟
نظرم دربارهیِ چی؟
بهنظرت چرا اونها دارن خودشون رو محکوم میکُنن؟
میتونم به جرأت بگم اونها فهمیدن که مرتکبِ اشتباه شدن.
- یعنی از چیزی ترسیدن؟ - آفرین! بالاخره! آفرین!
اونها ترسیدن که مبادا دستگیر بشن،
بنابراین به جُرمِ خودشون اقرار کردن، و بطورِ همزمان، نشونه رفتن به سمتِ ...
به سمتِ ...
به سمتِ همدستهاشون، یعنی ... ما! درسته؟
بله، میتونم به جرأت بگم که همینطوره.
یه بارِ دیگه بگو «میتونم به جرأت بگم» تا پرتت کُنم بیرون!
چهکسی اون مقاله رو پالایش کرد؟
- من. - عالیه.
پس خودت مینویسی که ما پشتیبانیمون رو از اعتراضشون اعلام میکُنیم ...
و اقدامِ انضباطی ...
برعلیه اشخاصِ مسئول صورت خواهد پذیرفت.
شیر فهم شدی؟
میبینم که نشدی! اهمیتی نداره.
چیزی که گفتم رو بنویس و زیرش رو امضاء کُن.
حتماً.
موضوع چیه؟
نگرانم.
الان 5 روز میشه که عمل رو انجام دادم ولی هیچ نتیجهای بدست نیومده.
ببین، تو هیچ اشتباهی مرتکب نشدی.
روشِ جدیدِ تو واقعاً هیجانانگیزه.
چقدر خوب که لااقل تو بهم باور داری.
چیه؟ چیه؟
- حاضری امروز تنیس بازی کُنیم؟ - آره. این دفعه شکستت میدم.
پس قبوله، درسته؟
نابرده رنج، گنج میسر نمیشود!
من میتونم ببینم، پدر!
- اونها چی هستن؟ - گُلِ رُز.
و اون؟
یه سگ. و تویِ چشمهایِ تو هم اشک جمع شده.
بله.
شاگردم تویِ مسابقهیِ موسیقیِ «شوپن» نفرِ چهارم شده.
- واقعاً؟ - بله.
- خیلی خوشحالم. - خودم هم همینطور. هر چند ...
راستش رو بخوای، به تُخمم هم نیست!
تمومش کُن!
اصلاً خُب که چی؟! میرم قهوه بخورم.
معلوم هست چی داره میگه؟!
کنجکاوم بدونم قوموخویشهات چی میگن!
خیلهخُب، خیلهخُب.
آخه نمیشه یه کاری بکُنید؟ زود باشید! یه کاری بکُنید!
- لطفاً وحشت نکُنید. - میشنوی؟
این چیه؟
لطفاً برو بیرون.
مغزِ خر خورده بودی که بهم نگفتی اون یاروها عضوِ حزب نیستن؟!
- کیها؟ - کیها؟ همین شش نفری که اونجا رو امضاء کردن.
- هفت نفر. - کدوم هفت نفر؟
یه امضاءِ دیگه هم هست.
پس هفت نفر.
خُب چه بهتر!
اگه هفت نفر بیانیهای مبنی بر محکومیتِ خودشون بنویسن ...
و بطورِ خوانا و روشن امضاءش کُنن و بنویسن «غیرِ حزبی» ...
معنیش اینه که میخوان قضیه رو به کسی بچسبونن. درسته؟
فکر میکُنی به چهکسی؟
اگه اونها اعضایِ حزب نیستن، خُب ...
میتونم به جرأت بگم که به اعضایِ حزب.
گُه توش! باید جوابیهت رو بیخیال بشیم.
- ولی من ... من قبلاً ارسالش کردم. - ای گُه بگیره این شانس رو!
یا عیسی مسیح!
خیلی متأسفم، ولی یه مشکلی پیش اومده.
اول پلیس تلفن کرد ...
و درست بعدش، خانمی از هیأت مدیرهیِ یه مدرسه سر و کلهاش پیدا شده ...
و میگه تویِ سینما «آزادی» ...
یکی از بازیگرها از حضور تویِ فیلم امتناع کرده.
ظاهراً به مدیر توهین کرده. و بعد اون شروعکرده به آواز خوندن.
- چهکسی؟ بازیگره؟ - نه، مدیره.
و بازیگره؟
- بازیگره از حضور تویِ فیلم امتناع کرده دیگه! - یه بازیگر ... تویِ یه سینما ...
حینِ نمایشِ معمولیِ فیلم ... امتناع کرده که ...
دقیقاً!
استنباطِ من اینه که از فیلمه خوشش نمیاومده ...
و از مُردن امتناع کرده. یه چیزی تویِ همین مایهها.
صبر کُن ببینم.
نه اینکه من واقعاً قضیه رو متوجه شده باشمها!
ولی اون خانمه که عضوِ هیأت مدیرهیِ مدرسهست، همین بیرون منتظره ...
و بهگمونم میتونه کُلِ ماجرا رو بهتر توضیح بده.
صبر کُن. من مخالفم.
بهعلاوه، قدغن میکُنم ...
مطلقاً قدغن میکُنم ...
بله، قدغن میکُنم ... قدغن میکُنم که مدیر آواز بخونه،
و بازیگر از مُردن امتناع کُنه!
صبر کُن!
خوردنِ پشمک رو هم قدغن میکُنم، فهمیدی؟!
یا مسیح!
عصرتون بخیر. «یورچیک» هستم عضوِ هیأت مدیرهیِ مدرسه.
- چی؟ - از اعضایِ هیأت مدیرهیِ مدرسه.
جنابِ مدیر بسیار آشفته شدهان.
در حقیقت، برایِ تمامِ ما اعضایِ هیأت مدیره، این موضوع شوکهکُننده بوده.
شوکهکُننده؟ ولی کُلِ قضیه بهشکلِ مضحکی بسیار سادهست، خانم.
ما با خرابکاری و همینطور نوعی سرقتِ هنری روبرو هستیم.
- ببخشید، متوجه نمیشم. - یک بازیگر شروعکرده به آواز خوندن، درسته؟
و بعد اون مدیرِ وظیفهشناس، از همکاریکردن امتناع کرده. همهاش همین!
ولی اولاً چطور یه بازیگر تونسته رویِ صحنه ...
بهاصطلاح، با صدایِ زندهیِ خودش حرف بزنه؟
خانمِ عزیز ...
فکر نمیکُنم شما، که یک مادرِ آینده هستید ...
نیازی داشته باشید اینجور چیزهایِ ابتدایی براتون توضیح داده بشه.
منظورم اینه که لابد شما چیزی به اسمِ شورش به گوشتون خورده، درسته؟
حتماً متوجه هستید آدمهایی وجود دارن که جلویِ شورش رو میگیرن.
پس بنابراین حالا اشخاصِ فتنهگر علیهشون دستبهکار شدن. به همین سادگی!
سلام عزیزم.
اوه، راستی! ایشون «کریس»ـه، و ایشون هم شوهرِ سابقِ منه.
شاعر و روزنامهنگارِ سابق، منتقدِ ادبیِ سابق ...
و ستارهیِ فعلیِ عرصهیِ سانسور در این شهر!
متأسفانه!
- ظاهرت افتضاحه! - آره، معذرت میخوام.
- برایِ مدتِ طولانیای اینجا میمونید؟ - فقط واسه یکیدو روز.
«کریس» و من جفتمون عضوِ هیأتمنصفه هستیم ...
- تویِ مسابقهیِ مشاعره. - تویِ چی؟
مسابقهیِ مشاعره. ما داور هستیم.
حالِ «مارتا» چطوره؟
نمیدونم. فکر کُنم خوبه.
ولی آخه چرا از خودش خبری بهم نمیده؟
واقعاً نمیدونی؟
چرا! فقط موندم که بابتش از چهکسی باید متشکر باشم!
بهگمونم تو، درسته؟
در این خصوص، دخترمون نظراتِ قاطعانهای داره.
اون از پدرِ خودش بیشتر شرمساره تا از اولین قاعدهگیهاش!
بفرمایید؟
بله، حالت چطوره؟
نه، ندیدم.
یه دقیقه صبر کُن.
خیلهخُب، دیدم، ولی این چه ربطی به من داره؟
مسئول؟ من؟ چرا؟
نه، اون فیلم توسطِ مأمورانِ سانسورِ «ورشو» پالایش شده.
چرا پلیس به این مردمی که بیرونِ سینما تجمعکردن رسیدگی نمیکُنه؟
خوبه!
- مشکلی پیش اومده؟ - نه.
از این میترسم که آخرش یه نفر زیرآبِ «یرژی» رو بزنه.
میدونی، خیلی از دستاوردهایِ بشری ...
بهواسطهیِ بیعاطفگی و حسادت نابود شدهان.
No comments yet. Be the first to leave one.