முதல் 194 வரிகள்.
«شمیگدون! یه چیزِ واقعی»
«شمیکاگو»
دیجیموویز در شبکههای اجتماعی: @DigiMoviez
عالیه. خیلهخب.
میدونی چیه؟ کلا از این ماشینِ خوشمم نمیاومد. میتونیم پیاده بریم.
- باشه. پیاده میریم. - باشه.
به این زودیها میرید؟
- بله، بابت همهچیز ممنونیم. - بله.
- اما خیلی داشت بهتون خوش میگذشت. - خوش؟ خوش؟
نه مل، لطفا با راوی درگیر نشو.
بذار بهت بگم لحظات خوش یعنی چی.
توی شمیگدون بودن خوش گذروندن داشت.
پیراهنهای خوشگل
و بچههای رقاص
و تونلهای رمانتیک واسه سواریهای عاشقونه داشت.
واقعا؟
و همهشون خوش و خرم و سرحال بودن.
اما اینجا؟ دوست ندارم اینطوری بگم بهتون، اما اینجا اصلا جای خوش گذرونی نیست.
نمیدونم.
به نظر میرسید رو صحنۀ کلاب واقعا لحظات خوشی رو میگذروندی.
آره، خب درسته. یکمی هیجانانگیز بود.
پیدا کردن سرنخ.
و تموم اون کارآگاه بازیها.
اون کارها رو کردم
فقط برای اینکه جونِ جاش در خطر بود.
اما حالا که دیگه در امانه، پس دیگه از این قبرستون میریم!
خدافظ.
خیلهخب، پس خدافظ.
با من در تماس باشید.
از این خبرها نیست.
ترجمه و زیرنویس از ireprincess 31 فروردین 1402
نه.
و سپس جاش و ملیسا متوجه شدند که هنوز در شمیکاگو هستند. وای وای.
واقعا فکر کردید پایان خوشتون این بود؟
بخاطر قتلی که مرتکبش نشدید تبرئه بشید و بتونید به خونه برگردید؟
- بله، بخاطرش خیلی خوشحال بودیم. - آخه چطوری پایان خوش به حساب نمیاد؟
شما دو تا باید چیزهای زیادی درمورد خوشبختی یاد بگیرید.
واقعا؟ باشه.
- حالا که شما عقل کلی و خردمند... - ممنونم.
چرا بهمون نمیگی که برای رفتن از اینجا باید چه خاکی به سر بریزیم؟
- واقعا میخواید بدونید؟ - بله!
باید...
خودتون ازش سر در بیارید!
خیلهخب، درست نیست.
اصلا به درد نمیخوری!
شما هم همینطور.
منظورت چیه الان؟
حالا چیکار کنیم؟
- نمیدونم. - خیلی شرمندهام.
همهش تقصیر منه. من پیشنهاد دادم که اینجا بیایم.
نه، تو فقط سعی داشتی کمک کنی،
و حتی نمیدونم دیگه کسی میتونه بهم کمک کنه یا نه.
اینطوری نگو مل.
مسئله تو نیستی. اینجا رسما همه غمگینان.
صبر کن.
- شاید مسئله همینه. - چی؟
شاید نتونستیم عبور کنیم بخاطر اینکه این پایان خوش فقط برای خودمون نیست.
شاید باید برای همه اتفاق بیفته.
راوی الان گفت که اصلا به دردشون نخوردیم.
شاید اینم یه سرنخه.
شاید باید به بقیۀ آدمهایی که اینجا هستن کمک کنیم که خوشبخت بشن.
آره، حتما همینه.
اما چطوری میتونیم یه پایان خوش برای همه رقم بزنیم
وقتی حتی برای خودمونم کاری نمیتونیم بکنیم؟
خوشبختی چیه اصلا؟
و چطوری قراره ما در این زمینه متخصص باشیم؟
- مل... - نه، نه، جدی میگم.
تموم تصمیماتی که گرفتیم رو میگم، درسته؟
مثل پزشکی خوندن، ازدواج کردن، به حومه نقل مکان کردن،
همش بخاطر این بود که فکر میکردیم خوشبختمون میکنن اما اینطور نبود.
کجا رو اشتباه رفتیم؟ اینجا این آدمها کجای زندگیشون اشتباه رفتن؟
گمون نکنم اشتباهی کرده باشیم. فقط... نمیدونم. زندگی سخته.
چرا؟
چرا باید زندگی انقدر سخت باشه؟ چرا نمیتونه راحت پیش بره؟
والا جواب سوالت رو نمیدونم.
کاری از دستم برنمیاد اما به نظرم کلید ماجرا، «دولی»ـه.
دولی؟
همون قصابه که بابای جنیـه.
فکر میکنه با انتقام گرفتن خوشحال میشه،
اما شاید تنها چیزی که نیاز داره اینه که دوباره با جنی دیدار کنه،
تا بتونه توضیح بده که گناهکار نیست و جنی هم بتونه دوباره سایۀ پدر بالاسرش باشه.
من...
که اینطوری دولی خوشحال میشه، که باعث خوشحال شدن «کادول» هم میشه،
و باعث خوشحال شدن جنی میشه، و کرت از این بابت ناراحت میشه،
که باعث میشه همه خوشحال بشن.
- دیدی؟ پایان خوش. - درسته.
- اگه موضوع بزرگتر از این حرفها باشه چی؟ - مثلا چی؟
شاید مجبور باشیم هیتلر کوچک رو بکشیم.
- چی؟ - هیتلر کوچک رو بکشیم.
به نظرت این چه سالیه اصلا؟
نمیدونم. خیلی مبهمه.
قرار نیست کسی رو بکشیم خب؟ تازه از زندون درآوردیمت.
میدونم. فقط فکرهای زیادی به ذهنم رسید.
- بله. میدونی چیه؟ از این بابت ممنونم. - و این می...
اما به نظرم احتمالا این مسئله راجع به افرادی باشه که باهاشون آشنا شدیم.
آره، حتما.
شما عاشقها سیگار دارید؟
نوچ، همچنان سیگار نمیکشیم.
چقدر تو نازی.
حتما این اطراف یه سیگاری هست.
- چی؟ - برو باهاش صحبت کن.
- چی بگم؟ - یه چیزی درمورد پدرش.
- باشه، آره. - از پسش برمیای.
هی جنی، یه داستان بامزه بگم.
حدس بزن کی رو دیدم؟
پدرت.
خیلی عجیبه.
من که اصلا پدر ندارم.
ببین میدونم ممکنه باهاش مشکلاتی داشته باشی...
مشکلات؟
پدرم، مادرم رو کشت.
بعدش افتاد زندون، منم رفتم یتیمخونه،
و از اون موقع به بعد خودم باید از خودم مراقبت میکردم.
اصلا میتونی تصور کنی که چی به من گذشته این همه مدت؟
میتونی؟
خیلی شرمندهام جنی.
و اصلا نمیتونم چنین دردی که تو متحمل شدی رو تصور کنم.
اما اگه بابات مامانت رو نکشته باشه چی؟
اگه تموم این مدت بیگناه بوده و شدیدا دلتنگت بوده چی؟
ملیسا! تمومش کن.
نمیخوام با پدرم هیچ ارتباطی داشته باشم.
و تا جاییکه من خبر دارم، اون مُرده.
متوجه شدی؟
هورا!
معرکه شدی. خیلی بهتر از وقتیه که مو داشتی عزیزم.
مو.
هی جنی، نظرت چیه بریم یه جایی که معرکهست؟
بزن بریم.
میدونم دارم چیکار میکنم.
چقدر شگفتآوره. اینجا کجاست؟
به نظرت یه مُشت هیپی میتونن کمکی بکنن؟
مگه نمیخواستی جنی به پدرش یه فرصت بده؟
و این قبیله هم کلا حول محور عشق و بخشندگی و این چیزها میچرخه.
فقط دارم امتحانش میکنم.
- چقدر همه راحت لباس پوشیدن. - آره.
بله، درسته. فقط بذار بهت هشدار بدم، ممکنه یکمی با تازهواردها سرد رفتار کنن.
- سلام! - سلام دوست من!
به قبیله خوش اومدی.
خوش اومدم.
خب، خب، خب. پسرکِ عیاش برگشته.
- یکی مکتوبش کنه. - با من!
خوش برگشتی جاش.
ممنون رفقا.
و همچنین به خانم پیر جاش، ملیسا خوشامد میگم.
- ملیس... - چیزی نیست... نمی...
نه، نیازی نیست.
و یه تازهوارد.
- جنی هستم. - خوش اومدی جنی.
من توفرم.
درست به موقع برای دورهمیِ قبیلهای اومدید.
- باشه. - وای پسر.
دورهمیِ قبیلهای!
دورهمیِ قبیلهای!
- آره. بسیارخب. - خیلهخب، اونطوری نکن.
اول از همه، بیاید سیاست گرانولا رو مرور کنیم.
«یه قاشق بگیر، یه قاشق بذار.» هست.
- همه متوجه شدید؟ - یادم میمونه.
بسیارخب، کی میخواد حکایت بشنوه؟
من، من، من.
خیلهخب، یه پیشنهاد میخوام.
میتونه یه آدم، یه مکان، یا یک شیء معمولی باشه که توی خونه پیدا میشه.
- توفر! - اسقاطی!
گل!
- پدر! - «پدر» خوبه.
خیلهخب. با «پدر» پیش میریم.
بذار ببینم.
این داستان درمورد پدرمون توی بهشت...
ببخشید. من...
من فقط همینطوری دارم میگم، نظرتون چیه اگه کلا درمود یه پدر معمولی باشه؟
خب باشه.
یه پدر معمولی داشته با پسر ارشدش سفر میکرده...
یه پیشنهاد بدم؟ شاید دخترش باشه.
خیلهخب، باشه.
داشته با دخترش سفر میکرده...
- میدونی چیه؟ - دیگه پیشنهاد بسه، خب؟
- ببخشید. - خیلهخب.
داشته با دختر ارشدش سفر میکرده که به یک روستایی میرسن...
ببخشید، یه چیز دیگه بگم و آخریه.
ولی نظرتون چیه که این پدر همراه دخترش نباشه؟
درسته، درسته. آره و...
شاید یه چیز واقعا بدی رخ داده
و مدت زیادی رو از همدیگه دور بودن.
- واقعا؟ اون... - آره. اون...
ما باید...
باشه.
هورا!
مل.
نه.
بسیارخب، این داستان درمورد...
شعرـه.
- میتونی انجامش بدی؟ - فکر تو بود.
درسته اما آواز خوندنِ تو بهتره دیگه.
اینجا همه از من متنفرن.
- میشه لطفا فقط... - فقط انجامش بده!
No comments yet. Be the first to leave one.