The Iris Affair

The Iris Affair

Farsi Persian வசனம் பதிவிறக்கம்

சீசன் 1

வெளியீட்டு விவரம்

The Iris Affair 2025 S01E04 720p NOW WEB-DL AAC2 0 H 264-P147YPU5
கருத்துரை வழங்கியவர் warez
Translated subtitle from English to Persian فصل 1 قسمت 4 The Iris Affair 2025 زیرنویس فارسی سریال

குறிச்சொற்கள்

webdl
வெளியிடப்பட்ட தேதி: 2025-11-13
பதிவிறக்கங்கள்: 67
காது கேளாதோருக்கானது: No

Farsi Persian வசனங்களின் மாதிரிக்காட்சி

முதல் 200 வரிகள்.

این برنامه حاوی الفاظ تند و صحنه‌های خشونت‌آمیز است.

این سازنده چارلیه، جنسن.

تمام چیزی که برای راه انداختن ماشین لازمه،

وارد کردن یه توالی فعال‌سازیه

که توی این دفترچه رمزگذاری شده.

باید چارلی رو بیدار کنی، آیریس، وگرنه منو می‌کشن.

دفترچه‌ات یه معماست. اون ماشین رو "سوگواری خدا" صدا می‌زنه.

سکوت صداهای مرده.

پلیدی ویرانی.

کالی یوگا.

هنوز رمزگشاییش تموم نشده؟

دلم می‌خواد ببینم چطور تلاش می‌کنی. اون هر هفته کلید رو عوض می‌کرد.

پس، یعنی نه.

الو؟ سلام. ما هیچ‌وقت واقعاً صحبت نکردیم.

اسم من آیریس نیکسونه. این واقعیته، درسته؟

منو تو رم ببین، همه چیزو بهت میگم.

تئو، پیدام کردن. باید از این جزیره برم وگرنه می‌میرم.

"بهت گفتم. اونا دنبال پولن."

هنوز دفترچه دست منه. منو بکشی، بهش نمی‌رسی.

به جوی آسیب بزنی، بهش نمی‌رسی.

بیا تو!

تیم ۱، پاک‌سازی شد. هیچ بازمانده‌ای نیست.

تیم ۱، پاک‌سازی شد. هیچ بازمانده‌ای نیست.

باشه، باشه. بریم.

اوکی، مفهوم شد.

ها؟

با من چیکار کردی، جنسن؟

لطفا کمکم کن بفهمم.

خودت می‌دونی چیکار کردی.

اصلاً یادت میاد؟

و می‌تونی توضیحش بدی؟

این وظیفه من بود...

وظیفه من بود. وظیفه به چی؟

اینا آدمای خوبی بودن.

اینا آدمای باهوش، مهربون و زیرکی بودن.

اونا به تو قصدی برای آسیب رسوندن نداشتن. به هیچ‌کس قصد آزار نداشتن.

نه.

خب...

می‌تونی بهم بگی چرا؟

کمکم کن؟

مردی به نام یوجین شیفلین بود. نه، نه...

وایسا. اون تصمیم گرفت معرفی کنه...

به ایالات متحده آمریکا... وایسا، وایسا... تمام پرنده‌های...

دارم خیلی تلاش می‌کنم که بفهمم.

ولی عصبانی‌ام و می‌ترسم.

و من فقط...

نیاز دارم یه چیزی بهم بدی تا بتونم ببخشمت.

اون تصمیم گرفت به ایالات متحده آمریکا معرفی کنه...

تمام پرنده‌هایی که در نمایشنامه‌های شکسپیر نام برده شده بودن. می‌دونم...

در سال ۱۸۹۰، اون ۸۰ سار رو توی سنترال پارک رها کرد.

و این‌جوریه که تمام سارهای آمریکا از اونجا اومدن.

این داستانو می‌دونم... هر ۲۰۰ میلیون تاشون.

مردی که شکسپیر رو دوست داشت...

و فقط می‌خواست دنیا رو زیباتر کنه.

من فقط توالی فعال‌سازی رو می‌خوام.

نه.

هرگز.

در سال ۱۹۶۰ یه هواپیما توی بوستون سقوط کرد.

چون ۱۰ هزار سار بهش برخورد کرده بودن.

۶۲ نفر مردن. سارها محصولات کشاورزی رو نابود می‌کنن.

سارها گونه‌های بومی رو از بین می‌برن.

سارها، اونا...

بیماری پخش می‌کنن.

می‌دونم.

تو معتقدی...

که حقیقت زیبا خواهد بود.

فکر می‌کنی زیبا خواهد بود.

اون شعر، اون تقارن...

معتقدی که ما رو آزاد می‌کنه.

ولی حقیقت...

وحشیه.

و غمه.

ما نباید حرف بزنیم.

می‌دونی، من فقط به کمک تو نیاز دارم.

می‌دونم.

و دارم تلاش می‌کنم.

لعنتی، لعنتی، لعنتی، لعنتی.

چندش‌آوره.

بیا.

خب، تو کی هستی؟

واقعاً هیچ‌کس.

یعنی چی؟ هر کسی یه کسیه.

آره، معلومه.

من فقط هیچ‌کس خاصی نیستم. نه، نمی‌فهمم.

تو برای آیریس کی هستی؟ اون معلم خصوصیمه.

در چه درسی؟ ریاضی. علوم. فلسفه.

خب، تو توی باند فرودگاه چیکار می‌کردی؟

اون ازم خواست. تو یه بمب داشتی. تو یه بمب آوردی.

نه! یعنی...

آره، ولی این‌طور نیست که اون بهم گفته باشه. من فقط فکر کردم...

چی؟ نمی‌دونم. مگه بمب بود؟! چی؟ یه بمب واقعی؟

پس تو همدستش نیستی یا همچین چیزی؟

شریکش؟ نه.

دخترش؟ نه.

دوست‌دخترش؟ چی؟ وای خدا!

ببخشید، فقط دارم سعی می‌کنم قضیه رو بفهمم.

تو هیچ‌کسی براش نیستی؟

ولی من تازه...

اوه، لعنتی.

من چیکار کردم؟

مسکی، وقتی راه باز شد،

یه جای خلوت پیدا کن که پیاده‌مون کنی.

آیریس نیکسون؟

ببین، متاسفم بابت این قضیه.

که تو رو با خودم آوردم، فکر نکرده بودم.

فکر کردم تو و اون... فکر کردم تو برای اون مهمی.

که خب خیلی احمقانه بود چون هیچ‌کس براش مهم نیست، نه واقعاً.

اون میاد دنبالم. آره؟ چی باعث شده اینطور فکر کنی؟

اون قول داد. خب، اون دروغ می‌گه. نه به من.

کاش می‌تونستم موافق باشم، واقعاً دلم می‌خواد.

می‌تونم فرار کنم. و مسکی بهت شلیک می‌کنه.

جنازه‌م رو پیدا می‌کنن.

و ردش رو به تو می‌رسونن.

نه اگه سوار هلی‌کوپترت کنیم و بندازیمت توی دریا.

ولی تو نمی‌خوای این کارو بکنی. نه. واقعاً نمی‌خوام.

پس نکن.

آره، قضیه اینه که من...

فکر کنم احتمالاً مجبورم. چون ممکنه به مردم بگم.

آره، تقریباً همینطوره.

پس، بهم پول بده. آره، باشه.

ولی... قضیه اینه که آدمایی که میشه خریدشون

معمولاً میشه دوباره خریدشون توسط طرفای دیگه.

پس، یه پیشنهاد بزرگ بده. منظورم این نیست که با پول بهت پرداخت کنن.

منظورم چیزای بده.

منظورم ترس و درده و همه چیزای دیگه.

آره؟

خب، تو داری...

در واقع، فکر کنم یه تیکه استخوان توی موهات داری.

اوه، وای. درش بیار! کجا؟

اونجا.

اییش!

اون کی بود، به نظرت تو موهام مال کی بود؟

نمی‌دونم.

تو خانم بروک رو از کجا می‌شناسی؟

خب، من یه جورایی رئیسش بودم.

حال‌به‌هم‌زن.

چی شد؟

خب، اون یه چیزی دزدید.

و قضیه اینه که اگه پسش نگیرم،

اوضاع برام خیلی خیلی بد میشه. واقعاً بد.

آدمایی هستن بیرون،

جوی.

جوی، آدمایی هستن بیرون،

و باور نمی‌کنی چه کارایی که نمی‌کنن.

خودم هم باور نمی‌کردم... تا اینکه خیلی دیر شد.

فقط یه قدم برمی‌داری، یه مسیر عوض می‌کنی،

و اوضاع واقعاً تاریک میشه.

آره.

می‌فهمم.

خب، راستش رو بخوای، به نظر میاد تو از اون جور آدمایی هستی که اون دوست داره.

یه جورایی خودشیفته.

یعنی تو نمی‌تونی این کارو بکنی.

نمی‌تونم چیکار کنم؟ منو بکشی.

اوه، آره. معلومه.

اِم، ببخشید، چرا؟

چون تو به اون "چیزت" نیاز داری که از خانم بروک... آیریس پس بگیری.

و تنها راهی که این اتفاق میفته،

اینه که اون واقعاً یه ذره به من اهمیت بده.

که خودت هم گفتی ممکنه واقعاً همینطور باشه.

پس حتی اگه می‌خواستی منو بکشی که اساساً نمی‌خوای،

نمی‌تونستی.

هنوز نه.

تو به من زنده نیاز داری.

به علاوه... تو باید در مورد اون اشتباه کنی.

که من واقعاً فکر می‌کنم اشتباه می‌کنی.

باشه پس، آقای زرنگ.

یه معمای جور دیگه.

معمایی که واقعاً فضای توطئه رو داغ کرد.

دقیقاً آیریس نیکسون کیست و کجاست.

"من باید بدونم جنسن چرا این کارو کرد."

چارلی نباید بیدار شه!

بهم بگو چرا!

"کتاب رو نابود کن. بسوزونش."

دفتر خاطراتت یه معماست.

"یه رمز دیگه برای کشف.

پنج صفحه دیگه برای خوندن.

با استفاده از یک توالی DNA به عنوان منبع رمز کتاب."

چارلی نباید بیدار شه!

"یه رمز دیگه برای کشف.

با استفاده از یک توالی DNA.

DNA کتاب زندگیه. با استفاده از DNA. با استفاده از DNA."

تویی، جنسن.

تو از DNA خودت استفاده کردی.

تو پدرسوخته حیله‌گر!

فرمانده.

درود و سلام!

اینجا برنامه "دو ثانیه تا نیمه‌شب" است،

و من آلفی برد هستم با یک به‌روزرسانی مهم درباره ماجرای آیریس نیکسون.

خب، ما یک دختر گمشده داریم، قرنطینه سراسری جزیره،

یک هلیکوپتر مرموز، یک بمب تروریستی ادعایی...

و سکوت مطلق از طرف پلیس محلی.

چرا آیریس نیکسون توی ساردینیاست؟

و چی داره پنهان میشه؟

اینجا برنامه «دو ثانیه تا نیمه شب» هست و من آلفی برد هستم.

یالا.

چندین رسانه جریان اصلی

دارن تایید میکنن که آیریس

تو ساردینیا دیده شده.

الو؟ الو؟

الو؟ با آقای آلفی برد صحبت می‌کنم؟

கருத்துகள்

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left