முதல் 200 வரிகள்.
باشه، شروع کنیم
جین با مایکل ازدواج کرد ولی از رافائل یه پسر داشت
و مایکل و رافائل هم
آره، رابطهشون خیلی متشنج بود
روخلیو، پدر جین هم همینطور
ببینید، اون با رقیبش استبان، توی رقابت بود
تا بتونه از دنیای تلنولاو (سریالهای لاتین)
به تلویزیون آمریکا راه پیدا کنه
متأسفانه استبان جلوتر بود
استبان توی سریال "هاوایی فایو-او" نقش گرفت
اما روخلیو یه رفیق فابریک جدید پیدا کرد: رافائل
واقعاً آدم تو دل بروئیه
که تازگیها کشف کرده بود چقدر خوشتیپه
و رافائل گفت که روخلیو رو با دوستش آشنا میکنه
یه تهیهکننده کلهگنده هالیوودی
اوه، و سیومارا هم دنبال یه تغییر بود
و تصمیم گرفت دنبال یه شغل جدید بگرده
آلبا هم یه شغل جدید پیدا کرده بود
توی فروشگاه کادویی هتل ماربلا
حالا که حرف آلبا شد
جین داشت رمانش رو بر اساس زندگی مادربزرگش مینوشت
منتها آلبا نمیخواست
نامههای خواهرش رو که سالها ازش بیخبر بود، نشون بده
و اگه بخوایم از روابط پیچیده خانوادگی بگیم
مادر رافائل یه رئیس خلافکارها بود
و اون کشته شد
و یه انجیل از خودش باقی گذاشت
که زیر چندتا کلمه مرموز توش خط کشیده شده بود
فرشتهها از خورشید محافظت میکنن
میدونم، خیلی عجیب و غریبه، نه؟
بزار ببینم، دیگه چی؟
دیگه چی؟ اممم
جین و مایکل داشتن از خونهشون اسبابکشی میکردن
واسه همین ممکنه چشمتون به کارتنها بخوره
اوه، فهمیدم دیگه چی
یه رابطه عاشقانه جدید توی ماربلا راه افتاده بود
پترا و اسکات. آره، همون اسکات... همونی که جین ازش متنفر بود
اما نکته اینجاست که اون واقعاً پترا نبود
خواهر دوقلوش، آنژکا بود
ببینید، آنژکا پترا رو فلج کرده بود
و خودش رو جای اون جا زده بود
و بالاخره
بعد از سه ماه لعنتی
جین فهمید
فکر نکنم اون پترا باشه
که اینجاست دوستان من
جایی که داستان رو ول کرده بودیم
همونطور که همهتون خوب میدونید
جینِ ما همیشه نظرات قاطعی داشت
خب، به این دلایل فکر میکنم تو
باید توی تصمیمت درباره دیزنیورلد تجدیدنظر کنی
جین... فقط به حرفم گوش بده
خواهر لینا از رادیو بلیت مجانی برده
پس هیچ هزینهای نداره
و بله، روز مدرسه رفتنه
ولی تا ساعت ۸ خونهایم
و من همه تکالیفم رو از قبل انجام میدم
قول میدم
خواهش میکنم مادربزرگ. میتونی بهم اعتماد کنی
بهش فکر میکنم. بعد از دیدن سریال "غاصب"
آه، بله. اولویتها
واسم مهم نیست که پائولینا
داره تظاهر میکنه که خواهرشه
اون باید آخرش به کارلوس دانیل برسه
و اون پسره هم باید از اون جمای فلانفلان شده دوری کنه
همونطور که گفتم
جین همیشه نظرات قاطعی داشت
پس وقتی شک میکرد
خب، موضوع خیلی مهمی بود
از یه طرف، اگه آنژکا واقعاً پترا رو فلج کرده و خودش رو جاش جا زده باشه
خب، اونوقت خیلی چیزها منطقی به نظر میاد
این از اون جملههاییه که هر روز نمیشنوی
ولی از طرف دیگه این موضوع
درست مثل سریالهای آبکیه؟
دیوانهکنندهست. کاملاً مسخرهست
ولی اگه واقعیت داشته باشه چی؟
اونوقت باید یه کاری بکنیم
ولی اگه یه کاری بکنیم و واقعیت نداشته باشه چی؟
اونوقت اوضاع حتی بدتر هم میشه
سخته بخوایم تصور کنیم اوضاع بدتر از این هم بشه
بین پترا و جین
یا حتی بین پترا و رافائل
و من به پلیس میگم
مگر اینکه سهامت رو به نام من بزنی
ساعت وقت داری ۲۴
جین
نمیتونه واقعیت داشته باشه
ولی اگه واقعیت داشته باشه چی؟
نه، تمومش کن، تازه خودم رو متقاعد کرده بودم که غیرممکنه
ولی این میتونه رفتارهای عجیبش رو توجیه کنه
شاید بهتره ببینیم نظر اون پلیسه چیه
پلیسه فکر میکنه، همونطور که قبلاً صحبت شد، به مدارک بیشتری نیاز داری
ممنون
خوبی؟ نگران نباش
به قضیه اون خرس تدی هم میرسیم
آره، آره، فقط بدنم کوفتهست
دارم سعی میکنم دوباره رو فرم بیام
تا بتونم تست سلامت جسمانی رو برای کارم پاس کنم
اوه. خب راستی، اگه هروقت خواستی از باشگاه ماربلا استفاده کنی
اوه، شاید از پیشنهادت استقبال کردم
عالیه، من بیشتر روزها اونجام
طرفهای ناهار؛ پس امیدوارم ببینمت
ردیفه، ردیفه. فعلاً، رفیق
باشه. خداحافظ. خداحافظ
بزار ببینیم چقدر میتونه صبر کنه قبل از اینکه
خیلی خوب بود، نه؟
اینکه دعوتت کرد بری باشگاه ماربلا تمرین کنی؟
آره
خب... قراره بری؟ هه
شاید
منظورم اینه که، رافائل داره تلاشش رو میکنه
و میدونی، خیلی
خوب میشد اگه به این قرار جواب مثبت میدادی
قرار نیست
ببخشید، ببخشید، همون ملاقات
ورزش کردن، دور هم بودن
اگه بگم آره
قول میدی ازش یه داستان درست نکنی؟
بله. آره، معلومه
مشکلی نیست
بهش پیام میدم. عالیه
انگار یه نفر پوشکش رو کثیف کرده
بیا بریم عوضت کنم، آقا خوشگله
بابایی و مایکل دارن میرن سر قرار
بابایی و مایکل دارن میرن سر قرار
واقعاً دارن میرن سر قرار؟
آره
خب، اجازه نداریم اینطوری صداش کنیم، ولی آره
خداییش، حس میکنم بالاخره دارن گذشته رو فراموش میکنن
بالاخره
خوبه وقتی آدمها این کار رو میکنن
گذشتن از گذشته
این میز هم باید بره؟
آره، آخرین تمرین قبل از اجراست
همه هم هستن
بیخیال مادربزرگ. واقعاً دلم میخواد دوباره فکر کنی
که نامههای خواهرت رو بهم نشون بدی
خواهری که، یادآوری میکنم
ساله باهاش حرف نزده ۴۲
اینها فقط یه سری داستانه درباره آدمهایی که نمیشناسی
دقیقاً. من نمیشناسمشون
و همیشه دلم میخواسته درباره خانوادهمون بیشتر بدونم
خودت هم اینو میدونی
در ضمن، دارم این رمان رو مینویسم
و اون نامهها پر از جزئیاتن، مگه نه؟
چیزهایی که نمیشه از خودت دربیاری. خواهش میکنم مادربزرگ
نمیخوام شروع کنم به حرف زدن درباره خواهرم
و مجبور هم نیستی، قول میدم
دیگه حرفش رو پیش نمیکشم
میتونی بهم اعتماد کنی
مرسی! عاشقتم
موآه
فقط مسئله زمان بود
تو همیشه تسلیم اون میشی
اینطوری نیست
توی این مورد با سیومارا موافقم
اون قضیه دیزنیورلد رو یادته که معلوم نشد تهش چی شد؟
باشه
میتونی بری
ولی اول تکالیف مدرسه
مرسی، مرسی، مرسی
باید به لینا زنگ بزنم
اون هیچوقت اعتمادم رو سلب نکرده
یکی که یکم کمتر قابل اعتماده
ممنون که دخترها رو رسوندی
حالا امیدوارم مدارک رو آورده باشی
حالا دیگه رسماً کنترل سهام من در هتل دست توئه
ولی کاش این کار رو نمیکردی
اگه خریدار پیدا کردیم، خبرت میکنیم
مطمئنم اونها تو رو نگه میدارن
به عنوان بخشی از تیم انتقال
آه، ای کاش
این، امم... خرس جدید الساست
تنها چیزی بود که دیشب جلوی لجبازی و گریهش رو گرفت
دیدی گفتم به قضیه خرس میرسیم
خوبه. بهش بگو خوشحالم
میگه خوشحاله
در ضمن، بابت دعوت کردنش به باشگاه هم ممنون
امم، من اینو نگفتم
نه، اون قسمتش از طرف من بود
خب، اینطوری به نظر نمیاد
انگار از طرف منه
با یه علامت تعجب، انگار که خیلی ذوقزدهام
باشه خیلهخب، الان براش مینویسم که اون حرف از طرف من بود
نه، نکن. اونوقت داستان میشه. هه. اوه، ببین، جواب داد
چی گفت؟
آره
شوخی میکنم
موآه. حالا برو
کلی نامه دارم که باید قبل خواب بخونم
آه، بله
نامههای خواهر آلبا
خوش بگذره موقع خوندن
که ما رو دوباره برمیگردونه به اینجا
متأسفم. مـ... من باید ترجمه کنم
هنوز بیداری؟
دیوانهکنندهست، مایکل
خانوادهام، خیلی بزرگه
بزار ببینم
آره خب، قیافهش اون شکلی نبود
No comments yet. Be the first to leave one.