முதல் 200 வரிகள்.
الکساندر، هر چی خواستی رو انجام میدم
میبرمت پیش سنت جرج
مارلو: قربان، پیشنهاد میکنم شما رو از اینجا خارج کنیم
نه
اینجا بدون شما دووم نمیاره
پس لابد بد ساختمش
چی شد؟
تمام این مدت... تو میدونستی؟
ریچل: وقت این کارها رو نداریم
آدرنالینه
تا چند ساعت دیگه سرپات نگه میداره
ولی فقط اگه تشنج کردی ازش استفاده کن
دُزش اونقدر بالاست که میتونه باعث سکته قلبی بشه
فهمیدیم که
ویکتور سیمونک چه ربطی به این موضوع داره؟
پارکر: از ناهار به اینور داره پدر و مادر الکساندر رو سرگرم میکنه
من سهم خودم رو انجام دادم. بهتره حال پدر و مادرم خوب باشه
شیف: تو سنت جرج نیستی
هیل و پدر و مادرش رو بکشید
دکتر کاسپریان؟
مارک هستم. از شرکت کوْنیک
نمونههایی که خواسته بودید رو آوردم
تو
اون چیزی نیستی که انتظارش رو داشتم
ردگیری این قرصها غیرممکنه
و نمیشه فهمید کار اونه یا بقیه
اگه اوضاع خراب بشه، مسئولیتش با ماست
یا سر از زندان درمیاریم یا کشته میشیم
برای من بحث پول نیست
هیچ مبلغی ارزش این ریسک رو نداره
خب
مچت رو حین انجام چه کاری گرفتن؟
من؟ حومه شهر بودم، داشتم... بس کن
ما مثل هم نیستیم
من با ترس زندگی نمیکنم
که نکنه تقاص کارهای بدم رو پس بدم
تو جذب اون ایدئولوژی شدی
هر کاری که میکنم
واسه اینه که تضمین کنم هیچکس چیزی که من کشیدم رو تجربه نکنه
دیگه هیچوقت
ولی انتظار نداشتی مجبور بشی تا این حد پیش بری
که به یکی از نزدیکانت آسیب بزنی
واقعاً میخوای تا تهش بری؟
ممنون که اومدی، مارک از کوْنیک
حتماً کارتت رو بذار پذیرش
که بدونیم کجا پیدات کنیم
یه چیزی عوض شده
یه حس مزخرفی دارم
انگار قراره یه اتفاق بزرگ رو از دست بدم
مویرا، الکساندر رو زیر نظر داشته باش
اگه باهامون راه نیومد، عملیات رو لغو میکنیم
دلم میخواد ببینمش
دیدنتون باعث افتخاره، قربان
همم
اینجا قدیما یه جور کلاس درس بود
که توش به مامورهامون یاد میدادیم چطور جلوی بازجویی مقاومت کنن
بهشون یاد میدادیم تا جای ممکن دووم بیارن
با فاصله گرفتن از حقیقت
که جنگ اصلی توی ذهن خودشونه
که هیچ بازجویی
نمیتونه چیزی رو ازت بگیره که خودت تصمیم نگرفتی بهش بدی
فکر کنم بتونی درکش کنی
اصلاً راحت نیست که بدونی چشم و گوشت هک شدن
نه قربان، اصلاً
همم
بهم گفتن با وجدانت مشکل داری
که وجدانت مانع اجرای دستورات میشه
چرا اون بچه رو نجات دادی؟
توی تست کپنهاگت
اون پسر رو نجات دادی، نه زن رو. چرا؟
چون اون بیشتر در خطر بود
میدونستی که اولویت با شهروند آمریکاییه
بله، ولی اون شانس این رو داشت که با هلیکوپتر بعدی بره
و اون پسر هم توی بغلت بود
زمین گذاشتنش
بیشتر شبیه یه شرارت عمدی بود
تا اینکه فقط به اون زن پشت کنی، مگه نه؟
سازمان «اواساس» تست کپنهاگ رو طراحی کرد
درست بعد از جنگ
اونا باید میفهمیدن
که مامورهای ما از دستور اطاعت میکنن
فارغ از اینکه وجدانشون چی میگه
که وفاداری به کشور
بر هر دغدغه انسانیِ دیگهای ارجحیت داره
اونا این تست رو دو گزینهای طراحی کردن
یا این، یا اون
اما به نظر من سوال اصلی اینه که
چرا هر دوتاشون رو نجات ندادی؟
نمیتونستم. / چرا، میتونستی
میتونستی جای خودت رو بهشون بدی
اگه از اون هلیکوپتر جا میموندم
مجبور میشدم مخفی بشم تا بیان دنبالم
و اگه اسیر میشدم، از من استفاده میکردن به عنوان
ابزار فشار علیه خودمون. نه
این توجیه خوبیه برای اتفاقی که افتاده
ولی اون موقع به این چیزها فکر نمیکردی، مگه نه؟
داشتم به تیمم فکر میکردم
برگشتن به منطقه جنگی بدون غافلگیری
ممکن بود سر یه عملیات نجات، همهشون رو به کشتن بدم
حتماً همینطوره، شکی نیست
ولی این همهی جواب نیست
با تمام احترام، قربان
شما نمیدونید من به چی فکر میکردم
مگه میدونید؟
هزار بار این صحنه رو توی ذهنم مرور کردم
تصمیمی گرفتم که جون آدمهای بیشتری رو نجات میداد
تصمیمی که جون آدمهای بیشتری رو نجات میداد
اونم توی یه فرض و گمان
در حالی که دوتا غیرنظامی جلوی روت بودن
که به کمک احتیاج داشتن
و بین شما سه نفر، تو تنها کسی بودی
که شانس زنده بیرون اومدن رو داشت
من توی یک لحظه تصمیم گرفتم
و سالها بیشتر از اونی که بتونی بگی، عذابت داد
همون نقطهی عطفی بود که باعث شروع حملات پانیکت شد
همون چیزی بود که نمیتونستی از فکرش خلاص بشی
چون ته دلت میدونی
که یه راه دیگه هم وجود داشت
میتونی از هر زاویهای منطقیش کنی
ولی بدنت قانع نمیشه
تصمیمی گرفتی که بخشی از وجودت ازش متنفره
فکر میکنم با اینکه داشتی قوانین رو دور میزدی
جای خودت رو بهشون ندادی
چون میدونستی فرماندههات نمیخوان این کار رو بکنی
تو هنوز داشتی از دستورات اطاعت میکردی
یه نقص توی این تست هست
اینکه دو گزینهایه: ما یا اونا
دنیای واقعی خیلی پیچیدهتر از این حرفهاست
بهم میگن مشکل تو گوش دادن به وجدانته
به نظر من مشکل اصلیت اینه که به اندازه کافی پیش نرفتی
ما نمیدونیم دشمن دنبال چیه
ولی تو همینطوری تصادفی انتخاب نشدی
بالاخره یه جا سراغت میان
احتمالاً برای اینکه تو رو علیه ما بشورونن
فارغ از اینکه اونا چی میگن یا ما چی میگیم
فارغ از اینکه دستورات چی هستن
بذار ببینیم قطبنمای وجودت تو رو به کجا میبره
مویرا: خیلی خیلی دقیق زیر نظرش داشته باش
و اگه مدرکی دیدی که نشون بده داره با دشمن همکاری میکنه
آماده باش تا دستور قتلش رو صادر کنی
تایید شفاهی شرایط
برای دستور قتل، لطفاً
شرایط درک شد
واقعاً فکر میکنی خیانت کرده؟
فکر میکنم
هیچی با عقل جور درنمیاد
تکههای پازل اصلاً کنار هم جفت نمیشن
مثل این میمونه که
هنوز نمیتونم تصویر کلی رو ببینم
من یه سری به ویکتور میزنم و یه سلامی بهش میدم
واقعاً؟ / آره
تو که اصلاً به غذات دست نزدی
غذات داره سرد میشه
عیب نداره. کلاً سه لقمهست
پارکر، آشپزخونه رو تحت نظر داریم؟
الکساندر: الان برمیگردم
نه، میکروفونها رو پیدا کردن
خیلی خب، تیم رو بفرستید پشت ساختمان
اگه خواست فرار کنه، جلوش رو بگیرید
داره چیکار میکنه؟
ویکتور: اوه
ناهار خوب بود؟ سفرت چطور بود؟
الکساندر: دیشب دیر وقت رسیدم
ویکتور: بیا توی آرد کردن کمکم کن
بازرسهای بهداشت، آره، اونا
دیروز سرزده اومدن اینجا
الکساندر: فکر کنم دوباره دارن درباره من تحقیق میکنن
سفر پاریس طبق نقشه پیش نرفت
قبلاً هیچوقت چنین درخواستی ازت نداشتم
ولی فکر کنم باید با خودِ سنت جرج صحبت کنم. مستقیم
باید این قضیه رو براش توضیح بدم
ممنونم
همیشه
الکساندر، هر چی بخوای رو انجام میدم
به محض اینکه ویکتور تایید کنه
میبرمت پیش سنت جرج
الی: چیکار کنیم؟
اون اینجاست
حالش خوبه
میشل: تا تو کارت تموم نشه، منم بیخیال نمیشم
پیداش میکنم و به این بازی پایان میدم
ولی یه چیزی هست که باید بدونی
بهش گفتم که توی آپارتمانش دستگاه شنود گذاشتن
با کد مورس
باید یه چیزی بهش میدادم
که فکر کنه من طرف اونم
تا بتونم اعتمادش رو جلب کنم
ایده خوبی بود، ممنون
یه جا رو برات در نظر گرفتم که بری اونجا
آدرس رو برات پیامک میکنم
اون بیرون مراقبم باش
الی: پیداش کردیم. یه کلبهست که مال ریچله
داریم نزدیک میشیم. منم دارم میام
چرا باید این رو بلند بگه؟
اونا هنوز اونجان
پنج دقیقه تا کلبه فاصله داریم
وقتی الکساندر به پدر و مادرش گفت «دوستتون دارم»
به زبان ماندارین نبود. پس چی بود؟
اوم، هاکا بود
آره
No comments yet. Be the first to leave one.