முதல் 200 வரிகள்.
.خانمها و آقایان، با کفزدنهاتون همراهی کنید
.برای نمایش «به سن و سال من رسیدن» کوین هارت
.ممنونم
.ممنونم. ممنونم
!واو
.آره. آره
.خب، اول از همه میخوام بگم که خیلی سرحالم
.دلیلش اینه که الان زندگی روبهراهه
.خانمم خوشحاله. بچههام خوشحالن
.رابطهام با فامیلای دورم داره بهتر میشه
...اِم
.تازگیا مسئول برگزاری تمام دورهمیهای خونوادگی شدم
.هر چیزی که لازم باشه همه خونواده یهو دور هم جمع بشن رو من راه میندازم
.دیدارای فامیلی، مراسم، شامها... همهاش میفته گردن من
.اگه بگم کلافهکننده نیست، دروغ گفتم، چون واقعاً میتونه باشه
برادرزادهام همین الان اومد و گفت:
«عمو، یه چیزی هست که میخوام به خونواده بگم،
اما فقط باید از زبون خودم بشنون. میتونی کمکم کنی خونواده رو جمع کنی؟»
گفتم: «اوکی، حله.»
.زنگ زدم به خونواده. دور هم جمع شدیم و رفتیم رستوران
.یه اتاق خصوصی تو رستوران گرفتم
.وقتی رفتیم تو اتاق خصوصی، برادرزادهام بلند شد
گفت: «شما رو اینجا جمع کردم چون میخوام بدونید که من همجنسگرام.»
.خیلی سریع بود
.خیلی سریع بود
.حتی نذاشت ما بشینیم و غذا بخوریم. خیلی لعنتی سریع بود
.و وقتی اینو گفت، هیچکس چیزی نگفت. همه ساکت بودن
.گفتم: «لعنتی، یکی باید یه چیزی بگه
یکی باید سکوت رو بشکنه.»
.چون حالا من مسئولم. من باید یه چیزی بگم
گفتم: «برادرزاده، گوش کن.»
«فکر کنم میتونم از طرف کل خونواده حرف بزنم.» درسته؟
.آره؟ همهمون
«وقتی میگم ما، به عنوان یه خونواده...»
...اِم
«میشه با اطمینان گف-- ببین، گوش کن.»
...«فکر کنم با اطمینان میشه گفت که ما، اِم
که... که میدونیم.»
.مثلاً، هیچکس جا نخورد
.هیچکس از این اطلاعات جا نخورد
.وقتی اینو گفت، یه تاپ هالتر تنش بود. یه چیزی مثل یه تاپ کوتاه
روش نوشته بود:
.روش نوشته بود: «سوراخ کونم قهوهایه.» همینو نوشته بود
آره، معلومه که تو لعنتی همجنسگرایی. هی! خب؟
.ما برامون مهم نیست. ما خونوادهایم. دوستت داریم
.خالهام هم سعی کرد سوار همین موج بشه. خالهام بلند شد
گفت: «ببینید، حالا که داریم صادقانه حرف میزنیم،
میخوام بدونید که من با وزنم مشکل دارم.»
«حس میکنم دارم از چاقی مفرط رنج میبرم.»
.بازم سکوت. هیچکس هیچی نمیگه. سکوت محض
گفتم: «لعنتی، باید دوباره سکوت رو بشکنم.»
«باید دوباره یه چیزی بگم.»
گفتم: «پت، اون کُلتِ گندهتو بذار زمین.»
.اینو گفتم
.و گفتم. آره، گفتم
«کلتِ گندهتو بذار زمین، پت.»
«این چربی جدید نیست، پت. همون چربیِ لعنتی قدیمیه.»
.پت از وقتی من ۱۲ سالم بود چاق بوده. همون چربیِ لعنتیه، پت
.اون هیکل گندهتو بنشون. چیزی به اسم چاقی مفرط وجود نداره، لعنتی
.سخته که خونواده رو کنار هم نگه داری
.خیلی کار داره. خیلی کار
.باید خیلی صبور باشی، رفیق. حتی تو خونهی خودت
.من پدر چهار بچهام. تو کل دوران کاریام در مورد بچههام حرف زدم
.فشار زیادی رومه به عنوان یه پدر سلبریتی
.راستش رو بخواین، حس میکنم خودم این فشار رو روی خودم گذاشتم
واقعاً. میدونید چرا؟
.چون حس میکنم... حس میکنم حداقل یکی از بچههام باید موفق بشه
.درسته؟ انتظار ندارم هر چهار تاشون موفق بشن. نه
.اصلاً
فکر کنم هر پدر و مادری که اینجا هست و چهار تا یا بیشتر بچه داره،
.میدونه کدوم بچهها موفق میشن و کدومها نمیشن. مثلاً، میدونید
میتونید تشخیص بدید. «هی، ببین، این یارو رو، اِی...»
«پول وثیقه این یکی رو آماده کنید.»
«ها، نمیدونم.»
.من فقط... میدونید چیه، رفیق؟ نمیخوام یه آدم بیخاصیت تحویل بدم
.نمیخوام یکی از اون سلبریتیهایی باشم که یه آدم بیخاصیت تحویل میده
.خیلی از این سلبریتیها بچه دارن
این بچهها بزرگ میشن و با این همه امکاناتی که
.تو دستشون دارن، هیچ کاری نمیکنن
.نمیخوام این بلا سر بچههای من بیاد
.میخوام از فرصتهایی که دارن استفاده کنن
.نمیخوام یه آدم لعنتی بیخاصیت تحویل بدم
.میتونم بهتون چند تا سلبریتی رو بگم که یه آدم بیخاصیت تحویل دادن
.شما مثل من بهش فکر نمیکنید. من فکر میکنم
.بهتون میگم. برام مهم نیست. رُک میگم
.یکی از دلایلی که گوشیهاتون رو گرفتم همین بود
...که بتونم لعنتی رُک حرف بزنم. اِم
.که بتونم رُک حرف بزنم
.بگم چه حسی دارم، لعنتی
.اگه به کسی بگید، انکارش میکنم. لعنتی انکارش میکنم
.بهتون میگم کی به نظرم یه آدم بیخاصیت تحویل داده. بهتون میگم
.مایکل جردن
.مایکل جردن
.یه آدم لعنتی بیخاصیت تحویل داد
.مهم نیست چی میگی
.مایکل خودش میدونه. میدونم که اون لعنتی خودش میدونه
فکر نمیکنید مایکل جردن حرصش میگیره
هر وقت دِل کِری رو میبینه که کنار زمین داره جشن میگیره،
با استِف کِری و سِث کِری؟
تا حالا دیدید دِل کِری رو که بازی رو تماشا میکنه؟
دل کری مثلاً میگه: «پسرام رو تو NBA ببین!»
...مایکل فقط باید سرشو بندازه پایین و اون سر کاناپه رو نگاه کنه
به مارکوس و جفری. «ببینید شما دو تا هیچکاره رو.»
«فقط اینجا نشستن و دارن ترکیب رنگهای مختلف جردن رو اختراع میکنن،
و هر روز گاددِم فورتنایت بازی میکنن. به خودتون نگاه کنید!»
...اینم الان موقع خوبیه که به همهتون بگم
.که من و مایکل جردن واقعاً با هم کنار نمیایم
.واسه همین، خیلی از این حرفا از یه جای عجیب غریب میاد، رفیق
.مایکل سالهاست با من لج افتاده
سالهاست مایکل از دستم عصبانیه چون من یه مراسم سلبریتی برگزار کردم
.براش سالها پیش، و اون دیر اومد
.دیر وارد شد و من دو تا شوخی آماده تو آستینم داشتم
.نمیدونم از کجا اومدن، ولی یه تیکه سریع بهش انداختم
.پاپ! سریع بود، ولی فقط برای خنده بود
.همه میدونن مایکل جردن بدلباسه. خیلی بدلباسه
بعضی از بدترین شلوارهای جینی که تو عمرم دیدم،
.رو مایکل جردن پوشیده
.جیبهای پشت گنده. جیبهای پشت خیلی بزرگ
.یه کامپیوتر دل رو میتونستی تو جیب پشتش جا بدی
وااای، مایکل! اون یه کامپیوتر دل لعنتیه تو جیب پشتت؟
!لعنتی مایکل! اون یکی هم یه مودم لعنتیه؟ ای بابا
.دیر اومد. یه تیکه سریع بهش انداختم
گفتم: «مایکل مثل یه لزبین حامله لباس میپوشه.»
.نمیدونم از کجا اومد
.شلوارش رو خیلی بالا کشیده بود، سینهشو پوشونده بود
.اون چربی کوچولو رو داشت، اون شکم کوچولویی که زده بود بیرون
.از اون موقع باهاش حرف نزدم. از اون موقع دیگه باهاش حرف نزدم
.حالا دیگه واقعاً ککم هم نمیگزه
.واقعاً برام مهم نیست کی ازم خوشش میاد یا کی نه
.به جایی تو زندگی رسیدم که خیلی سخت میشه عصبانیم کرد
.چهل و پنج سالمه. هرچی سنت بیشتر میشه، کمتر اهمیت میدی
.این یه واقعیت محضه
.این یه واقعیت محضه
.هرچی سنت بیشتر میشه، کمتر اهمیت میدی
اگه ربطی به خونوادم یا پیشرفتم تو زندگی نداشته باشه،
.هیچ وقت یا توجهی از من نمیگیره
.راستش، من دیگه اون آدم سابق نیستم
.من و رفیقام، همهمون عوض شدیم
.یادش بخیر، قدیمها چه شکلی بودیم
.فقط درباره همون حرفای چرت حرف میزدیم هر روز، تمام روز
دافها کجان؟ کلابها کجان؟ مشروبها کجان؟
مشروبها کجان، کلابها کجان؟ دافها کجان، کلابها کجان؟
.هر روز
.چهل و پنج سالگی فرق میکنه
.حالا فقط درباره آسیبدیدگیها و داروها حرف میزنیم
.این عین حقیقته. واقعاً اینجوریه
.بعد از چهل سالگی، همیشه یه جامون درد میکنه. نمیدونم چیه، رفیق
.همیشه درد داری ولی فقط نمیدونی چجوری اتفاق افتاده
...هر مکالمهای که داری، با یه سوال شروع میشه
.درباره یه آسیبدیدگی که نمیدونی چجوری سر و کلهش پیدا شده
«امروز گردن لعنتیمو داغون کردم.»
«نمیدونم به گردن لعنتیم چیکار کردم.»
.بعد از چهل سالگی همه نگران آسیبدیدگیت هستن. همه میخوان کمک کنن
«فکر میکنی چیکار کردی؟»
«نمیدونم چه غلطی سر گردنم کردم.»
«فکر کنم خیلی به تابلوهای اتوبان نگاه میکنم،
چون دارم اینجوری میکنم، بعد دوباره اینجوری برمیگردونمش.»
.همه میخوان بهت بگن چی نیاز داری. همه فکر میکنن دکترن
«باید یه کم زردچوبه بگیری. یه کم زردچوبه، یه کم روغن ماهی.»
«یه کم روغن ماهی بمال به گردنت.»
«یه قاشق غذاخوری سیر بخور. یه پیاز گاز بزن.»
«پای چپت رو بذار تو یه سطل آب داغ.»
«ده دقیقه اون تو بمون.» «فکر میکنی من خونآشامم؟»
«چه گوهی داری میگی؟»
.بعد از چهل سالگی همیشه درد داری
.یه چیز دیوونهکننده درباره آسیبدیدگی بعد از چهل سالگی هست
.هیچوقت صددرصد خوب نمیشی
.با هر آسیبدیدگی، یه تیکه از خودتو از دست میدی
.صددرصد خوب نمیشی
.اینم مدرکش. به این بازو نگاه کن
.اوم. تا ته بالا. میبینی؟ همونجا. تا آخر
.این ور نه. اونجاست. همونجا
.همونجا
نشون دکتر دادم. میدونی چی گفت؟ «فقط از اون یکی دستت استفاده کن.»
گفتم: «عوضی، درستش کن!»
«منو اینجا اینجوری کج و کوله کردی. لعنتی درستش کن!»
.خیلی حسودیم میشه به این نسل جوون
.این بچههای جوون آسیب میبینن، سریع سر پا میشن
.داشتم با این بچهها بسکتبال بازی میکردم
.یکی از بچهها مچ پاش پیچ خورد
.مچ پای لعنتیش کوبیده شد به کف زمین لعنتی. خودم دیدم
!مچ پاش پیچ خورد. مچ پاش روی زمینِ لعنتی بود. پاو
گفتم: «اوه فاک! این حتماً شکسته. شکستش، میدونم که شکستش.»
میدونی چیکار کرد؟ میدونی چجوری همون لحظه درستش کرد؟
!خم شد، بند کفشاشو سفت بست، پرید بالا. آه
گفت: «من خوبم. خوبم.»
«بازی رو تموم میکنم.» گفتم: «بازی رو تموم کنی؟»
.بعد از چهل سالگی نمیتونی همچین غلطی بکنی
...مچ پات میپیچه، مچ پات میخوره به اون زمین لعنتی
.روز بعد تو اون بوت هستی
.اون بوتِ لعنتی رو پاته
«چطورید رفقا؟»
«لعنتی، جو!»
«فکر کردم مچ پات پیچ خورده.» «منم همین فکر رو کردم.»
«معلوم شد مینیسک و آشیلمه.»
«این باعث شد سیاتیکم بگیره. میگن هشت ماه از کار افتادم.»
«هشت ماه؟»
«هشت ماه! لعنتی، جو!»
«تو که اصلاً بازی نکردی!»
«میدونم. گفتن خیلی سریع نشستم.»
No comments yet. Be the first to leave one.