200 บรรทัดแรก
مثل شیرهای غُرنده، ما با هم هماهنگ هستیم. چون ارتش برانکالئون هستیم
در وسط دریا، یه قایق هستش
ما برای رسیدن به سرزین مقدس، سوارش شدیم
وقتی وارد سرزمین مقدس شدیم...
به همهی ما برکت و ثروت رسید.
برانکا، برانکا، برانکا. شیر، شیر، شیر.
مثل شیرهای غُرنده، ما با هم هماهنگ هستیم. چون ارتش برانکالئون هستیم
این شاهزاده خانم چقدر زیباست...
چقدر خوشگل و سکسیه. دختر خوبی به نظر میاد.
برانکا، برانکا، برانکا. شیر، شیر، شیر.
مثل شیرهای غُرنده، ما با هم هماهنگ هستیم. چون ارتش برانکالئون هستیم
"چقدر ایمان ما بزرگ است ، چقدر دریا کوچک است."
فقط بودن با خدا بدون گوشت و بدون نان
بدون نوشیدنی، بدون شلوار
فقط بودن با خدا.
دریا!
پروردگار را بپرستید! دریا را بپرستید!
یپرستید. دریا را بپرستید.
بپرستید.
ایناهاش!
به سمت کشتی مقدس!
سوار کشتی بشید.
وحشیا حمله کردن؟ - فرار کن. -
بجنبید. از این کوری و لالی دربیاید.
حواستونو جمع کنید، اونایی که کورن، همیشه باری بر روی شونههای دیگران هستند.
همه چیو مرتب کنید. برید تو.
بادبانها رو بکشید. پروردگار با ماست. پاپ گرگوریو با ماست.
مرتب کنید و آواز بخوانید.
لعنت به تو.
بادبانها رو بندازید. قویترینها باید پارو بزنن.
معلولین هم برن جلوی کشتی.
عجله کنید، پروردگار با ماست.
پاپ گرگوریو با ماست.
بخونید!
راه طولانیه...
ولی هدف عالیه. بِکِش کنار، شیطان.
بِکِش کنار، شیطان.
پروردگار را شکر کند، او را بپرستید. خدا را حمد باد
راه طولانیه، ولی هدف عالیه.
بِکِش کنار، شیطان. بِکِش کنار، شیطان.
در برابر سارازنها... (نامی بود که اروپاییان در سدههای میانه برای مسلمانان عرب و پس از آن برای اشاره به همهٔ مسلمانها بهکار میبردند.)
ما از پیامبر پیروی میکنیم.
بِکِش کنار، شیطان. بِکِش کنار، شیطان.
خشکی!
سرزمین مقدس در معرض دید است. > چرا تعجب کردید؟
خدا با ماست.
او کوه ها را پایین میکشد، رودخانه ها را خشک میکند و دریا را کوچک می کند.
ما در آفریقا هستیم. پیاده شوید.
برو، موجود احمق.
خدای ارتشها، متشکریم...
که ما را به این سرزمینهای مقدس، هدایت کردی.
ممنون به خاطر فرستاده خود در زمین یعنی پاپ گرگوریو.
پاپ بزرگ، پاپ مقدس!
یه کافر!
چشمهای جاسوسها ما رو میبینن.
بی حرکت بمون، وحشی.
خوب او را اسیر کردی، شوالیه.
دشمن اطلاعات ارزشمندی در مورد این سرزمین به ما میدهد.
کدام یک از شما به زبان این کافر صحبت میکند؟
من پانیگوتو ونیز.
من زیاد سفر کردم. مردم و ملتهای زیادی رو دیدم.
آدب و رسومشون رو میدونم. - حرف بزن، مردک. -
اورشلیم کجاست؟
مردک حرف زد. - تکرار کن. -
حرف بزن، مردک. اورشلیم کجاست؟
چه میدونم. نزدیکترین مکان به اینجا، اسکاتورچیانو هستش.
او گفت که نزدیکترین مکان اسکاتورچیانو است.
و تو این قلعهی موروها کیا هستن؟ (مسلمانان اسپانیایی که توسط دولت اسپانیا از کشور اخراج شده و در شمال آفریقا پناه جستند)
حقیقت را بگو. - سه یا چهار هزار لهستانی... - ترجمه کن. -
سه یا چهار هزار لهستانی. - این را که خودم فهمیدم. -
داری منو دست میاندازی؟ - قربان، اون به زبون اصلی مسیحی صحبت میکنه. -
ولی...تو کی هستی؟ - اسمم روزونه، چوپان بز هستم. -
بزها. حیوونایی هستن که ریش و شاخ دارن
پس اینجا سرزمین مقدس نیست؟
مقدس چیه! اینجا نفرین شدست. فقط سنگ و کُلوخ پیدا میشه.
آیا این آب باشکوه، دریا نیست؟
دریا؟ والا ما اینجا بهش میگیم دریاچه.
ولی شایدم دریا باشه.
پروردگارا ، متشکریم که ما را در این آزمون قرار دادی.
شما فکر میکردید میتوانید بدون گریه و خونریزی به این هدف برسید.
درست میگویم؟ - آره. - ولی نه. -
چون محاکمه و عذاب بین دریا و سرزمین مقدس قرار دارد.
در پیش رو، گناهکاران و توابین، به نام مسیح و پاپ گریگوریو هستند.
خدمه، منتظر من بمانید. قویترینها این تکه چوب را بلند کنند.
برای دریای واقعی مفید خواهد بود.
همه با هم. آکیولانت، دنبال ما بیا.
بگذارید بر روی این سرزمین، قدمهای خود را بگذاریم.
یک، دو، یک، دو.
سریعتر، توبه کنندهها! یک، دو. یک، دو.
راه طولانیه،
ولی هدف عالیه.
بِکِش کنار، شیطان. بِکِش کنار، شیطان.
راه طولانیه،
ولی هدف عالیه.
بِکِش کنار، شیطان. بِکِش کنار، شیطان.
بدون تردید، بدون ترس.
بدون کفش، بدون پول.
بدون کوزه، بدون مستی
بدون نقشه، بدون تغذیه.
بدون اسب و پنیر.
سرگَردانها و جنگجویان ، بس کنید و گوش کنید.
اُسقف اسپادون، ابوت لسینا هست که صحبت میکند!
به نام چه کسی برای آزاد سازی گورستان مقدس میروید؟
به نام پدر، به نام پسر...
...به نام روح القدس!
این آدما سه نفر هستن یا همشون یه نفرن؟ - یک روح در سه بدن هستند. -
سه روح در یک بدن هستند. همان طور که گرگوریو به ما چنین گفت. - هورا گرگوریو! -
شما منافقید.
همه اینها فقط یه نفر هستن. و پاپ گرگوریو نیز دیگر سلطنت نمیکند.
او توسط کلمنت، پاپ نهم سرنگون شد. - نفرین بر شما. -
نفرین بر گرگوریو...
و پیروانش. نابودی و آتش جهنم در انتظار آنهاست.
> باز کنید! بزارید بیام بیرون. من رهبر شما هستم.
> مرا از این پوسته بیرون بیاورید.
اولین گفتگو بین برانکالئون و مرگ
> کمک!
> هر کی این نجوا رو میشنوه، کمک کند.
> لعنت.
> چه کسی گفته آخرت من در یک لونه موش در تاریکی محض،
به پایان میرسد؟ باز شو.
> مرا از اینجا خارج کنید.
هی، مردمان من، کجا هستید؟
وحشت انگیزه!
وحشت انگیزه!
نفرین و ننگ بر من.
قسم خورده بودم، سپر شما باشم.
این چیز قراضه دیگه به دردم نمیخورد، چون من ارزشش را ندارم.
چی شد؟ - کی اونجاست؟ -
تو کی هستی؟
منم. اون کوری که منو رو دوشش سوار کرده بود و دو نفر دیگه که فرار کردن.
ما به موقع پنهون شدیم. - همهشون مُردن. خوشا به سعادت ما. -
همشون مُردن و همینطورم شما.
شرم بر شما! چطور جرات کردید هنوز زنده بمونید...
آن هم در برابر این همه مرگ؟ چه کسی چنین رشادت بدنامی را به شما اعطا کرده است؟
اونوقت کی به خودت دادش؟ آخه تو هم مثل ما زندهای.
نه، شما یه مُشت کور احمق هستید. من مثل شما نیستم.
ننگ بر من.
ای کاش شرم مرا غرق کرده و در خود خفه کند.
شرم بر من.
تا گناه زنده ماندن در میان این همه مُرده، پاک شود.
مرگ، بیا اِی مرگ زیبا. مرا هم ببر.
چرا تردید کردی؟ من به تو متوسل میشوم، ترسی ازت ندارم.
زندگی به غیر از یک هیاهوی مختصر و نفس کشیدن چرکین، چیست؟
بیا.
بیا مرگ. مرا از زندگی محو کن. عجله کن.
چی کار میکنی مرگ؟ مُرددی؟
سریع بیا، دیگه نمیتونم مقاومت کنم. بهت دستور میدم.
> من اینجام.
تو کی هستی؟ - عزراییل! -
مگه منو صدا نکرده بودی؟ - من؟ - آره. -
تو کسی بودی که منو احضار کردی.
درسته.
کلماتی که ممکن است در هجوم احساسات بیان شوند...
هرگز نباید جدی گرفته شوند. - از الان به بعد، گرفته میشن. -
آماده مُردن شو. - چی؟ همین الان؟ تو همین لحظه؟ -
پس توقع چیو داشتی؟ من اینجام و تو هم اونجایی.
میزارم انتخاب کنی.
سکته مغزی؟ طاعون؟
آتش گرفتن؟ یا ذوب شدن سریع بدنت؟
اینا همشون پیشنهادهای شرمسارانه هستن.
برانكالئون از نورسیا، باید مرگی با شکوه داشته باشه...
آن هم با شمشیری در دست و برای هدفی به حق.
من لیاقت این مرگ رو دارم. چون یه شوالیه هستم.
هر جور مایلی.
هفت قَمَر فرصت داری، بعد از اون، برام مهم نیست تو چه وضعی باشی،
چون میام سراغت و میبرمت.
هفت قمر؟
من فقط به یه روز برای انتخاب کردن مرگ شایسته خود، نیاز دارم.
اگه اینجوریه، پس بزار کمکت کنم. پنج مایل دورتر از اینجا...
در مکانی به اسم پونترراگنو، بی گناهی در شُرُف کشته شدن است.
سعی کن نجاتش بدی و با مرگ با شکوهی روبرو خواهی شد.
تا ده دقیقه دیگه اونجام. برو.
ده دقیقه آن هم با اسبم آکیولانت؟ بیا بکنمیش یک ساعت.
خودمو میرسونم. آن شرور کسی هست که با مرگ روبرو خواهد شد. - پس آن شرور. -
میدونی میخوام باهات چیکار کنم کوچولو؟
میخوای پر پرواز بهت بدم؟ بچه خوبی باش، کوچولو.
گریه نکن. از بال درآوردن خوشت میاد.
آره، چون قراره باهاش پرواز کنی.
پرواز به سمت دور دست برات خیلی خوبه. حاضری؟
همونجا وایسا.
در غیر اینصورت، همون طور که ممکن است بدونی، از وسط دو نصفت میکنم.
پسر یک فاحشه کثیف!
ای مردک بی شرف.
از بسیاری از اون سلاحهایی که داری، یکیشون رو انتخاب کن و با من بجنگ.
حرکت کَریهی که میخواستی انجام بدی رو، با پرداخت کردن جونت، پس خواهی داد.
آهای شوالیه.
این یک حرکت مَکروه نیست. بلکه دستوری از وفاداری آلمانی از شاهزاد بنده است.
و مگه خودت از روی وفاداری، دستورات شاهزادهات رو اجرا نمیکنی؟
من به شاهزادم وفادار نیستم. فقط پولش برام مهمه. فهمیدی؟
اگه بزاری بچه رو بُکُشم، شاهزاده به من پول میده...
و نصفش مال تو میشود.
چطور جرات میکنی؟ اگه میتونی از زندگی کثیف خودت دفاع کن، اِی مردک آلمانی.
وایسا.
مایلی زندگی گرانبهای خودتو، به خاطر یه توله بچه،
و آن هم به صورت مُفتی، به خطر بندازی؟
میبینم که از نعمت مغز بی بهرهای...
اما ارادت قابل تحسینه.
پس بهت یه پیشنهاد میدم. به روش آلمانی میجنگیم.
"باشه"?
منظورت چیه؟ - یعنی با چشمهای بسته میجنگیم. -
No comments yet. Be the first to leave one.