200 บรรทัดแรก
= قسمت 95 =-
من و دوران میخوایم دوباره برگردیم پیش هم
هان ، چی گفتی؟
هی وانگ دی ریوک
فکر نمی کنی داری زیاده روی میکنی
چی؟ موضوع الان مادر بزرگته
این کارها چیه میکنی؟
پـدر
من براتون اهمیتی ندارم؟
اون براتون مهم نیست؟
چطور می تونید اینقدر بیرحم باشین؟
تا چند وقت پیش ما زن و شوهر بودیم
دیدین چقدر برامون سخت بود که طلاق بگیریم
چطور تونستین ازش بخواین مراقب مادر بزرگ باشه؟
بجای اینکه
بذارین برگردیم به هم
هی وانگ دی ریوک
فقط همینو بلدی بگی؟
خیلی مسخره است
مثل اینکه یادت رفته تو و دوران از هم طلاق گرفتین؟
اون دختر یه قاتله
پدرش بابای دایا رو کشته
دنیا خراب شده که تو همچین حرفی میزنی؟
.مـادر
پـدر
شما نباید مادربزرگو بندازین گردن اون
خدارو خوش نمی شه
ایوای
ایوای راست میگه یوبو
دی ریوک زیادم بی ربط نمی گه
هر چقدرم مادر دنبال میونگ هی بگرده
بازم اینکارت درست نیست
پـدر
می بخشید
...ولی منم موافق نیستم
مادر بزرگو پیش اون زن بذارین
بابای اون پدر منو کشته
...پس
تو میتونی مراقب مادر بزگ باشی؟
چی؟
اگه کسی اینجا هست که بتونه از مادرم مراقبت کنه
بیاد جلو
یوبو
بخاطر همین مادرو بردیم آسایشگاه
چون اینجا کسی نبود که بتونه مادرو نگه داره
عزیزم
بیا دوباره مادرو ببریم بندازیم آسایشگاه
راه دیگه ای جز آسایشگاه نداریم
چی گفتی؟ بندازیمش دوباره آسایشگاه؟
واقعا گفتی ببریم بندازیمش آسایشگاه؟
پس یعنی داری میگی مادرم برات مهم نیست؟
اینطوری قراره با مادر من رفتار کنی...آره؟
...من از اینکه دوران مراقب مادر باشه راضی ام
و تصمیم گرفتم دوران مراقبش باشه و خیلی هم ممنونم
بخاطر لطفش پاش می ایستم در ضمن روشنتون کنم
کسی که بخواد با من مخالفت کنه ازش می برم
مهم نیست کی باشه چه زنم چه پسرام ...هر کی که باشه
وای وای وای
ایوای فکر کنم زده به سرش
پدر شوهرت دیوونه شده
پـدر ..
چطور میتونه همچین کاری در حق من بکنه؟
حالا من چکار کنم؟
...هر چقدرم بخاطر مادر بزرگ باشه
چطور می تونه بره سراغ قاتل بابای عروسش
...پس یعنی میخواد
من و یی ریوکم از هم طلاق بگیریم؟
ایوای دایا - دایا -
.دایا
.دایا
...به نظرم واقعا پدرت
احساسات من براش اهمیتی نداره
همش دوران دوران می کنه
...چطوری روش شد تو روی من
بگه خیلی هم از دوران ممنون و متشکره؟
...اون زن
دختر کسیه که بابای منو کشته
.دایا
لطفا بابارو درک کن
همش بخاطر مادر بزرگه
توصیف احساس بابا هم یه مقدار سخته
مادر بزرگ فقط دنبال میونگ هی بود
نه خواب داشت نه خوراک
دیدی که اون مدت تو آسایشگاه چه وضعی داشت
...خودت دیدی که بابا چقدر تلاش کرد
تا وضعیتو روبراه کنه
چاره ای نداشت جز اینکه از زن نداداش کمک بخواد
به کی گفتی زن داداش؟
کی زن داداشته؟
ببخشید راست میگی از دهنم در رفت
...من
از مادر بزرگ خیلی بدم میاد
ازش خیلی متنفرم
چه دنبال اون زن بگرده چه نگرده
ولش کنین بذارین تو آسایشگاه بمونه
از دست مادر بزرگ خسته شدم
.دایا چطور میتونی این حرفو بزنی؟
منظورت چیه که از دست مادر بزرگ خسته شدی؟
آره خب از دستش خسته شدم
جانگ دایا
واقعا دیگه شورشو در آوردی
چرا من شورشو در آورده باشم
من از همه دارم بیشتر اذیت میشم - یی ریوک -
این چه کاریه
برو آرومش کن - ...بابای من -
بخاطر بابی اون فوت شده - مامان منم خسته شدم -
ولش کن هر کار دوست داره بکنه
....اوا اوا
ین دیگه چی میگه این وسط؟
باشه
منم دیگه نمی تونم تحمل کنم
چکار میکنی دایا؟
داری ساک می بندی؟
مادر معذرت میخوام
اما من دیگه تحمل ندارم
دایا ، تو رو خدا نرو
یه کم دیگه تحمل کن
میدونی که منم طرف توام
.مـادر
دایا یه ذره بخاطر منم که شده
از کنار این قضیه بگذر...میشه؟
.مـادر .. .مـادر ..
- .دایا - .مـادر ..
باشه باشه دایا
عزیزم
دوران قبول کردی از مادربزرگ مراقبت کنی؟
حقیقت داره؟
این همه راه تا اینجا اومدی اینو از من بپرسی؟
بهت گفتم دیگه نیای اینجا
جواب منو بده
بله حقیقت داره
اینکارو نکن
چرا تو باید از مادر بزرگ نگهداری کنی؟
مدیر وانگ
یادت رفته چی گفتی؟
...گفتی
ما طلاق گرفتیم
بنابر این نباید تردید کنم گفتی یا نگفتی
گفتی دیگه نیخوای منو ببینی
بعد از طلاق منو طرد کردی
پس باید تمام روابط با خونواده مارو قطع میکردی
اونوقت میخوای از مادر بزرگ مراقبت کنی؟
به نظرت این معنی میده؟
مدیر وانگ
من نمی تونم چشمم رو به روی مادر بزرگ ببندم
...اینکه مادر بزرگ گرسنه بمونه یا غش کنی
زمانی که داره دنبال میونگ هی داره میگرده
چطوری میتونم به روی خودم نیارم؟
اگه اتفاق بدی برا مادر بزرگ بیفته چی؟
هیچ کدوم از اینها مشکل تو نیست
مدیر وانگ
...این
اصلا به شما هیچ ربطی نداره
من بخاطر مادر بزرگ اینکارو میکنم
این تصمیم خودم بوده و به خودم مربوط میشه
پس لطفا دخالت نکنید
پس بیا برگردم پیش هم
.دی ریوک
...بیا بریم خارج
...اونجا با هم زندگی کنیم
چه کانادا چه امریکا
...بیا با هم بریم خارج از کشور زندگی کنیم
من و تو و مادر بزرگ و پدرت
اگه راهی بود که برگردیم پیش هم
هرگز طلاق نمی گرفتیم
...از حالا
..اگه اتفاقی بخاطر مادر بزرگ
در آینده همدیگرو دیدیم
...فقط با من
مثل یه مراقب و پرستار رفتار کن
...منم با تو
به عنوان نوه مادر بزرگ رفتار میکنم
خودت میدونی این امکان پذیر نیست
به نظرت منطقی میاد؟
.متاسفم
میدونم چقدر بهت سخت میگذره
مجبور شدین راه تونو از هم جدا کنین
بخاطر همین دلتون شکسته
...دیدن شما دوتا تو این وضعیت
قلب منو پاره پاره می کنه
.دی ریوک
رنج کشیدن چیزی رو عوض نمی کنه
باید خوب زندگی کنی
...بهتره دورانو
دیگه فراموش کنی
ازت خواهش میکنم
.متاسفم
... من به فکر شما
... و دوران نبودم
و فقط به خودم فکر کردم
.متاسفم
.دکتر
وضعیتم خیلی خرابه؟
به آخرین مرحله هپاتو سیروز رسیدی
..یعنی در مرحله آخر
از سیروز کبدی هستم؟
درسته
...سیروز کبدت باعث التهاب صفاق شده
خون میاد تو گلوت
احتمالا هم مدفوع سیاه رنگ و خونی داری و هم خون سرفه می کنی
No comments yet. Be the first to leave one.