157 บรรทัดแรก
Kiyotaka مترجم:
انجمن دنیای انیمه تقدیم میکند
و در برگ پنجم شبدر...
یک شیطان وجود دارد.
آستا پسری که بدون جادو متولد شد.
قدرت ضدجادو رو که توانایی بی اثر سازی هرجادویی را داشت
را بهوسیلهی یک گریمور پنجبرگ بهدست آورد.
در این حین سه قلوی تاریکی پادشاهی قلب سیاه نیز
قدرت شیاطین دنیای زیرین را بدست آوردند
و سپس تهاجم علیه پادشاهی های دیگر را آغاز کردن.
آستا با ایمان و همراهی دوستان خود
به نبرد ادامه میدهد تا از دنیا محافظت کند!
آستا و بقیه یکی از شهرهای پادشاهی قلب سیاه، تولون رو تصرف کردن،
و به پادشاهی قلب بازگشتن.
اونا برای مدتی از استراحتشون لذت بردن،
ولی بعدش...
قدرت و اشتهای چارمی بهخاطر تمرین زیاد بیشتر شده بود،
و میخواست با کمک حیوانات داخل جنگل،
تمام غذاها رو بخوره.
جادوی تصویر: هجوم گرمای یخی!
و اوضاع برای مدتی آروم شد.
در حین حال،
یونو بهخاطر پیامی که دریافت کرده بود به روستای خودشون یعنی هاگ برگشت.
و خبرهای شکهکنندهای از مردی که اونجا بود شنید.
شما از خاندان گرینبلیور هستید.
یعنی...
شما شاهزادهی پادشاهی قلب سیاهاید!
پیغام رسانی از پادشاهی قلب سیاه
Kiyotaka مترجم:
انجمن دنیای انیمه تقدیم میکند
معاون فرمانده یونو کجاست؟
مثل اینکه اون از زادگاه ـش پیامی دریافت کرده بود،
پس بهخاطر همین سریع ماموریت رو تموم کرد و اونجا رفت.
به این سرعت؟ همین انتظارم ازش میرفت.
زادگاه ـش؟ منظورت روستای هاگ توی منطقهی دورافتادهست؟
آره.
با توجه به میزان مانایی که داره،
باور کردن اینکه اهل نواحی دورافتادهست سخته.
مهم نیست کجا به دنیا اومده. یونو سان قطعاً یه شوالیه جادو با استعداده.
اوه؟ نکنه تو...
چیه؟
رقبای زیادی داری.
ها؟
یونو درحال حاضر انجمنهای طرفداری زیادی تو پادشاهی داره.
یونو!
اونطوری نیستش!
ولی اگه بخوام روراست باشم، اون شگفتانگیزه.
یه سال و نیم بعد عضویتش توی تیممون شد معاون فرمانده.
شاید اون واقعاً بتونه پادشاه جادوگر بشه.
یونو....
...شاهزادهی پادشاهی قلب سیاهه؟!
من همیشه میدونستم اون شگفتانگیزه، ولی شاهزاده؟!
این غیرقابل باوره!
میدونستم! فکرشو میکردم قضیه همین باشه!
اون سلطنتیه! سلطنتی!
جفت ـتون، خفه شید.
البته که تو بالارتبه و پر از بزرگی هستی!
این موجود دیگه چیه؟
من یکی از چهار ارواح بزرگ، روح باد، سیلف هستم!
من نزدیکترین فرد به یونوام.
شما روح بادم دارین! همینطور که ازتون انتظار میرفت، یونو ساما!
پس آستا چی؟
آستا؟
بچهای که با یونو جلوی کلیسا رها شده بود!
نمـ-نمـیدونم.
تنها چیزی که من میدونم اینه که یونو ساما شاهزادهی پادشاهی قلب سیاهه.
تو... اینقدر حرف بیاساس نزن.
من؟ شاهزادهی پادشاهی قلب سیاه؟
بله!
اگه هستم، پس چرا شاهزادهی پادشاهی قلب سیاه
تو پادشاهی شبدر رها میشه؟
بـ-بـهخاطر اینکه...
بذار سوالمو عوض کنم. هدفت از اینجا اومدن چیه؟
منو ببخشید. اینو باید زودتر میگفتم. اسم من رالفه.
من اینجام تا به شما حقیقتو بگم.
با افکار و مانای برادرانم که داخل منه،
از ناحیهی قوی جادو رد شدم تا به اینجا رسیدم.
همونطور که پدرم کرد.
یونو ساما...
جادوی شعله: شبح زمان.
لطفاً به گذشتهتان یه نگاه بندازید.
این...
مثل اینکه در اون روز، اشعهای از نور تونست از ابرهای
بالای پادشاهی قلب سیاه رد شه و اونجا رو روشن کنه.
مثل این بود که آیندهی روشن یه پادشاهی رو پیشگویی میکرد.
اعلیحضرت...
شاید بهتر باشه آروم باشید.
آ-آره...
به دنیا اومد!
یه پسربچهی کاملاً سالمه.
مرسی که به دنیا اومدی.
بچهی ناز من...
شیل...
مرسی. تو خوب تمام تلاشتو کردی.
عزیزم...
من این سنگ جادو رو خیلی وقت پیش وقتی تونستم از
منقطهی قوی جادو سالم دربیام به دست آوردم.
قراره برای محافظت بدمش یونو.
اون اسم...
«.اگه یه پسر بود، اسمشو یونو میذاریم»
اسمیه که تو انتخاب کردی، مگه نه؟
آره!
اون به دنیا اومد! شاهزاده به دنیا اومد!
یه وارث به دنیا اومد!
اون به دنیا اومد! شاهزاده به دنیا اومد!
میگن جشنها اون روز تا آخر شب ادامه داشت.
تولد تو واقعاً هم اشعهای از نور بود که توی زمستان طولانی و سنگین
در کل پادشاهی درخشید.
و همه پیش تو لبخند میزدن، یونو ساما.
چطوری جلوی گریه کردنشو بگیرم؟
الان دیگه اونقدرها هم سرسخت نیستی، فرماندهی نیروهای جادویی مدافع پادشاهی.
به همین زودی کارایی که برای پسرت انجام دادی رو فراموش کردی؟
همهی اونا به عهدهی زنم بود.
هی، اون دیگه گریه نمیکنه!
اون پسر لویس ساما و شیل ساماست.
مطمئم که جادوگر شگفتانگیزی میشه.
آره. اون قراره خیلی قویتر از تو بشه.
به همین خیال باش!
شاهزاده یونو واقعاً نازه.
آفرین، آفرین...
وظیفهی ما اینه که از این روزهای صلحآمیز محافظت کنیم.
رالف، تو هم یه روزی بالاخره عضو نیروهای جادویی مدافع میشی.
مطمئن باش تمام تلاشتو برای محافظت از یونو ساما انجام بدی.
چشم، پدر!
پس بالاخره گریه کردنهاش تموم شد.
آره.
اون واقعاً براش مشکلی پیش نمیاد؟
چی؟
اون خیلی بچهننهست... ولی بالاخره یه روزی باید جای منو تو تاجوتخت بگیره.
چیه؟
یونو هنوز بچهست. فکر کنم این نگرانیها خیلی زوده.
اینطور فکر میکنی؟
مگه نه، بچهننهی من؟
هیچکس نمیدونست که
این زورای پر از خوشبختی قراره به پایان برسن.
خاندان زوگراتیس برگشتن!
برای به موفقیت پایان رساندن ماموریتت خسته نباشید.
مطمئن شین زیاد استراحت ميکنین.
و برای نگهداشتن صلح این پادشاهی تلاش کنین.
همونطور که شما میخواین... برای صلح این پادشاهی.
همیشه روی اون سهتا چشم داشته باش.
منظورت چیه پدر؟
من یه احساس بدی راجع بهشون دارم.
که اینطور...
شنیدم اون سهتا همهی شورشیها رو کشتن.
آره.
تو بهشون دستور اینکارو دادی؟
حرفای مسخره نزن!
اوه، آروم، آروم.
من اصلاً نمیتونم از اون سهتا خوشم بیاد.
موندم چرا پدر همچین چیزی گفت.
بههرحال، من سوگند خوردم به این کشور وفادار باشم.
رالف، نظرت دربارهی کمی استراحت چیه؟
آره، راست میگی. مرسی.
اگه به حرفای پدرم گوش میکردم
و چشم روی اون سهتا، سه قلوی تاریکی نگه میداشتم،
ممکن بود جلوی اون اتفاقو بگیریم.
No comments yet. Be the first to leave one.