முதல் 183 வரிகள்.
کلر: «حداقل "مارتین" واقعاً براش مهمم.»
جان: «اوه، پس قضیه اینه؟»
نه، صبر کن. صبر کن، صبر کن. فکر نمیکنم باید
"فاطمه" هفتهی دیگه توی یه دانشگاه در لیورپول سخنرانی داره
واقعاً فکر میکنی اونها از یه عامل اعصابِ شیمیایی استفاده میکنن؟
به سمی و کشندگیِ سارین؟
اولین باری که جونم تهدید شد، ده سال پیش بود
تا مدرک نبینم، کنسلش نمیکنم
مهرین: «من برای قاسم اسدی کار نمیکنم.»
«قاسم اسدی برای ما کار میکنه.»
باید جوری وانمود کنه که انگار داره طبق نقشه پیش میره
اما توی لحظهی حساس، دستگاه کار نمیکنه
رودی: «اون ردیابیِ گوشیِ "جوردن" جواب داد.»
بیستون: بذار قالشو بکنم
بهش هشدار داده بودم برنگرده
قاسم: نه. خودم حسابِ اون خبرنگار رو میرسم
"کریگ"، دستگاه رو به حسین نشون بده
فقط باید قبل از اینکه چیزی بگیریم، همهچیز رو چک کنم
میبینم که داری هر کاری از دستت برمیاد میکنی تا هویتم لو بره
میدونم داری "بخش ششم" رو بازی میدی
من آزمایشگاه رو دیدم. اینطور نیست
من طرفِ توام، "جان". بهم اعتماد کن
احسان مرده. جوردن مرده
انگار برات مهم نیست این وسط کی آسیب میبینه
میدونم "مهرین" نقشه رو برات توضیح داده
نقشه مزخرفه
اصلاً نمیدونی روی چه مرز باریکی دارم راه میرم
باید به فکر خانوادهم باشم
خانوادهت؟ چرا، مگه چی شده؟
قضیهی خانوادهت چیه؟
درک میکنم که باید بهم اعتماد کنی
ببین، مطمئنم یه زمانی جزو آدمخوبها بودی
تو اولین ماموری نیستی که راهشو گم کرده
یه راهِ برگشت وجود داره
مطمئن شو همهچیز ردیفه و بعد راه میافتیم
تا وقتی کارمون تموم نشده، همینجا میمونی
ما به یه توافقی رسیدیم
تا وقتی جنازهی جوردن رو سر به نیست نکردی، اینو همینجا نگه دار
تکلیف احسان و موادهای گمشدهی من چی میشه؟
اون هیچی نمیدونه
بسیار خب، برت میگردونیم به هتل
"وِس"، تو اینجا بمون و بپاش. وسلی: باشه رئیس
هی. تمومش کن
کجایی؟
لعنتی
سیمون: «کدوم گوری هستی؟»
توی یه ملکی نزدیک "وارینگتون" هستم
باید واردش بشین
«عملیات از دست ما خارج شده.»
چی؟
«قاسم اسدی ماموریه که برای "بخش ششم" کار میکنه.»
میدانم
دیشب بهم اطلاع دادن که "مهرین" مسئولیت رو به عهده گرفته
اون داره کلِ نمایش رو از داخل "بخش ششم" اداره میکنه
راستش رو بخوای، فکر نمیکنم هیچوقت کار برای اونها رو ول کرده باشه
باید بریم دانشگاه و جلوی سخنرانی فاطمه رو بگیریم
اینجا یه آزمایشگاه پیدا کردم. حتماً برای ساختن سارینه
جنازهی جوردن رو اونجا پیدا کردم
اما مقامات ردهبالای "بخش ششم" با مدیریت ارشد صحبت کردن
دیگه تموم شدهست
«همین الان باید برگردی لندن.»
لعنتی. (صدای زنگ گوشی)
«فاطمه، باید کنسلش کنی.»
ببین، اطلاعات جدیدی به دستمون رسیده
کنسلش نمیکنم
اما فکر میکنم خطر وجود داره. خطرِ واقعیِ تلفاتِ جمعی
پس تکلیفِ زنهای شجاعِ زندانِ اوین چی میشه؟
زنهایی که واقعاً صداشون رو بریدن؟
یکی باید به جای خواهرهای من صحبت کنه
و من صدای اونها میشم
صبح بخیر. اوم
میتونم کمکتون کنم قربان؟ اوه، دنبال دستشویی میگردم
طبقهی سوم. طبقهی سوم
طبقهی سوم
اوه. هی. از دیدنت خوشحالم
همهچیز امن و امانه
آخ، لعنتی
ایست! همونجا وایستا! هوی
دستها بالا
زانو بزن. زانو بزن
کجاست؟ کجاست؟
چی کجاست؟
چیزی نیست. پلیسه. بفرمایید
ببخشید
خانمها و آقایان، فاطمه فیضی
با اجازتون
ممنون که از من دعوت کردید
خیلی خوشحالم که اینجا هستم تا با شما صحبت کنم
دربارهی وضعیت فعلیِ ایران
بیستون: وس؟
وس... وس، چه مرگ...؟ کجاست؟
ببخشید، کریگ
چیه؟
«وسلی گند زده.»
«خبرنگاره فرار کرده.»
«مطمئنی هیچی نمیدونه؟»
«تیمسار؟»
طبق نقشه پیش برو
در حالی که مردان بزرگ تصمیم میگیرن ایران چه سلاحهایی داشته باشه یا نداشته باشه
و فضلفروشی میکنن که آیا ایران
اصلاً میتونه برنامهی هستهایِ غیرنظامی داشته باشه یا نه
من دربارهی چیزهای دیگهای صحبت میکنم
که کماهمیتتر نیستن
زنهایِ زندانِ اوینِ تهران... (صدای شاتر دوربین)
میدونن که با ضرب و شتم
انفرادی و محرومیت از درمان روبرو میشن
اما مسلماً
مسلماً اجازه دارن نامه و غذا دریافت کنن
از طرفِ بستگان و عزیزانشون
متأسفانه، خواهرهای من جشن نخواهند گرفت
...این سالِ نو، نوروز رو
اما من همیشه صدای اونها خواهم بود
من مرعوب نمیشم
ما باید ایران رو آزاد کنیم
خوشحالم که صحبتهای فاطمه رو شنیدید
اون یکی از حامیان بزرگِ مرکزِ پارسیِ ما
و جنبش علیه رژیمه
مهرین: دیدی "جان"؟ هیچ اتفاقی نیفتاد
این عملیاتِ منه
من آزمایشگاهی رو که دارن توش سارین آماده میکنن پیدا کردم
قاسم باید کاری کنه که همهچیز متقاعدکننده به نظر بیاد
اونقدر متقاعدکننده که جوردن رو کشتن؟
داری بازی میخوری
فکر میکنم در حال حاضر فقط یکی از ما داره احمق به نظر میرسه
و اون من نیستم
قاسم گفت حمله اتفاق نمیافته، و نیفتاد
آره، خب، شاید این مراسم هدفِ واقعی نبوده
نه "جان"، اون جونِ من رو نجات داد. بهش اعتماد دارم
خب، تو از زندگیِ اون چی میدونی؟
از زنش چی میدونی؟ از بچههاش؟
این چه ربطی به موضوع داره؟
من باهاش حرف زدم
چرا یکم تحقیق نمیکنی؟ باهاش حرف زدی؟
فکر میکنم زن و بچهش تهدید شدن
و اون رو مجبور کردن که این حمله رو به سرانجام برسونه
و تو یا نسبت به این قضیه کوری، یا خودت هم باهاشون دستت تو یه کاسهست
معلومه که منِ لعنتی باهاشون نیستم
زن: «مهرین؟»
یه لطفی در حقم بکن. باید یه گوشیِ دیگه رو ردیابی کنی
کلر: «سلام.» کجایی؟
فقط برگشتم تا وسایلم رو جمع کنم
«خونهی پدر و مادرم میمونیم.» فکر نمیکردم داریم از هم جدا میشیم
«فکر میکنم فقط باید...»
«یه مدتی...»
«از هم دور باشیم.»
خواهش میکنم "کلر"، این کار رو نکن
نه "جان"، متأسفم، اما
...ما به تهِ خط رسیدیم، و
من فقط... فقط فکر نمیکنم بتونیم این رابطه رو درست کنیم
«بیا دیگه.»
از این برای تماس با گوشیِ موقتی که دستِ "بیستون" هست استفاده شده
ببخشید قربان، من از کمک کردن به شما توی همچین مواردی منع شدم
خب، پس لازم دارم که یه سری اطلاعات برام گیر بیاری
دربارهی اون جایی که نزدیک وارینگتون من رو نگه داشته بودن
بگرد دنبال هر ماشین مشکوکی. ببین، نمیتونم
میدونن که من اون گندکاریِ دکتر رو برات درآوردم
ببین، تهِ تهش
یاغیگری تو خونِ من نیست
ببین رودی، تو نمیتونی با رعایتِ قوانین و طبقِ روال پیش رفتن
یه حریف رو شکست بدی
باید نقطهضعف رو پیدا کنی و بزنیشون زمین
اوه
قربان؟
واقعاً بینزاکتیِ رهبری رو میرسونه که اینطوری ما رو دور میزنن
فکر میکنم "مهرین" یا کنترلِ مامورش رو از دست داده
یا داره باهاش تبانی میکنه
مطمئن نیستم هیچکدوم از این تئوریها رو باور کنم
اون تابلوعه که از "بخش ششم" اومده تا زاغسیاه تو رو چوب بزنه
و توی تحقیقات کارشکنی کنه
هر چی گفتی درسته
خب، به جز حملهی مراسمِ فاطمه توی دانشگاه
که هیچوقت عملی نشد
اما من جایی که سارین رو میساختن دیدم
و اونها جوردن رو کشتن
این واقعاً تموم نشده. فکر میکنم اونها فقط یه نقشهی دیگه دارن
بله، اما تا وقتی مدرکی برای رد کردنِ "بخش ششم" نداریم
مجبوریم بپذیریم که اونها مسئول هستن و دارن با حسننیت عمل میکنن
اگه اسدی و بیستون فقط هدفشون رو عوض کرده باشن چی؟
توی حملهی سارین چند نفر میمیرن؟
نفر، ۲۰۰ نفر؟ ۱۰۰
فکر نمیکنم "سیمون" چارهی دیگهای داشته باشه
فقط باورم نمیشه که اسدی بخواد حملهی خودش رو لحظهی آخر کنسل کنه
وقتی بهمون گفتن بکشیم عقب، نمیتونم پرسوجو کردنم رو توجیه کنم
No comments yet. Be the first to leave one.