முதல் 200 வரிகள்.
آنچه گذشت
اصلاً باورم نمیشه
پلیس میخواد درباره نامهای که به جانی نوشتم باهام حرف بزنه
همون شبی که مُرد
من و جانی با هم دوست بودیم
خب، چی شد؟
نه، مرسی
اوه، مریسا، این خیلی سخته
لازم نیست بگی
فقط اینکه
مریسا: دیگه جواب نمیده
تا حالا "استریپ پوکر" بازی کردی؟
عزیزم، باز هم گل کاشتی
یه غذای عالیِ دیگه
اوه، خواهش میکنم
اوه، رایان، یادم رفت بپرسم
برای تولدت تو روز یکشنبه، خواسته خاصی نداری؟
یکشنبه تولدته؟
دمت گرم رفیق
سندی: هر تولدی نیست. رایان داره ۱۸ سالش میشه
داره تبدیل به یه شهروند با حق رایِ کامل میشه
توی این تجربه بزرگ دموکراتیک که بهش میگیم آمریکا
بله، همهمون میدونیم تو حقوق خوندی
نکته مهم اینه که باید یه مهمونی بگیریم
اوه، نه، نه، نه، نه... اصلاً حرف مهمونی رو نزن
داری ۱۸ سالت میشه، این اتفاق بزرگیه
فقط یه سال به سنم اضافه میشه
سندی: اوه، من مخالفم
من یادمه وقتی ۱۸ سالم شد
چقدر ذوق داشتم که برای اولین بار رای بدم
پیشاهنگ کوچولوی من
سث: آره، و اگه پاتو کج بذاری و با قانون در بیفتی
دیگه خبری از اون کانون اصلاح و تربیتِ مهدکودکمانند نیست، بلکه
باید بری زندان و آبخنک بخوری رفیق
آره، این واقعاً جای جشن گرفتن داره
مگه با جشن تولد مشکلی داری؟
نه، فقط اینکه
فکر کنم آخرین باری که برام تولد گرفتن
سالم بود و مامانم منو برد باغوحش سندیگو ۹
خیلی عالیه. از اون موقع به بعد دیگه واسه تولد گرفتن زیادی باکلاس شدی؟
خب، بعدش اون شروع کرد به
مهمونیهای "تمام روز مست کردن روی کاناپه"
عجب
میخوای تو بپری وسط؟
ببین، این یکی از نقاط عطف زندگیه
اشتباهه که همینطوری از کنارش رد بشی
لازم نیست خیلی شلوغش کنیم
"لازم نیست خیلی شلوغش کنیم."
باشه، خیلی خب، قبوله
به شرطی که جمعوجور باشه. اصلاً هم باید همینطوری باشه
آخه تو فقط ما و سامر و... رو میشناسی
من و مریسا بهم زدیم
میرم سراغ مشقهام
باشه
دقیقاً میخواستم بگم مریسا
* کالیفرنیا، ما داریم میاییم
* دقیقاً برمیگردیم همونجایی که ازش شروع کردیم *
* کالیفرنیا... کالیفرنیا... *
مریسا
صبر کن. هی
سلام، چطوری؟
خوبم
دیشب بهت زنگ زدم
اوه، آره، بیرون بودم
ببخشید، رفتم پیادهروی تا یکم فکر کنم
هوم، فکر؟
درباره چیز خاصی؟
سامر، لطفاً نپرس که قراره
دوباره با رایان آشتی کنم یا نه
فقط نگرانت هستم
درست نخوابیدی
تو این سه روز اخیر کلاً چهار تا بادومزمینی
و یه موز خوردی
کوپ، همش نشستی روی اون دکه نجاتغریق
و به دریا زل زدی، انگار که بیوه یه ملوان هستی
یعنی باید برگردیم پیش هم
تا من بتونم شبها راحت بخوابم؟
یا اینکه بیخیالش بشی و بری پیِ زندگیت. کلاً یه حرکتی بزن
خب، محض اطلاعت، دیشب بهتر خوابیدم
امروز صبح هم برای صبحانه پنکیک خوردم
جدی میگی؟
آخه درباره پنکیک دروغ میگم؟
نه، چون یه موضوعی هست که
خیلی وقته میخوام دربارهش باهات حرف بزنم
منتظر بودم یکم از این وضعیت "بیمارِ شماره صفر" در بیای
یه جورایی درباره مامانته
مریسا؟
هی، میشه بعداً دربارهش حرف بزنیم؟
باشه؟ بهم زنگ بزن
باورنکردنیه
به سرت زده عضو انجمن لزبینها بشی؟
نه
رفت
شما دو تا کی میخواید با هم حرف بزنید؟
نمیتونید تا ابد از هم فراری باشید
باید برم سر کلاس
باشه، من رفتم
اوه، سندی، یه ایدهای داشتم که میخواستم باهات در میون بذارم
بگو
آخه تولد رایان موضوع مهمیه
و حس میکنم یکی از اعضای خانوادهش باید اینجا باشه
خانواده واقعیش
آه، و از اونجایی که باباش هنوز مهمون دولت (زندان) هست
و "تری" هم تا چند قرن آینده
"عنصر نامطلوب" محسوب میشه
فقط میمونه مامانش
ببین، میدونم آخرین باری که "دان" اینجا بود، اوضاع یکم متشنج شد
چی، منظورت وقتیه که توی شبِ کازینو مست کرد
و میزِ بازی رو چپه کرد؟
من سرزنشِش نمیکنم
اما نمیخوام اتفاقی بیفته
که باعث خجالتزدگی رایان بشه
خب، منم همینطور، ولی فکر میکنم
اگه اینجا باشه، خیلی برای رایان ارزش داره
و اگه هر دوتامون توی مهمونی حواسمون بهش باشه
خب، یه مسئله کوچیک دیگه هم هست، اونم پیدا کردنشه
بیشتر از یک ساله که ناپدید شده
ولی حدس میزنم کسی که
سال توی دفتر وکیل تسخیری کار کرده ۱۵
بلد باشه چطوری یه نفر رو پیدا کنه
زیاد امیدوار نباش
باشه، چند تا زنگ میزنم
ولی محض احتیاط، بذار به عنوان یه سورپرایز بمونه
نمیخوام رایان رو الکی امیدوار کنم
یه مشکلی داریم
اوه، آره، امروز همون روزیه که قرار بود به مریسا بگی
مامان و بابات دارن با هم تیکوتار میزنن
چطور پیش رفت؟ - دیگه هیچوقت این حرف رو نزن
دارم درباره رایان و مریسا حرف میزنم
نه، قبلاً هم آشتیشون دادیم، یادت نیست؟
چه پاداشی گرفتیم؟ دوباره زدن بهم
خب، اونا باید یه تصمیمی بگیرن
یا برگردن پیش هم یا کلاً بیخیال شن
چون الان تو اون وضعیتِ "بعد از کات کردن" گیر کردن
همون لحظهٔ "ای وای من چه غلطی کردم"
و هر چی بیشتر طول بکشه، برای همه بدتر میشه
پس تو باید یه کاری کنی
من؟ - آره
مسئولیت تولد رایان با منه
صبر کن، تولد رایان مگه الانهست؟
با خودش چی فکر کرده؟
نمیدونم، دست خودش که نبوده
اگه اینقدر برات مهمه، چرا خودت حلش نمیکنی؟
اوه، چون من باید نگران این باشم که جولی کوپر
بابام رو بیچاره نکنه و کل پولهاش رو بالا نکشه
پس سرم حسابی شلوغه
باشه
دکتر "آر" و جولی کوپر دارن با هم تیکوتار میزنن
اوه
وای خدای من، نزدیکِ ساعت یک و نیمه
اوه پسر، کارمندهام الان دارن فکر میکنن
هر روز موقع ناهار کجا غیبم میزنه
میدونم، ولی آخه کِیِ دیگه میتونیم هم رو ببینیم
به جز وقتی که دخترها مدرسهان؟
ندیدی گوشیم رو کجا گذاشتم؟
یادمه وقتی داشتیم... گذاشتمش یه جایی
داریم چیکار میکنیم؟
فکر کردم قرار بود بهشون بگیم
خب، قرار بود ولی نگفتیم
خب، فکر کنم وقتشه
کاملاً موافقم
باشه، بهشون میگیم که با همیم
و بعدش که پرسیدن رابطهمون چقدر جدیه
فقط، خوب میشد که خودمون بدونیم
بله، البته
بالاخره، اونا میخوان بدونن چقدر باید روی این قضیه حساب باز کنن
که باید برنامهریزی کنن یا نه
بله، چون این قدم بزرگیه
برای اونا
خب نیل، میخوام رک و پوستکنده بهت بگم
بفرما، اینجاست
پرستارمه
فکر کنم باید یکم دیگه صبر کنیم
تا وقتی که بتونیم قضیه رو براشون روشن کنیم
اوه، دقیقاً میخواستم همین رو بگم
من اینو جواب میدم
اهوم. بله ایلین؟
نوبت ساعت ۱:۳۰ من اومده؟
رایان
سلام. سلام
بیا تو
آره، گفتم یه سری بزنم و
باشه، وایسا، وایسا بذار بگم
الان تو مرحلهای نیستیم که بخوای قضاوت کنی
حتماً، حتماً
سیدی: خب ببین، قراره اینجا یه بارِ کوچیک و خوشگل بسازم
که بتونی پشت پنجرهش بشینی
رایان، عالی میشه
اوم، "گوئن" کی برمیگرده؟
خب، مسئله همینه
تصمیم گرفت همون "اشلند" بمونه
واسه همین میخواد خونه رو بفروشه
کمک میخوای؟
نه، نه، نه... آره
تا همینجا هم خیلی زحمت کشیدی
آره، آره، آره... نه
باور کن برام خوبه که سرم گرم باشه
خب، قضیه بهم زدن با مریسا چطوری پیش میره؟
خب، بهم زدیم دیگه
به هم زنگ نمیزنیم، توی مدرسه هم از هم دوری میکنیم
No comments yet. Be the first to leave one.