முதல் 200 வரிகள்.
چطور یک فورسایت را تعریف کنیم؟
آیا با رازهایی که نگه میداریم، ما را خواهید شناخت؟
با دروغهای کوچکی که میگوییم؟
با انتخابهایی که میکنیم و تا نسلها طنینانداز میشود؟
انتخابهایی که برمیگردند تا ما را آزار دهند.
...تا زمانی که یکی از ما تصمیم بگیرد داستان را تغییر دهد.
باور کن، این هم میگذرد.
و از این قویتر و وفادارتر از همیشه بیرون میآییم.
باورت دارم.
نگرانی من این است که حالا که او در مورد بچهها میداند...
آیا میتواند دوباره آنها را فراموش کند؟
جاس.
هالی سرفه میکند.
به هوای تازه نیاز داری. هان؟
کاش میتوانستم تو را لب دریا ببرم.
میدانم کجا دوست دارم بروم.
به یک جای جادویی...
جایی که تمام خیابانها از آب ساخته شدهاند.
جایی که دختر خدمتکار فقیر شاهزاده را ملاقات کرد.
لوییزا آهسته میخندد.
خب، در جلسه بعدی هیئت مدیره...
پیشنهاد میکنم موضوع را مطرح کنم...
...مبنی بر عدم صلاحیت برادرزادهام برای ریاست.
امم.
نه فقط از نظر خلق و خو...
بلکه از نظر رفتار. مثلاً چی؟
هر عملی که ممکن است اعتبار شرکت را زیر سؤال ببرد.
با این اوصاف...
نه تنها نمیتوان او را برای ریاست مناسب دانست...
بلکه باید از شرکت اخراج شود...
به طور کامل.
تو اولین کسی نیستی که در جوانیات کارهای حسابنشده کردهای.
اما نیازی نیست تاوان آن اشتباهات را با شغلت پس بدهی.
آنها "اشتباه" نیستند، بابا.
آنها پاره تن من هستند. و این مهم است.
یک وارث مهم است. چیزی که در حال حاضر نداری.
اما در حال حاضر...
...که جانشینیات در شرف چالش قرار گرفته است...
آه، من از دسیسههای جیمز کاملاً آگاهم.
ضروری است که این موضوع را پنهان نگه داریم.
صدای قدمهایی نزدیک میشود.
پدرت و من فکر میکردیم...
آیا جای این هست که پیشنهادی برای ترغیب او بدهیم؟
"ترغیب"؟ برای خانم مورد نظر؟
تا سکوت او را تضمین کنیم.
سکوت او جای تردید ندارد.
اما اگر بشود او را متقاعد کرد که لندن را ترک کند... چی؟
و در جای دیگری خانه و کسب و کاری راه بیندازد...
البته با بودجهای مناسب.
پس از او انتظار میرود زندگی خود و فرزندانش را از جا بکند...
...فقط برای راحتی من؟
در حالی که او به وضوح اعلام کرده که دیگر هیچ تماسی نمیخواهد؟
و تو به او اعتماد داری؟ کاملاً.
شما پیشنهاد نمیکنید نوعی بیانیه عمومی بدهیم؟
در مورد بچهها؟
خب، این چه سودی برای هیچکدام از ما خواهد داشت؟
نه، من قصد دارم به خواستههای او احترام بگذارم...
...در حالی که تصمیم میگیرم چطور وظیفه مالیام را نسبت به او ادا کنم.
که این تصمیمِ من خواهد بود...
...نه هیچکس دیگر.
مطمئنیم او پدر است؟ جیمز میخندد.
وگرنه چرا باید در مغازه او باشد؟
و آن قضیه ایتالیا با ندیمه هم بود.
و این هم از این.
چیزی که کفه ترازو را علیه او سنگین میکند.
اما فعلاً این را بین خودمان نگه داریم.
آیا فکر میکنم رئیس بهتری خواهم بود؟ معلوم است که بله.
آیا لازم است برای رسیدن به آن دست به دسیسه بزنم؟ امم.
همه اینها را به من بسپارید.
آواز پرندگان.
آیرین.
یک یادداشت دیگر از آقای فورسایت دارم.
او گلویش را صاف میکند.
هوم.
صدای قدمهایی نزدیک میشود.
جون با نفسهای لرزان.
خب...
اگر او را دوست داشتی...
...چرا با مامان ازدواج کردی؟
چون مادرت بود... هست...
...یک زن فوقالعاده.
بافرهنگ، دلسوز، مهربان.
و من به اینها ارزش میگذارم.
جون فینفین میکند.
در آن روزهای اول بعد از ونیز، گاهی کمی سردرگم بودم.
و اگر در مورد... وضعیت او میدانستی...
...چه کار میکردی؟
نمیتوانم به آن پاسخ دهم.
همین الان پاسخ دادی.
جون، صبر کن.
جون فینفین میکند.
به او فرصت بده.
من دردی را که این وضعیت ایجاد کرده، دستکم نمیگیرم.
اما من اینجا هستم.
و قصدی برای رفتن به جای دیگر ندارم.
پس همه چیز خوب خواهد شد.
آمدی. شک داشتی؟
مرا ببخش. دیروز، حالم دست خودم نبود.
نتوانستم آداب و رسوم لازم را رعایت کنم.
اجازه دهید جبران کنم.
آه!
خانم هرون، شما مرا خوشبختترین مرد روی زمین کردهاید
آیا این افتخار را به من میدهید... که این انگشتر را به دست کنید؟
خوشتان نمیآید؟ نه! نه، چطور ممکن است؟
فقط... (آهسته میخندد)
یعنی، واقعاً این اتفاق برای من افتاده؟
در حالی که حتماً زنهای بسیار مناسبتری از طبقه خودتان هستند
بله، خیلی زیاد... به طور برجسته "مناسب"
همه هنر و کمال و
نجابت بیعیب و نقص.
در حالی که شما
سراپا طبیعت هستید. (آهسته نفس بیرون میدهد)
و برای من، این خود کمال است
آیا اکنون این افتخار را خواهم داشت... که شما را به خانوادهام معرفی کنم؟
عشق من؟ (میخندد)
بله!
مامان همیشه از اون خوشش میاومد.
زن خوبی بود.
عشق اولش نبود، اما...
عشقی بود که دوام آورد.
پس فردا همه میان؟ این چیه؟
مسابقات اسبدوانی اپسوم. اسب مونتی مسابقه داره.
مگه چی میتونه بد پیش بره؟
چی بپوشم؟
باید حسابی تو چشم باشم.
وقتی با لیدی پیچز وارد میدان میشم.
مگه این کار اسببان نیست؟
وقتی آدم یه اسب رو اینطور پرورش داده باشه...
یه پیوند و ارتباطی حس میکنه.
پس خودت نمیخوای سوارش بشی؟
جیمز میخندد. همچین فکری هم به ذهنم رسیده بود.
اما آیا مسابقه ساعت دو و نیم اپسوم، جای مناسبی برای اولین حضور هست؟
فکر کردم کلاه هلوییام رو به احترام اسب مونتی سر کنم.
اما اگه نبره...؟
معتقدم تا آخر فردا یه چیزی برای جشن گرفتن خواهیم داشت.
و به همین خاطر یه مهمون هم میارم.
کسی را میشناسیم؟
میل ندارم غافلگیری را از بین ببرم.
خب، اصلاً جای تعجب ندارد!
یک گینه روی خانم کارترت!
اگر گینهای برای هدر دادن داری...
همیشه ضربهی سختی است که بفهمی کسی که دوستش داری بیعیب نیست.
البته که میخواهی باشد، اما...
او کوتاهی کرده است. و من نمیتوانم او را ببخشم.
والدین فرزندانشان را ناامید میکنند. فرزندان هم والدینشان را ناامید میکنند.
مال من در این کار استعداد خاصی دارند.
حتی الان هم گمان میکنم که عمویت جیمز...
دارد از کاستیهای پدرت برای ضربه زدن به او بهره میگیرد.
و تو شاید بگویی: "کاملاً حق دارد."
در حالی که من میگویم:
"بگذارید کسی که بیگناه است، اولین سنگ را بیندازد."
سرت را بالا بگیر، عزیزم. مسابقهی فردا باید روحیهات را بهتر کند.
بله، پیچز! انجامش بده! یالا، پیچز. گفتم که!
برو، برو، پیچز! یالا، لیدی پیچز!
بله! برو! بله!
بله!
همینه! برو! برو! آره! آره!
نه! نه، نه، نه!
نه! نه! نه!
نه! نه، پیچز!
نه!
نه!
خرخر اسب
شيهه اسب
نه! نه!
آه، چقدر نزدیک بود! چقدر نزدیک!
اینقدر نزدیک!
الاغ!
لعنتی! سرم کلاه رفته!
یه... هیچی، یه قراضه، یه بنجل واقعی!
ولی اون خیلی خوب عمل کرد، مونتی. نزدیک بود برنده بشه!
صدای تق تق. باید درستش کنن.
آلیشا چطوره؟
اگه جونت رو دوست داری، هیچوقت نپرس که خسته است
یا اینکه صندلی میخواد. اوه، نه، اون قبلاً اینو روشن کرده بود.
"من حاملهام، جو. نه معلولم و نه یه احمق."
اوضاع فرانسس چطوره؟
اجازه دهید بگویم که ارتباطات من با لوئیزا پیامدهایی داشته
که هیچکداممان تصورش را نمیکردیم
و پیامدهاش، راستش را بخواهید، جدی و وخیم است
خب، سوئمز پیشنهاد میدهد به ما بپیوندد؟
یا نامزدش را گوشه خانهاش حبس کرده است؟
آه، خانم کارترت. پدر افتخار میکرد
از اینکه میدید ما در سه نسل به اشرافیت رسیدیم
فقط برای اینکه بهتان اطلاع دهم
هیچکدام از برنامههایمان را با خانواده مطرح نکردم
پس ببخشید اگر عمداً مبهم صحبت میکنم
البته. (آیرین پوزخند میزند)
آه
خانم هرون، خانم هرون، خانوادهام
حال شما چطوره؟
ببخشید، نگرانم که حضور ما کمی... پرابهت باشد
اوه، ابداً! من بسیار خوشحالم
که با چنین خانواده متشخصی آشنا میشوم
هوم
و فرصتهای زیادی برای عمیقتر کردن این آشنایی پیش خواهد آمد
از آنجا که خانم هرون افتخار دادند و با همسری من موافقت کردند.
خانم هرون میخندد.
اوه! ها؟
تبریک میگم.
No comments yet. Be the first to leave one.