164 บรรทัดแรก
مترجم: «تارخ علیخانی»
وای انزو.
اینجا حمام خونه.
سه تا قربانین. یه خانواده بودن.
قاتل یه نامه نامفهوم به جا گذاشته.
حتی یه دختر بچه رو هم کشته.
کدوم گوری هستی انزو؟
نامه...
پیداش میکنیم.
خیالت راحت.
[باید اشاره کنم کاری که به مدت 23 سال انجام دادم...]
به تکتکشون شلیک کردم...
همونطور که میبینی.
قتلی آرام و بیسروصدا.
اگه فرصتش رو داشتن...
حتما میپرسیدن: «چرا ما؟...
ما مگه چی داریم که خاص باشیم؟»
شما هیچ چیز خاصی ندارین، ولی من خاصم.
تونستم از این بیماری مسخره که اسمش زندگیه درمانتون کنم.
تونستم از این بیماری مسخره که اسمش زندگیه درمانتون کنم.
تونستم از این بیماری مسخره که اسمش زندگیه درمانتون کنم.
باز هم بگو. من اینجام که بخونمت.
هیچکس اونقدر احمق نیست.
کجاست؟
کجاست؟
کجاست؟
اگه قراره دربارهی چیزی جدی حرف بزنی...
باید با این دو کلمه شروع کنی...
درد و اعداد.
امید به زندگی آدمهای غربی الان به طور میانگین...
82 ساله.
29930 روز درد...
718000 ساعت زجر...
و تظاهر و بازیگری.
هر لبخند یه گریمه.
هر خاطره یه حسرته.
هر امیدی یه ناامیدیه.
هر شب یه وعدهی دروغینه.
شکنجه.
تاریکی.
وقاحت.
باز هم بگو. من اینجام که بخونمت.
این باید از همون اول به بچهها گفته بشه...
ما اشتباه کردیم که شما رو به دنیا آوردیم.
که گذاشتیمتون روی این زمین.
توی این کابوس بیپایان.
باید از همون اول روشن بشه...
همهی ما دنبال یه نفر میگردیم...
که وحشت رو به جای ما تحمل کنه.
من هستم.
دوباره.
و وقتی که قواعد بازی رو فهمیدی...
بازی کن...
بازی رو خراب کن.
من دقیقا همهی چیزهایی که مینویسی رو میفهمم.
پس بنویس، رفیق.
شما دو تا، بیایید.
شنیدم باز خوب پیش نرفته.
میشه اینطور گفت.
بیایید روش کاریای که...
برای این پرونده در پیش گرفتید، جمعبندی کنیم...
میرید به یه شهر یا یه جای پرت...
جایی که داستایفسکی ضربه زده.
میرید کلانتری محلی که اطلاعات بگیرید...
ولی چیزی که نصیبتون میشه، فقط توهین و دماغ خونیه.
بعدش میرید سراغ شهردار...
شورای شهر، پیمانکارها، کشیش محلی...
همه کلهگندههای اون شهر کوفتی...
و بعدش دست خالی برمیگردید.
اگه اشتباه میکنم بگید.
- فابیو... - بله؟
با استراتژی رئیست موافقی؟
معلومه.
قسم میخوری؟
به شرافت نشان پلیست؟
فکر کنم داریم اعتبارمون رو از دست میدیم.
افرادمون دارن امیدشون رو از دست میدن.
و از همه بدتر، داریم داستایفسکی رو از دست میدیم.
تو بودی چیکار میکردی؟
نامهها ما رو بهش میرسونن.
باید دنبالشون کنیم و از دید خودش دنیا رو ببینیم.
من دارم سعی میکنم.
چی میبینی؟
قاتل از اولین نامهاش تا حالا تغییر کرده، الان بیشتر مینویسه.
نه از نظر تعداد، بلکه کیفیت.
از نظر احساسات، صمیمیت.
انگار داره کمکم به یه حقیقت نزدیکتر میشه.
- داره خودش رو نمایان میکنه. - نمایان...
نمایان میکنه.
اگه من خودم رو نمایان کنم، تحریک میشی؟
- اون فقط یه قاتل نیست. - میشی؟
اون فقط یه قاتل نیست!
اون یه آدمه که میخواد ارتباط برقرار کنه...
یه آدم که داره ارتباط برقرار میکنه.
انگار داستایفسکی میخواد یه رابطهی مکاتباتی شکل بده.
انگار داره واسه کسی نامه مینویسه.
- کسی؟ کی؟ - مامانش.
- یا مامان تو. - ساکت انزو!
ادامه بده.
مهم نیست واسه کی مینویسه...
مهم اینه که به نوشتن ادامه بده...
و در نهایت اونقدر ناامید بشه...
که یه جا سوتی بده.
زیادی خودش رو لو بده و ما وارد بشیم.
فکر میکنی چی میشه؟
یه حرکت اشتباه میکنه.
کفایت میکنه؟
اگه آماده باشیم، آره.
خیلیخب.
- کجا میری؟ - خونه.
فعلا کاری جز صبر کردن نداریم دیگه؟
تا یکی دیگه کشته بشه.
وقتی کشته شد صدام کن.
عزیزم.
هم... نه...
آره...
الو؟
کی با گوشی دختر من زنگ زده؟
هم...
- آره، نه... - شما؟
- من پدرشم. - خب...
پس خودتی.
شما؟
سلام، من کلارا هستم و...
کلارا دیگه کدوم خریه؟
- ما... - ما همخونهی آمبرا هستیم.
گوشی رو بدین بهش.
نه، واسه همین زنگ زدیم.
- اینجا نیست. - یه مشکلی پیش اومده.
- غیبش زده. - آره.
رفته بود پیش کولیها.
دارین باهام شوخی میکنین؟
نه...
کجا رفته؟
قرار بود بعد از دیدن کولیها برگرده...
ولی نیومده.
زنگ زدیم بهت چون پلیسی دیگه.
میتونی بری دنبالش و برگردونیش خونه.
ولی اول باید بدونم دخترم کجا زندگی میکنه.
چند وقته که رفته؟
حدودا...
- دوازده ساعت. - چهار یا پنج ساعت، یه همچین چیزی.
- دوازده. - مدتی میشه.
چرا زودتر بهم خبر ندادین؟
چون میدونستیم کجاست...
ولی بعدش برنگشت...
مطمئنم گرفتنش.
کولیها کجا زندگی میکنن؟
- دور نیست. - همین نزدیکه.
با ماشین باکلاست زود میرسیم.
متوجهاش میشی. خیلی بزرگه.
و یه خرابشدهست.
قرار بود بره و برگرده.
قرار بود وسایل رو بگیره و برگرده، ولی برنگشت.
اونجاست.
از همون سمت.
دختره رو بده!
دخترم رو بده!
تف توش.
No comments yet. Be the first to leave one.