முதல் 200 வரிகள்.
سعی کن که سعی نکنی.
همانند آسمان باش.
گندش بزنن.
««« ناتـــــــــمام »»»
سلام
لطفا کمکم کنید.
مترجم: iredpeincess
موفق باشی.
بکا. بکا.
آبجی.
خواهش میکنم.
بجنب.
- صبحونه. - من گرسنهام نیست.
هی.
نه! نه، نه نه نه نه نه.
بکا...
من اینجا گیر کردم.
بهت نیاز دارم. متاسفم.
بکا؟
جرالدین؟
دوباره تو.
انقدر دنبالـم نیا.
چی؟
آلما.
من نوهاتـم.
واسم مهم نیست تو کی هستی.
اجازه نمیدم منو از بین ببری.
هی گوش بده، من اون کسی نیستم که فکرش رو میکنی.
از من دور شو.
چه خبر شده؟
هیچی، همهچیز مرتبـه.
مگه نه؟
بله.
همه چیز خوبه.
اگه من بخاطر تو تمدید بشم...
نه نگران نباش. من برای کمک اینجام.
خب حداقل من اینطور فکر میکنم.
من نمیدونم دقیقا برای چی اینجام.
خواهرم این زمان رو برام باز کرد تا بیام پیش تو.
اما درواقع سعی داشتم بعدش به یه زمان دیگه برم.
- درسته. - خب، بعد از تو.
مثلا 30 سال بعد از اینکه به مادرم میگی
پسرش رو به فرزندخوندگی نگیره.
تو نمیدونی که چرا این حرف رو میزنی.
چرا قراره بزنی.
- میخوای بزنی؟ - گوش کن.
من سه تا پسر دارم که بهم نیاز دارن.
من نمیتونم اینجا گیر کنم.
- حالیت میشه؟ - وای خدای من.
ما قراره این کار رو با همدیگه انجام بدیم.
- چیکار کنیم باهم؟ - به آیندهات بریم.
و جلوی خودِ آیندهات رو بگیریم که به
مامانم نگه الخاندرو رو به فرزندخوندگی نگیره.
نه من نمیتونم همچین کاری انجام بدم.
معلومه که میتونم. یعنی...
من میدونم که تواناییهات به درستی ارتقا پیدا نکردن.
- من هیچ توانایی ندارم. - چیزی نیست.
من و خواهرم یه سری تواناییها داریم.
- پدرم تواناییهایی داشت... - نه.
من جلوی همشون رو گرفتم.
چی؟
جلوی چی رو گرفتی؟
اون فرستادتت اینجا؟
- یه جوری بهتون دسترسی پیدا کرده؟ - کی؟
داری از چی حرف میزنی؟
جلوی چی رو گرفتی؟ اتفاقی برای
- تواناییهات افتاده؟ - انقدر اذیتم نکن.
خیلهخب.
بذارید ببینم چی ساختید؟ جرالدین؟
من این دایره رو ساختم.
و همشون جزوی از من هستن.
همیشه از اینا درست میکنی. توی دفتر بابام دیدمـشون.
نه، تا حالا همچین چیزی درست نکرده بودم.
شاید هنوز نه، اما میسازی. میسازی.
اون یه تیکه چی؟
اون...
برای بچههامه.
که دلم براشون تنگ شده.
که اینطور.
دیگه چی میتونه باشه؟
شاید یه چیزیِ که سعی داری فراموشش کنی یا مخفی کنی.
نوبتِ یکی دیگهست.
شاید این دلیلیِ که به مادرم گفتی پسرش رو به فرزندخوندگی نگیره.
نمیدونم داره از چی حرف میزنه.
و دست از اذیت کردنم برنمیداره.
نه من اذیتت نمیکنم.
- من سعی دارم کمکت کنم. - تنهام بذار.
بیخیال پسر.
آقا، آقا، بیخیال.
گندش بزنن.
مامان.
جیکوب.
پسرهای من.
برات یه چیزی ساختم.
وای خدای من.
خوشگله.
یه دستبنده. قدرت خاصی داره
که باعث میشه خوشحال باشی تا دیگه نیازی نباشه
هیچوقت برگردی اینجا.
عاشقـشم.
همیشه میدونستم که تو نجاتـم میدی.
خیلهخب.
کی میخواد بره بیرون و دنبالِ
مارمولک بگرده؟
بریم تو کارش.
یالا، یالا.
چرا داری اینو مینوازی؟
داری میپرسی چون توی خوابت شنیدیش؟
از کجا میدونی؟
همچنین آواز ناوز باستانیـه.
یه کاهن قبلا توی یک هرمی از مکزیک اینو واسم خونده بود.
معنیش چیه؟
شاید یه چیزی.
شاید هیچی.
نمیدونم.
اگه سعی داری تحت تاثیرم بذاری قرار نیست جواب بده.
دارم واسه خواهرم مینوازمش.
وقتی بچه بودیم با پدرم اینو ساخته بودیمش.
امیدوارم از بین فضا و زمان
صدام رو بشنوه...
و من و از اینجای کوفتی ببره بیرون.
من دیوونه نیستم.
من به اینجا تعلقی ندارم.
منم همینطور.
من فقط سعی دارم که به خونوادهام کمک کنم.
حتی با اینکه به نظر میاد خودشون واقعا اینو نمیخوان.
آهنگت رو بهم یاد میدی؟
همونی که با خواهرت ساختی؟
حتما.
اینجوریه.
بکا.
آلما؟
خدای من. ما موفق شدیم.
ما داریم انجامش میدیم. بکا، این جرالدینـه.
- این مادربزرگـمونه. - جرالدین؟
- ببین باهم چیکار میتونیم بکنیم. - نه، این اتفاق نیفتاده.
من نکر...
- من نه... - نه، وایسا.
لعنتی.
خیلهخب، اول از همه،
زمانی که منو فرستادی، سال اشتباهی بود.
- و من میبخشمت. - ممنون.
اما همچنان جرالدین رو پیدا کردم.
گوش بده، در گذشتهاش، یه چیزی هست
که باعث شده به مامان بگه الخاندرو رو به فرزندخونگی نگیره.
شاید اگه به اون روز برگردیم...
بیخیال، چرا نمیشه فقط بریم مادر و پدر رو پیدا کنیم
و همهچیز رو توی این زمان حل کنیم؟
همینجا، همین الان.
من یه اشتباهی کردم.
متاسفم.
من درمورد الخاندرو دروغ گفتم چون فکر میکردم
به نفعِ خونوادهی ماست.
من اشتباه کردم. نمیدونم میخوای چی بگم.
میتونی بیشتر از اون بگی. چرا بهم اعتماد نکردی؟
چند باری بود که میخواستم بهت بگم.
اما باعث میشد دوباره همهی درد و غمهام رو احساس کنم.
- و به نظر نمیومد علاقمند باشی. - حق با توئه.
میدونم یه چیزی درست نبوده، اما من نمیخواستم همهچیز رو
زیر و رو کنم، پس نادیده گرفتمش. نباید این کار رو میکردم.
میشه دیگه درموردش صحبت نکنیم؟
حس میکنم سینهام مثل یه پنجرهی شکستهست.
نمیخوام که تو درد بکشی، اما فکر نکنم
صحبت نکردن راحعبهش جواب باشه.
روحتم خبر نداره زندگی کردن
با چنین چیز سنگینی چقدر سخته.
نه!
فکر کنم میتونم... تصور کنم که چطوریه.
ببین، من فقط میخوام همهچیز رو درست کنم.
تا بتونیم به سمت جلو بریم.
بعضی چیزها قابل درست شدن نیستن.
این نمیتونه درست باشه.
جیکوب...
اگه باهم روراست باشیم...
این ازدواج خیلی وقته که تموم شده.
و بیا روراست باشیم.
میرم که پیش مادرم بمونم.
باید ذهنم رو خالی کنم.
کیه؟
رید.
این همون چیزیِ که با ترتیب دادنش گفتی
همینجا و همین الان؟
من فقط نمیدونم که چی باید بهش بگم.
چرا فقط واقعیت رو تغییر نمیدی،
و هیچوقتـم نیازی نیست که رید رو بشناسی؟
- بس کن. - ربکا.
- من... - نه، بیا بریم فقط.
شما دو تا کجا بودید؟
مامان کجاست؟
رفت که پیش مادرش بمونه.
فکر کنم ازدواجمون به آخر رسیده.
داره بلیط برگشت رزرو میکنم.
خدای من آلما. تو داری خونوادهـمون رو نابود میکنی.
- همچنان یه راهی برای حل همه اینا هست. - پرواز بعدی کِی هست؟
- نزدیکتـرینش... - گوش بده بابا.
من توی گذشته پیش مادرت بودم الان.
و تو رو وقتی پسربچه بودی دیدم.
No comments yet. Be the first to leave one.