முதல் 200 வரிகள்.
«« گـلـولــهيِ بـيهــدف »»
: کارگردان «هيونموک يو»
!«هي، «مانسو .بيا بريم
!«يالا «مانسو !عجلهکُن ديگه
شماها چهتونه؟
نميخواين پولِ اونهمه مشروبو بدين؟ آخه چرا شيشهيِ درو شکستين؟
،بهت که گفتم .مابقيِ پولشو فردا ميديم
مگه بهت نگفتيم پولمون تمومشده؟ و مگه ازت نخواستيم بهمون گير ندي؟
!اين مشکلِ خودتونه و ضمناً چرا شيشهيِ درو شکستين؟
هي، قصد داري همينجوري باهامون بيادبي کُني؟
.ما بازماندگانِ کُشتههايِ جنگيم ... بخاطرِ همينه که کمي مست کرديم
و درو شکستيم. بهنظرت ايشون ظاهرِ روبهراهي داره؟
.من نميدونم .برين با صاحبکافه حرفبزنين
،ممکنه ما قادر نباشيم پولِ صاحبکافه رو پس بديم ... ولي بهش بگو
علتش اين نيست که .دلمون نميخواد
.فرمانده، بيا بريم
بهم که گفتم .اونجوري صِدام نزن
فقط دوستانه صِدام بزن .«گيئونگسيک»
.کافيه
فرمانده صداکردنش چه فايدهاي داره وقتي همهمون يهمُشت از کار افتادهايم؟
... ولي آخه گروهبان
،وقتي صداش ميزنم فرمانده .ميرم به خاطراتِ زمانِ قديم
.خودمم همينطور
همقطارها، ما کشورمونو نجاتداديم .وقتيکه در حالِ نابودي بود
،گذشتيم ما دوشادوش و رژهکُنان .از کنارِ اجسادِ همقطارانمان
!فرمانده
بيا نعره بکِشيم و فرياد بزنيم !تا همه صدامونو بشنون
.فکرِ خوبيه
اگه حالمونو بهتر ميکُنه چرا که نه؟
!«گيئونگسيک»
.بهتره محتاط باشيم
آره، همهمون بايد .محتاط باشيم
چون حالا ديگه آرمانمون .شکستخورده و از دسترفتهست
!داري مزخرف ميگي
،بياراميد شما اي نازنين همقطاران .اي شما پَرپَرشدگان بسانِ گُلهايِ خزان
،گذشتيم ما دوشادوش و رژهکُنان .از کنارِ اجسادِ بهخاکافتاده سربازان
،و شکستداديم دشمنمان .با خونِ انتقام در رگهامان
،بياراميد شما اي نازنين همقطاران .اي شما پَرپَرشدگان بسانِ گُلهايِ خزان
سرتونو !بالايِ بالا بگيريد
!و ادامه بديد - !آره، ادامه بديم -
!درود، فرمانده
!«گروهبان «پارک
.مدالت کج شده - .معذرت ميخوام، قربان -
،خيلهخُب .بعداً ميبينمتون
مگه قرار نذاشتهبوديم که همديگه رو بابتش عذاب نديم؟
ولي تو همچنان .هيچي نميگي
اونقدر درموندهام .که دارم ديوونه ميشم
،اگه ميومدي پيشِ من .برام غيرقابلتحمل ميبود
.پس فقط برگرد - .ميدونم -
ولي آخه منم نميتونم تحملکُنم .که تنها و بيکس باشم
قبلاً برايِ مدتي، آرزو ميکردم ... يکي از ما ميمُرد
و کلاً .ناپديد ميشد
چون اونوقت لااقل ميتونستيم .خاطراتشو گرامي بداريم
ولي حالا اين ميلِ مخوف .به زندگي رو دارم
تمامِ چيزي که من ميخوام .اينه که با همديگه باشيم
ميتونيم همين امشب .سوگندِ ازدواجمون رو بگيم
ميئونگسوک»، لطفاً يهکمِ ديگه» .بخاطرم صبرکُن
پس اصلاً .بيا منو بکُش
من منتظرت موندم .تا خدمتِ سربازيتو تمومکُني
و بعدش 2 سالِ ديگه هم .منتظر موندم
،الان همينجور تويِ منزل محبوس موندم .طوريکه ميترسم ديوونه بشم
.بسّه
.لطفاً بسکُن
راستش، من هيچ آرزويِ ،بلندپروازانهاي ندارم
ولي نميخوام تسليمِ اين واقعيت بشم ... که حتي نميتونم يکصدمِ آرزوهاييو برآورده کُنم
که يک انسان ميتونه .داشتهباشه
،من، من يه افليجم .يه از کار افتاده
دستمالي که ازش استفادهشده .و بعد از جنگ دور انداختهشده
!«چئولهو»
!بياين از اينجا بريم
!بياين از اينجا بريم
دفترِ حسابداريِ" "«سئونگگوک کيم»
سلام آقايِ «سونگ». بازم طبقِ معمول .شما اولين نفري هستين که به دفتر ميايين
اشکال نداره اينجا رو تميز کُنم؟
بهتر نيست تويِ کافيشاپِ طبقهاول بمونين؟
دوباره دندونتونه؟
بهمحضِ اينکه امروز حقوق گرفتين .بايد برين پيشِ دندونپزشک
آخه هميشه دندوندردِ .وحشتناکي دارين
نميدونم چطور ميتونين بدونِ رفتن .پيشِ دندونپزشک، تحملش کُنين
!بياين از اينجا بريم
!بچهها! بياين از اينجا بريم !بياين از اينجا بريم
،عمو کوچيکه زياد روزنامه فروختي؟
.بگير .اين مالِ توئه
!يه چيزي بدين بخورم !گرسنهمه
کي بهت گفته بري روزنامه بفروشي؟ .تو ميبايست بري مدرسه
تو هم که هميشه .سرم نق ميزني
دست از اين کار بردار .و فردا برو مدرسه
!بياين از اينجا بريم
عمو جان، داري ميري مرکزِ شهر؟ - .آره -
پس يعني قراره کُلي پول دربياري؟ - .البته -
ميشه اونوقت واسم يه کفشِ خوشگل بخري؟ - .حتماً -
واقعاً؟ - .فردا قطعاً برات ميخرمش -
.دروغ ميگي
!بياين از اينجا بريم
،حتي آدمي مثلِ شما، فرمانده .نميتونه کار گير بياره
بابتِ ترکِ ارتش .تأسف ميخورم
،اگه فکرکُني که اوضاع، شبيه زندگي تويِ ارتشه .قطعاً کارت زار ميشه
تمامِ اون حرفهايِ گُنده و رؤياها .بر باد رفتن
راستش بابتِ همهچيز .ميترسم
!«ميري»
.اوه، خيلي وقته که همديگه رو نديديم - !واي، ببين کي اينجاست -
خوشحالم که تونستم .اينجا ببينمت
حالا چي شده که گذرت افتاده به کافه؟
.بگير بشين - .ممنون -
چقدر خوبه که ميبينمت. چرا هميشه نمياي بهمون يه سر بزني؟
لابد گرسنهاي؟ - .نه، نيستم -
،راستش ما داريم اينجا رو تعمير ميکُنيم .پس نميتونيم چيزي بهت تعارفکُنيم
!«ديدي»
،اوه اينجايي؟ اگه سيبي برات باقيمونده .چند تا بده بهم
.حتماً
ببينم، چرا ازدواجنکردي؟
.قيافهات داغونه مريض شدهبودي؟
.نه
راستي، شغلِ جديدت تويِ شرکتِ فيلمسازي چطوره؟
.اوه، اونو ميگي؟ چطوري واست بگم .مثلِ اين ميمونه که آدم رويِ عرش زندگيکُنه
،اوه نه! با اينکه تازه همديگه رو ديديم .ولي بايد برم سرِ صحنهيِ فيلمبرداري
.اشکالي نداره .برو به کارت برس
.خيلي متأسفم
،گفتهبودن يه ماشين ميفرستن دنبالم .ولي دير کرده
!احمقها
موضوع اينه که، من اومدم اينجا .تا ازت بخوام لطفي در حقم بکُني
واقعاً؟ در چه خصوص؟
ميتوني تويِ شرکتِ فيلمسازيتون يه شغل برام دستوپا کُني؟
اوه، داري جدي ميگي؟
فکرکردي هنرپيشهشدن بههمين آسونيه؟
بذار واست بگم چه چيزهايي باعث ميشه .تبديل به هنرپيشه بشي
.منظورم هنرپيشگي نيست
،هر کاريم که باشه .از نظرِ من خوبه
.اوه، ماشين اومد
.متأسفم، ولي پرسوجو ميکُنم .بعداً ميبينمت
!«خانمِ «گوآه - !عجب -
.خيلي وقته که همديگه رو نديديم - .اصلاً بجات نياوردم -
،«خودمم ديگه، «يئونگهو سونگ .که دارم دنبالِ کار ميگردم
: به قولِ معروف .لباسه که آدمو ميسازه
بهنظرت ظاهرم اونقدر خوب هست که بتونم شغل گير بيارم؟
.نميدونم - ببينم، مشکلي پيش اومده؟ -
فراموش کردي؟
نه، قرار بود تا وقتي کار پيدا کُنم .همديگه رو نبينيم
.پس بايد سرِ قولت بموني .و ببينيم کي نميتونه تا اونموقع صبرکُنه
دنبالِ کار گشتن بخاطرِ عشق .خيلي جالبه
شايد من اون کسي نيستم .که برات اهميت داره
.نه، اصلاً اينطور نيست با يه نوشيدني چطوري؟
من دارم ميرم .سرِ فيلمبرداري
،باشه. ولي ببينم هنرپيشهبودن چطوريه؟
چرا نميري داخل؟
،خواهرت اونجاست .و داره گريه ميکُنه
آدم مجبوره در محدودهيِ استطاعتش ... زندگي کُنه، وگرنه
.درسته
!«ميونگسوک»
!گروهبان - !«ببين کي اينجاست! گروهبان «پارک -
کِي ترخيص شدي؟
شما کسي هستين که هم در ارتش .و هم خارج از ارتش، برام الگويين
بياين شامِ امشبو .مهمانِ من باشين
منظورت چيه؟ اين ماييم که ميبايست .تو رو مهمان کُنيم
چي شده اومدي اينجا؟
،ميدونم تويِ منزل احساسِ پوچي ميکُني .ولي اين اواخر، وقتِ خيلي زياديو بيرون ميگذروني
،ولي بيروناومدن .تو رو به هيچکجا نميرسونه
،بيرون و داخل .هيچ فرقي ندارن
اين تمامِ چيزيه که ميتوني بگي؟
چند وقت يهبار گيئونگسيک» رو ميبيني؟»
ديگه از قرار گذاشتن .خسته شدم
متأسفم که اصلاً نتونستم .اوضاعو بهتر کُنم
... ولي از حالا به بعد - آخه من بايد چکار کُنم؟ ديوونه بشم؟ -
اين ساعتِ لعنتي هم .که اصلاً جلو نميره
،«آقاي «سونگ چطوره يه استراحتي بکُنيم؟
راستش نميخوام تنها کسي باشم .که وقت تلف ميکُنه
.بله، متشکرم
آدمهايِ مزدبگيري مثلِ ما ... که بايد ماه تا ماه کارکُنن
فقط ميتونن وقتي رئيس غايبه .يهخرده استراحت داشتهباشن
آقاي «سونگ»؟ - بله؟ -
.بيا بريم ناهار بخوريم .خودم حساب ميکُنم
،متشکرم .ولي دندوندرد دارم
تو هم که هميشه .نه ميگي
.بايد دندوندردِ وحشتناکي باشه چرا نميدي بکِشنش؟
پس من ميرم .ناهار بخورم
،«خانمِ «چوي ميشه شما هم بهم ملحق بشي؟
.اوه، متشکرم
ميشه لطفاً برام يه فنجون چايِ جو بياري؟
.بله، قربان
بهمحضِ اينکه امروز حقوق گرفتين .بايد برين پيشِ دندونپزشک
،بانکِ تجارتِ کُره" "«شعبهيِ «نامدائهمون
نکُنه حالا که پاکتِ حقوقتو گرفتي ميخواي فوري بري منزل؟
هيچچيز مثلِ ديدنِ چهرهيِ خوشحالِ همسرم .برام لذتبخش نيست
اوه، واقعاً که !حوصلهسربر هستي
"«کلينيکِ دندانپزشکيِ «يو"
.سلام
قيمتِ اينها چقدر ميشه؟ - کدومها؟ اونها؟ -
.ميشه 300 هوان
.قيمتش مناسبهها .براتون بهصرفهست
،زادگاه من هست يه روستايِ قشنگ کنارِ يه کوه .جايي که گُلهاش ميدن شکوفه و هستن خوشبو
،شکوفههايِ هلو، شکوفههايِ زردآلو .و رستنيها و خلنگهايِ پايِ کوه
،يه روستا که مزيّنه به انواعِ گُلها .مثلِ قصر و کاخِ قشنگِ يه پادشاه
واي که چقدر دلم تنگه واسه وقتيکه ... بازي ميکردم وسطِ
!مامان !بابايي اومده
!بياين از اينجا بريم
!بابايي
خانعمو گفت که واسم .يه دامنِ نو ميخره
.اوهوم
،و تازه .کفش هم ميخره
و قرار هم هست که با مامان و عمو کوچيکه .«بريم فروشگاه «هوآشين
No comments yet. Be the first to leave one.