முதல் 200 வரிகள்.
اون دستنوشتهها چیزی بودن که تصور میشد پیشنویس اولیه باشن
از مشهورترین رمان مارک تواین، یعنی هاکلبری فین
اما طنز تلخ ماجرا اینجاست که بعد از بررسیها مشخص شد
اون فصلها جعلی بودن
پروفسور مک مککینون، همکارش در کالج الماستد
یعنی پروفسور نیکول فورد رو به قتل رسونده بود؛
اونم برای هیچ و پوچ
مککینون در حال حاضر دوران محکومیت ۳۰ سالهش رو
در بازداشتگاه شرقی ایالت واشینگتن میگذرونه
چون ما میدونیم کار کی بوده
میدونی، من واقعاً از اینجور برنامهها خوشم نمیآد
مخصوصاً وقتی آدمهای درگیر در ماجرا رو میشناسی
و این حقیقت که اون فصلها جعلی بودن
واقعاً بیرحمانهست
خب، نوشتههای جعلیِ منتسب به مارک تواین خیلی رایجن
که خودش طنز جالبی داره، چون اسم "مارک تواین"
در واقع یک نام مستعاره
دقیقاً همینطوره
راستی، تو نیکول و مک رو میشناختی؟
آره
سالها باهاشون همکار بودم
با هم دوست بودیم
اون موقعی که اونا وارد هیئت علمی شدن
من دیگه توی "الماستد" تدریس نمیکردم
از طریق "ایمی" میشناختمشون
هوم
میدونی، مک همیشه ادعا میکرد که بیگناهه
تو حرفش رو باور میکنی؟
خب، میدونم که میگفتن مدارک فیزیکی دارن
اما من مک رو میشناسم، اون این کار رو نکرده
خب، این برنامه همونقدر پرهیاهو بود که یادم میاومد
این اتفاق چند سال پیش افتاده
پس چرا داری امشب نگاهش میکنی؟
چون فردا قرار با اون نویسنده صحبت کنم
الا کوئینسی؟
هوم
آره، داره یه کتاب درباره این پرونده مینویسه
برای همین میخواستم یه بار دیگه تمام جزئیات رو مرور کنم
باید این رو بگم
من مدت زیادی پلیس بودم و تا حالا ندیده بودم کسی
از "استریکنین" توی دستگاه اسپری آسم به عنوان سلاح قتل استفاده کنه
واقعاً خلاقانه بود
این دقیقاً همون چیزیه که دنبالشم
توی رمان بعدی اتیکوس کلر
باید ایده رو بدزدی
خب، میدونی، هنرمندا گاهی این کارو میکنن
حالا که حرفش شد
شنیدم واسه جلسهی کتابخونیِ سهشنبهت، کلی آدم توی صف انتظارن
خب، امیدوارم همینطور باشه
شماها رزرو کردین دیگه، نه؟
اوه. هان؟
مگه باید رزرو میکردیم؟
ایمی، تو رزرو کردی؟
یادم رفت
اوه، بیخیال
داری شوخی میکنی؟
دیگه راهمون نمیدن
نه
معلومه که به جلسهی کتابخونیت میآییم
ردیف اول، وسط
اون خیلی خوب بود
عزیزم، واو. عالی بود
میدونی، من دربارهی سَلَفت چیز زیادی نمیدونستم
کارآگاه کلاوسون؟
آره، آره
فقط اینو میدونم که اون قطعاً تراویس برک نبود
چی، اون نمیذاشت همراهش بری و توی حل پروندهها کمکش کنی؟
نه، منظورم اصلاً این نبود
نه، فقط داشتم میگفتم به نظر نمیرسید
اون شور و اشتیاقی که تو به کارت داری رو داشته باشه، همین
آره، من اون بنده خدا رو نمیشناختم
فقط حدود دو هفته با هم همکار بودیم
اینقدر میدونم که از بازنشسته شدنش خیلی خوشحال بود
آره
بسیار خب
هی ایمی، اوم... بعد از جلسهی کتابخونی پدرت توی شبِ سهشنبه
میخواستم برم یه چیزی بخورم
دوست داری با من بیای؟
آره، حتماً
آره، اگه بخوای همین الان که اینجاییم میتونیم از بابا هم بپرسیم
میتونیم، آره، ولی خب امیدوار بودم فقط خودمون دو تا باشیم
منظورت... منظورت مثل یه قرار عاشقانه است؟
آره
یعنی، اگه دلت میخواد اینطوری صداش کنی، حتماً
منظورم فقط محض شفافسازی بود
البته. آره
باشه
باشه. پس سهشنبه میبینمت
همون سهشنبه قرارمون
شب بخیر، استاد
شب بخیر، کارآگاه
همکارها
مشهورترین کارآگاه داستانیِ تمام دوران
شرلوک هولمز دو همکار داشت
اولی، دکتر واتسون، که همهمون میدونیم دقیقاً نقطهی مقابلِ
شرلوک بود، از هر نظر
اما بعد سر آرتور کانن دویل
خواست یک همکار دیگه به این کارآگاه بزرگ بده
این بار یک شخصیت آکادمیک به نام جیمز موریارتی
او همچنین به عنوان دشمن خونی شرلوک شناخته میشد
میخوام براتون مطلبی رو بخونم:
«تمایلات مجرمانه در خون او جاری بود
که به جای آنکه تعدیل شود
به واسطهی قوای ذهنی خارقالعادهاش
شدت یافت و به شکلی بینهایت خطرناکتر درآمد.»
قوای ذهنی خارقالعاده
این شما رو یاد کی میاندازه؟
کسی میتونه حدس بزنه؟
آقای نیومن
شرلوک هولمز؟
دقیقاً
شرلوک هولمز
بذارید این رو بهتون نشون بدم
این یک طرحِ قلمزنی از نسخهی چاپی اصلی کتابه
هولمز، موریارتی
چقدر شبیه هم هستند، مگه نه؟
پس موریارتی دومین همکار هولمز بود
او در واقع تصویر آینهایِ هولمز بود؛ بسیار شبیه و در عین حال بسیار متفاوت
بله
بسیار خب، به نظر میرسه وقت تمومه، پس مقالاتتون
در مورد ضرورتِ وجود یک همکار در داستانهای کارآگاهی
باید تا هفتهی دیگه تحویل داده بشه، همگی
روز خوبی داشته باشید
خداحافظ
چه خبر، نیومن؟
اوضاع چطوره، «باد»؟
خوبم، تو چطوری؟ خوبم
از دیدنت خوشحالم. من هم همینطور
سلام، بلیک
اوضاع چطوره؟
خوبم، استاد
مشغولم، خودتون که میدونید، اداره کردنِ کتابفروشی
درسته. درسته
اوه، سندرم تونل کارپال؟
آره، فیزیوتراپم این رو بهم داده
نوشتن فشار زیادی به تاندونهام میاره
پس داری مینویسی. خیلی هم عالی
آره. در واقع «باد» یه جورایی داره برای رمانم
بهم مشاوره میده
اوه، مشاوره دادن یه مقدار اغراقه
اوه، بیخیال. تو همونی بودی که بهم گفتی
سبکم رو از ادبیات داستانی به سبک جنایی تغییر بدم
آره، همینطوره
و اون سه تا پیشنویس رو خوند
اینم درسته
آره، مربیگری و راهنمایی
برای همین میخواستم شما جزو اولین نفراتی باشید که باخبر میشید
همین الآن پیشنهاد چاپ کتاب گرفتم
اوه، چه عالی
بلیک، فوقالعادهست! تبریک میگم
سلام دوستان، انگار من از مهمونی عقب موندم؟
سلام بابا. سلام عزیزم
خوبی؟
عالیام
بابا، بلیک نیومن رو یادت هست؟
مگه میشه فراموش کنم؟
اون برنامه کتابخوانیِ سهشنبه شب من رو ردیف کرد
داشتیم این رو جشن میگرفتیم که بلیک
اولین رمانش رو فروخته
اوه، واقعاً عالیه
ناشرش کیه؟
خب، انتشارات «دین»؛ کوچیکن ولی
اوه نه، خوب میشناسمشون. خیلی معتبرن
اسم کتاب چیه؟
«قتل، در حالی که لبخند میزنم»
یه نقلقول از شکسپیره
شکسپیر، ریچارد سوم؛ خوب میشناسمش
داستان جنایی، ها؟
بله، شک نکنید قربان
پدرم هم طرفدار پر و پا قرص شما بود
اون بود که کتابهای «اتیکوس کلر» رو به من معرفی کرد
خب، مطمئنم الان خیلی بهت افتخار میکنه
که کتابت داره چاپ میشه
منم مطمئنم همینطوره
اون درست یک سال پیش فوت کرد
متأسفم، بلیک
اشکالی نداره
فقط... هیچوقت نمیتونه رمانم رو بخونه، میدونید؟
خب، من میتونم بخونمش؟
جدی میگید؟
آره، دست بر قضا یه نسخه همراهم هست
اوه، بله
رفیق؟
یه نوشیدنی تازه برات میارم
بهتره همین کار رو بکنی
عالیه. ممنون
امشب میخونمش
خب، به نظر مرد جوان فوقالعادهای میاد
آره
آره، اون توی سمینار رمان مدرن من بود
داشت برای دکترا درس میخوند، اما
دو سال پیش رفت تا روی نویسندگی تمرکز کنه
به نظر میرسه که نتیجه هم داده
آره، همینطوره
قراره اون نویسنده، اِلا، رو توی اقامتگاهش ببینم
پس بعداً باهات صحبت میکنم
حتماً
دوستت دارم
منم همینطور عزیزم
واو، اِلا، چه جای قشنگی اجاره کردی
No comments yet. Be the first to leave one.