முதல் 200 வரிகள்.
خوبه.
چطوره رنگِ بیشتری بکار ببری؟
تونی!
بله؟
اسمِ واقعیِ تونی تاکیتانی...
واقعاً تونی تاکیتانی بود.
پدرِ تونی
شُزابورو تاکیتانی، نوازندهِ جاز بود.
درست پیش از شروع جنگ در اقیانوس آرام
شزابورو دردسری درست کرد
و از راهِ دریا از توکیو به چین رفت.
تاکیتانی سالهای سختِ جنگ را
با نواختنِ ترومبون در کلوبهای شبانهِ شانگهای
به خوشی پشتِ سر گذاشت
و وقتی جنگ تمام شد
پیشینه روابطش با اشخاصِ مشکوک برایش مشکلساز شد
او را برای مدتِ طولانی به زندان انداختند.
اکثر همبندیهایش
بدون هیچ محاکمهیی یکی یکی اعدام میشدند.
اعدامها همیشه ساعتِ دو عصر اجرا میشدند.
ممکن بود یکروز بدونِ هیچ اخطاری
او را هم به حیاط بکشند
و با مسلسل به سرش شلیک کنند.
آنجا فاصلهِ مرگ و زندگی
به باریکی تارِ مو بود.
شزابورو تاکیتانی
وقتی به ژاپن برگشت پوست و استخوان بود،
بهارِ۱۹۴۶
فهمید خانهاش در بمباران نابود شده
و تنها برادر و والدینش هم
به همان سرنوشت دچار شدهاند.
به عبارتِ دیگر، از این پس...
او در دنیا کاملاً تنها بود.
عاقبتِ کار،
با یکی از خویشاوندانِ دورِ مادری ازدواج کرد.
یکسال بعدِ ازدواجشان صاحبِ نوزادِ پسر شدند
و سه روز پس از تولدِ نوزاد
مادرش مرد.
مرگش ناگهانی بود
همینطور مراسمِ سوزاندنش.
یک سرگرد آمریکایی که دوستِ تاکیتانی بود
وقتی داشت مانند یک خویشاوند برای مرگِ زنش او را دلداری میداد
گفت:
اسمِ پسرت رو بذار تونی که هماسمِ من باشه.
از جاییکه نفوذِ آمریکاییها احتمالاً ادامه پیدا میکرد
ایدهِ گذاشتنِ یک اسم آمریکایی روی پسرش
بد هم نیست،
شزابورو با خودش اینطور فکر کرد.
اصلاً بد نیست؛ تونی تاکیتانی...
خوبه...
اما بخاطر همان اسمِ آمریکایی
هروقت تونی خودش را معرفی میکرد مردم با تعجب نگاهش میکردند...
بعضی حتا عصبانی میشند.
به دلایل مختلف تونی تاکیتانی
پسری گوشهگیر بود.
از زمانی که بخاطر داشت
پدرش با گروهِ موسیقیاش در سفر بود.
تنها بودن برای تونی یک امر طبیعی بود.
وقتی بچه بود، یک خدمتکار از او نگهداری میکرد
اما وقتی به دبیرستان رفت، خودش آشپزی میکرد.
شبها درها را قفل میکرد و بهتنهایی به خواب میرفت.
فردا خودم شام درست میکنم.
باشه، خداحافظ.
شب بخیر
شب بخیر
هیچوقت حس نکردم خیلی تنهام.
تونی تاکیتانی
تو باید در برداشتت تجدید نظر کنی
فکر میکنی کاری به این کارها نداریم پس مشکلی نیست.
اما کی میدونه سالِ دیگه چه خبره..
کارت خوبه ولی من ازش حس نمیگیرم.
اینجور میشی سگِ نوکرِ کاپیتالیسم.
زیادهروی نمیکنی؟
این منطق اشتباهست.
کجاش اشتباهست؟
تونی نمیتوانست بفهمد
به چه اعتباری همکلاسیهایش دربارهِ نقاشیهایی بحث میکردند
که هنرمندانه یا ایدئولوژیک بودند.
بنظر او چنین نقاشیهایی فقط ناقص بودند
و زشت
و بیدقت.
هیچوقت با زنی رفیق شدی؟
شدم
اما بههم زدیم.
تاحالا به ازدواج فکر کردی؟
هیچوقت
که اینطور...
هایاشیدا رفته خونه؟
نیمساعت پیش رفت.
فکر کردم با هم نهار میخوریم.
چطور پیش میره؟
آه، بنظر خوبه، اوکی.
ببین،
این محورِ بیضی...
تونی در کشیدنِ ماشینآلات بهترین بود
جزئیاتی که نقش میزد
از ماشین و رادیو تا موتورهایِ مختلف، دقیق و واضحتر از هر کسِ دیگر بود
اینطور بود که تصویرگر شد...
کاملاً طبیعی بود
برای نیمه دوم سال بدهکار میشیم.
بله، خب قیمتِ رنگ بالا رفته.
در موردِ رنگ و کاغذ،
هزینههامون همزمان با افزایشِ کارکنان زیاد شده...
از روی جلدِ مجلات تا تبلیغاتِ تصویری
تونی هر کاری مربوط به ماشینآلات را قبول میکرد
کار رضایتبخش و پول خوب بود.
من رفتم،
میرم خونه.
ببخشید منتظرتون گذاشتم.
آه، نه.
بفرمائید داخل.
بله، تشکر.
این طرحهای اولیه است که برام فرستادید
الف و ب و ج ...
این طرحِ «الف»،
این «ب»،
و این «ج»،
بله، متشکرم.
«د» و «ه» هم هستند.
بله، همه رو میبرم.
شما جدید هستید، درسته؟
بله، ایکو کُنوما هستم، از آشناییتون خوشبختم.
آه، منم همینطور.
پس من به اینها رسیدگی میکنم.
مثلِ پرندهیی بود که به سرزمینی دور پر باز میکنه...
آنچنان طبیعی لباس میپوشید
که انگار در نسیمی خاص پیچیده شده.
باز هم چندبار به دفترِ تونی آمد
تا یک روز تونی او را به نهار دعوت کرد.
هیچوقت ندیدم کسی مثلِ شما
اینقدر واضح با ذوق لباس به تن کنه.
احساس میکنم لباسها...
درونم...
چیزی رو...
تکمیل میکنه.
من خودشیفتهام
و عاشق اینم که...
که زیادهروی کنم.
اینطوری تقریباً تمامِ درآمدم رو
خرجِ لباس میکنم.
من غیر از مایحتاج و رنگ برای هیچچیز پول خرج نمیکنم.
فکر کنم از دستم در رفته و عاشق شدم
برای اولینبار به ازدواج فکر میکنم.
خب از چه چیزش خوشت میآد؟
چطور بگم...
انگار بدنیا اومده که قشنگ لباس بپوشه.
خیلی خوبه!
شُرابورو و تونی
فقط دو سه سال یکبار همدیگر را میدیدند
و وقتی حرفهای لازم را میزدند
دیگر چیزی نداشتند که دربارهاش صحبت کنند.
شزابورو تاکیتانی برای پدر بودن ساخته نشده بود
و تونی تاکیتانی هم برای فرزند بودن.
در پنجمین قرار
تونی پیشنهادِ ازدواج داد
اما او از قبل با مردِ دیگری رابطه داشت
بعلاوه تونی پانزده سال
از او بزرگتر بود.
تقصیرِ من نبود، درسته؟
«لطفاً اجازه بده دربارهاش فکر کنم.»
این پاسخِ او بود.
تنهایی مثلِ زندان است،
تونی اینطور حس میکرد
اگر ازدواج با من را رد کند،
شاید فقط بتوانم بمیرم.
تونی میخواست این را برایش توضیح دهد
ببخشید اینطور ناگهانی،
شکی نیست ۱۵ سال تفاوت سنی بینمون هست...
چقدر تنها بوده،
چقدر گذشتهاش را باخته...
و چطور دیدنِ او
بالاخره باعث شده این را بفهمد.
فقط باعث نشدی بفهمم چقدر تنهام،
فهمیدم دیدنت چقدر برام مهم بوده
و توی زندگیم چقدر چنین چیزی رو از دست دادهم.
دورهِ تنهاییِ تونی تاکیتانی سر آمده بود.
بهمحضِ اینکه بیدار میشد دنبالِ او میگشت
وقتی پیکرِ او را خوابیده کنارش میدید، آرام میشد
و وقتی نبود پریشان میشد.
این تنها نبودن
بنظرِ تونی حتا کمی عجیب میآمد
چون حالا که دیگر تنها نبود
میدید که مدام مضطرب است،
امکانِ اینکه دوباره تنها بشود
گاهی وقتی تصورش را هم میکرد...
از ترس عرقِ سرد به بدنم میشینه.
تا سه ماهِ بعد از ازدواجشان این ترس ادامه پیدا کرد،
اما وقتی کمکم به زندگیِ جدیدش عادت کرد
ترسش هم کم شد.
برای خودش شخصیتی داره، نه؟
این یکی شبیهِ...
این شبیهِ بچهش میمونه، درسته؟
آره...
هیچچیز نبود که زندگیِ زناشویی را به کامشان تلخ کند.
او ذاتاً کدبانو بود و بانشاط به کارِ خانه میرسید.
اما یک مورد بود که تونی را نگران میکرد
اینکه...
بیاندازه لباس میخره.
در برابر لباس به هیچوجه نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد،
ناگهان قیافهاش تغییر میکرد، حتا صدایش عوض میشد.
No comments yet. Be the first to leave one.