முதல் 200 வரிகள்.
خب، فکر کنم همینا کافیه
اوپس!
انگشتامون خورد بهم
آره، خورد
داشتم بهت پس میدادم
نه، خودت بردار
من زیاد دارم
من دوست دارم با تو شریک بشم
خب، منم دوست دارم با تو شریک باشم
و منم دوست دارم که شما دوتا با هم شریک بشید
چون سهیم شدن، یعنی اهمیت دادن
و شما دوتا خیلی به هم اهمیت میدین
حق با اونه
کاملاً همینطوره
پس خودت بردارش
نه. تو بردارش
نه، تو بردارش
باشه، من برمیدارم!
و میذارمش تو دفترمون
تا شما دوتا دوباره با هم ازش استفاده کنین
خب، پس...
خب، همگی مواظب باشین تو راه خونه
باشه. خداحافظ
بعداً حرف میزنیم؟ باشه
باشه
باشه، خداحافظ!
کیوتن، نه؟
ولی اگه کسی احساس ناراحتی میکنه
حتماً میتونیم حلش کنیم
منظورم شمایی.
من؟ آره
نه... آره.
ها!
شاید استیو
چی میتونه منو ناراحت کنه در موردِ...
«اوپس، خودکارم افتاد»؟
اوه، نه!
همزمان بهش دست زدیم
تو بردارش
نه، تو بردارش
نه، تو بردارش. نه، تو بردارش
نه، تو بردارش. نه، تو بردارش
نه، من برمیدارم. داره کثیف میشه
اوه خدای من، نمیدونم
کی کی رو بازی میکرد، ولی خیلی خندهدار بود
هردو: من امت بودم
پس همه خوشحالن
اوضاع نمیتونست بهتر از این پیش بره
اوه، چی شده ایزابلا؟
آره، پشیمونی که این دوتا رو به هم رسوندی؟
نه
من عاشق عشق و عاشقیام
تو محل کارم هم دوستش دارم
تو خونه هم دوستش دارم
امت هنوز میاد یه سر به شما دوتا بزنه؟
هر شب تو این دو هفته اخیر!
که عالیه
میدونی، اونا خیلی حرف میزنن
خب، اول از همه، اگه بتونی ضبط کنی عالی میشه
یه کم از حرفاشون رو برام
تو خوابیدن مشکل دارم
و دوم اینکه
من ذرهای برات دلسوزی نمیکنم، باشه؟
بهت گفته بودم که نباید تشویقشون کنیم
گبی، میدونم نگران اینی که اگه اونا جدا بشن
واسه تو بد میشه
نه...
واسه همهمون بد میشه
اینجا یه جای خاص بود
هنوزم خاصه
آره، واسه منم خاصه
دیدهای بابی چقدر خوشحاله
و هر چقدرم که گاهی اوقات رو اعصاب باشه،
فکر نمیکنی حقشه که یه شانس تو این زمینه داشته باشه؟
برای بقیه زندگیش؟
باشه، من دارم میرم خونه
شب بخیر. خداحافظ
خداحافظ. خداحافظ بابی
هی، امت
میدونی، شنیدم که
چند تا دزدی دیگه هم یه گوشه از شهر شده
مطمئن نیستم که امنیت دارم
خب، شاید بهتره بیام یه سر به شما دخترا بزنم
باشه
باشه!
اونجا میبینمت!
* گاهی اوقات حس یه جنگ بزرگ رو داره *
* برای گذروندن روز *
* و تمام شب رو خوابیدن *
* ولی اینجا جایی رو پیدا میکنی *
* که قطعاً روحیهت رو بالا میبره *
* جای تو در هپیز پلیس است *
من داشتم درخت لیموم رو به دیتم نشون میدادم
فقط اونا هنوز سبز بودن
و اون میگه:
یعنی لیموسبز همون لیموی بچگیه؟
اوه خدای من!
شرط میبندم خیلی زود باهاش کات کردی
نه، راستش نه
اون خیلی کیوت بود
جالبه که مردا چطور "باهوش" و "جذاب" رو قاطی میکنن.
اوه، مواظب باش!
آخه فکر میکنم تو باهوشترین زنی هستی
که تا حالا دیدم.
اوه...
خب...
ممنون.
آره.
آره، اینقدر باهوشم که الان نمیدونم چی بگم!
آره.
هوم.
اوه.
وای، ساعت رو ببین!
باید برم.
واقعاً؟ داشتم خوش میگذروندم.
خب، منم همینطور، ولی من فقط قرار بود اینجا باشم
تا مطمئن بشم حالت خوبه.
شاید سارقا
فقط منتظرن تو بری.
نه، اینطور نیست!
خوبه. ما امنیت داریم.
باید برم.
خب، ممنون که سر زدی.
باعث خوشحالیم بود.
شب بخیر، امت.
شب بخیر، ایزابلا.
شب بخیر، بابی.
شب بخیر.
خب، شما دو تا واقعاً
کل شب رو گپ زدین.
دوباره!
خیلی خوش گذشت.
کی فکرشو میکرد اینقدر از کنار هم نشستن و حرف زدن لذت ببریم؟
من که نه.
فکر میکردم بالاخره چیزای بیشتری میخوای، ولی نه.
ناراحت به نظر میای.
ناراحت نیستم.
نگرانم.
ولی تو خودت بودی که بهم گفتی بذارم
از اول بیاد اینجا.
میدونم، فقط نمیدونستم این تنها کاریه که میکنه.
ببین، من فقط نمیخوام
شما دو تا تو یه جا درجا بزنین.
ما درجا نمیزنیم.
چرا اینطوری فکر میکنی؟
آخرین باری که سوتین نو خریدی کِی بود؟
قبول.
ببین، میدونم الان دارید خیلی بهتون خوش میگذره
ولی هنوز چیزای خیلی زیادی برای شما دو تا مونده.
مثلاً چی؟
مثلاً چیزایی که نمیخوام در موردشون حرف بزنم
ولی وقتی انجامشون بدی، خنده رو لبت میاره.
ها ها!
آره، همینطوره.
باشه، حالا باید چیکار کنم؟
خب، یه چیزی بپوش که توش احساس خوشگلی کنی.
و، میدونی، فقط یه کم اشاره کن
که میخوای باهاش بری بیرون.
اگه ازم نخواست باهاش برم بیرون چی؟
پس تو ازش بخواه.
وای خدا.
اوه، دارم از استرس عرق میکنم
همین الان فقط با فکر کردن بهش.
باشه، باشه، آروم باش.
فقط بهم قول بده بهش فکر میکنی.
باشه، فکر میکنم.
اوه خدای من، من هیچوقت خواهری نداشتم
که در مورد پسرا باهاش حرف بزنم.
واقعاً به سوتین نو نیاز دارم؟
هی!
میدونی امت با اون توئه؟
شاید.
مدتیه ندیدمش.
وای خدا!
لطفاً مثل مامان بابام تو روز شکرگزاری ۱۹۹۲ نباشین.
لطفاً مثل مامان بابام تو روز شکرگزاری ۱۹۹۲ نباشین.
بیا تو.
لباس پوشیدی؟
معلومه که هستم. چرا نباید باشم؟
داری چیکار میکنی؟
کاری که باید تو روز شکرگزاری ۱۹۹۲ انجام میدادم.
بیا تو!
بفرمایید.
برای اطلاعاتت، من و امت هنوز
میدونی...
از نظر فیزیکی با هم نبودیم.
واقعاً؟
وای.
منظورم اینه که ایزابلا گفت شماها هنوز فقط دارید حرف میزنید
ولی آخه...
چقدر دیگه میخوای به وراجی یه مرد گوش بدی
قبل از اینکه بکشیش تو رختخواب؟
مگه نه؟
اوهوم، آره.
تو هیچوقت نمیخواستی من و امت با هم باشیم، مگه نه؟
من هیچوقت اینو نگفتم.
آره، گفتی.
باشه، ولی به تو نگفتم.
منظورم اینه که ایزابلا فکر میکنه باید شروع کنیم به قرار گذاشتن.
باشه، و من نمیخوام قرار بذاری.
No comments yet. Be the first to leave one.