126 บรรทัดแรก
ابتدا ،اون یه کره بود
نه فقط یه کره معمولی
این میتونه با اصکی از هر چیزی که هست و امکان داره ،خودشو تغییر بده
من تصمیم گرفتم که اون رو تو این سرزمین بزارم
و تماشاش کنم
برای مدتی شکل یه سنگ به خودش گرفت
وقتی دما زیاد شد
شکل یه خزه به خودش گرفت
و طولی نکشید که برف روی زمین رو گرفت
یه گرگ تنها از سمت جنوب راه میرفت
و وقتی خسته شد
اون شکل حیوون گرفت
و هوشیاری شد
نمیدانست از کجا باید شروع کنه به حرکت و یا تموم کنه
ولی بلافاصله عادت های گرگ رو اصکی رفت
حرکتش اروم بود
از قرار معلوم ،زخم هاش هم کپی کرده بود
...و این اولین احساس ناراحتیش
و دردش بود
بیست ثانیه ای خوب شد
و بدون هیچ مسعله ای ادامه داد
اون شروع به راه رفتن کرده بود
احساسات جدیدی که داشت تو مغزش جاری میشد ،سرمای باد و بوی برف
ولی هنوز هیچ هدفی نداشت
TO YOUR ETERNITY
جوآن بالاخره برگشتی
خیلی خوشحالم که سالمی
دوماه هست که رفتی و من خیلی نگرانت بودم
می دونستم که فراموشم نمیکنی
مثل همیشه اروم به نظر میرسی
میدونم ،تو باید خسته باشی
اونجا خیلی چیز های ناشناخته ای دیده میشد
...ارامش گرم بودن
و بوی ناشناخته
اینجا مسحور کننده بود
اگر میتونست حرف بزنه ،احتمالا میگفت
من میخوام تا ابد اینجا بمونم
من همیشه بهت میگم زیاد نزدیک اتیش نشی
بیا این غذای تو
بخورش
هم ؟
که اینطوری ،این مثل شیر گوزن شمالی نیست
حتما ازش خوشت نمیاد
خب نمیشه کاریش کرد
اخرین گوزن پارسال مرد
اتیش به زودی خاموش میشه
قبل از اینکه سرد بشه بخواب
این پسرک بی نام نشون
اولین ادمی بود که اون دیده بود
"Episode 1: THE FINAL ONE"
بعد از باریدن برف خیلی سخته چوب خشک پیدا کرد
ما دیگه نمیتونیم از چوب خونه عمه استفاده کنیم
انگار داریم از خونه مردم قرض میگیریم عجب دوره زمونه ای شده
متاسفم ،اینو خوب میدونم
...اگر برگردن احتمالا عصبانی بشن
خب ،چاره ای نیست
اگر اینکارو نکنم ،میمیرم
البته ،بر میگردن
فقط پنج ساله که از رفتنشون میگذره ،فقط 5 سال
اونا اینجا رو برای یه مقصد دورتر ترک کردن
خیلی دور تر از افق
باور داشتن که اونجا
میتونن ادم و غذا پیدا کنن
طبق حرفای اونا اونجا شبیه بهشته
ماهی های زیادی داره
و چیزایی داره که بهش میگن میوه
مردم اونا خیلی پیشرفته تر از مان
که هر روزشون رو با خوشحالی سر میکنن
چقدر شیرین ... منم دوست دارم برم اونجا
یادته ؟
من خواستم قایمکی با بزرگتر ها برم
ولی تو جلوم رو گرفتی
با پاچه گرفتن از من
بعد به من گفتن تو اینجا بمون و مراقب پیرا باش
...این خیلی نامردی بود
اونا گفتن وقتی اونجا رو پیدا کردن ،برام یادگاری میارن
اونا اینو گفتن ،مگه نه ؟
...اخرش ،وقتی مارو ول کردن
نتونستم پیرا رو نجات بدم
...و فقط ما دوتا موندیم
!جوآن
....لطفا
....خوش اومدی
! عجب سوپرایزی ! چه ماهی گنده ای
! هورا!عجب چیزی گرفتم
بیا , این برای تو هستش
, برای ذخیزه انرژی
. بیا خام بخوریمش
برای چی نمیخوری؟
یادت رفته چطور باید بخوری ؟
...بیا
....مثل من
.... با دهنت , بجوش
!حالا نوبت تو هستش
. بیا
خب , انگار بالاخره میتونی غذا بخوری
اینها خاله و عمو هستن
پسر و دختر خاله هام و بچه هاشون
و اون عموی ریشو منه که پایین جاده زندگی میکنه
این عمه ی منه که همین کنارمون زندگی میکنه
خیلی شبیهشه , درست نمیگم ؟
...اینا مدرکی هست بر اینکه قبلا اینجا مردمی بودن
و اینکه فراموششون نکنم
.جوآن
من دارم به رفتن فکر میکنم
من میخوام ادمای جدید رو ملاقات کنم
و تجربه های جدید کسب کنم
قطعا با چیزای بد هم مواجه میشیم
ولی من میخوام دنیا رو ببینم
و البته با تو
!من دیگه میتونم اقیانوس هم ببینم
این اولین بارمه که انقدر دور شدم
.... عمو گفته بود که
. به سمت جنوبه
فقط به صورت خط صاف از خونه برو به اون سمت
,نمیتونی اینطوری ببینیش
ولی بعد از مدتی یه کوه بزرگ مث دیوار ظاهر میشه
و پشتش بهشته
!پس , بیا بریم جلوتر قبل این که تاریک بشه
اون دیگه چیه ؟
!یک نشونست
!برای ادمایی مثل ما که دنبال بهشتن
!داره میگه این طرفیه
!چه عالی
!این خیلی کارمونو راحت تر کرد
!جوآن , ارزششو داشت که بیایم اینجا
No comments yet. Be the first to leave one.