200 บรรทัดแรก
هر گونه استفاده مادی از زيرنويس و کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع است
خدایا
گندش بزنن
ـ چرا؟ ـ چی؟
چی؟
نمیتونی تو چشام نگاه کنی
مضطرب به نظر میای
خدایا
استرس دارم
الان؟
اره
نمیدونم چرا الان استرس گرفتم
خیلی عجیبه.من دارم عجیب غریب رفتار میکنم اره؟
خیلی ترسویی
تو اصلا اضطراب نداری؟
...من حس میکنم
...قلبم میخواد
من خیلی خوبم
واقعا؟
اره
دونگ جو
اعلیحضرت،ما لایق مرگیم
...ما نمیدونستیم که
این یه جرم سنگینه
...وقتی داشتید اون اجسادو دفن میکردید
یو یون کیونگ و اجساد خانواده رو دیدین؟
فکر کنم بانویی که قبلا بهش خدمت میکردیمو دیدم
...ـ خب ـ اونا همشون مرده بودن
همشون مرده بودن
...بانویی که از خونش فرار کرد و حتی
دخترشم مرده بودن
...بعد از اینکه مطمئن شدیم همشون مردن
جسد همشونو دفن کردیم
اینطوره؟
...خیلی خب،اجسادو کجا
خاک کردین؟
گیسانگ خونه ای که هوا سو زندگی میکنه رو دیدم
اونم به اون گیسانگ خونه نرفته بود
...ـ بیرون از شهرم میگردم ـ کافیه.بشین
ببخشید؟
...اگه بعد از اینکه اینهمه دنبالش گشتی پیداش نکردی
حتما واقعا خیلی از من بدش میاد
خوشحال باشم که پیش اون نرفته؟
نمیتونیم اینجوری بریم تو.اگه کسی ببینتمون چی؟
نشنیدی که باید استراحت مطلق داشته باشی؟
هیچکس که خونه نیست
کی این وقت صبح توی حیاطه؟
هی،مشکلی نیست.بزارم پایین
ـ بیخیال ـ بزارم پایین
بیا
...دیدی؟ گفتم که کسی
چی؟
ـ یاخدا ـ اشتباه کردم
ـ لعنت بهش ـ هی
هی،دونگ جوئه
باشه
میدونی چیه؟
اومده دنبالت بگرده
اون از قصره
از قصر؟
بدم نمیاد یه خدمکار دیگه داشته باشم
میشه بپرسم چرا؟
چرا دارم همچین لطفی ازت میخوام؟
...اون دختریه که وقتی حتی پزشکای دربار نمیدونستن
با مشکل بیخوابی اعلیحضرت چیکار بکنن درمانشون کرد
لطفا درخواستمو قبول کن
بله سرورم
الان زنده ایم و پیش همم هستیم
...پس
میشه به حرف دلت گوش ندی و منو دوست داشته باشی؟
... من فقط
...دوست
...من واقعا
دوستت دارم
میخواستی منو ببینی؟
میخوام یه ماموریتی برام انجام بدی
بهت چنتا نگهبان میدم
خیلی خب.ماموریتم چیه؟
بیارشون تو
فکر نکنم اونجا یادشون باشه
چون کوه خیلی بزرگه نمیتونیم کل منظقه رو بگردیم
...یه قانون بود
که ما اجازه نداشتیم وقتی صدای زنگوله میشنویم بیایم بیرون
...درحالی که
... ارباب هو بیشتر وقتا
میرفت به یه خونه رها شده توی روستای بیوه ها
خونه رها شده؟
همین الان گفتی نمیتونستی بری بیرون
پس از کجا اینو میدونی؟
...ارباب هو دوستمو فقط به خاطر اینکه
...چیزی که نبایدو توی اون خونه دید
کشت
هی،درباره چی حرف میزنی؟
به عالیجناب بگو اون بیوه مرده توی اون خونه چی دیده بود
بهم گفت یه مرد جوون اونجا بوده
گفت قراره بعدا کارای مهمی انجام بده
ـ اون مرد کیه؟ ـ سرورم
یه چیزی درباره اون مرد هست که باید بهتون بگم
اون مردی که اونجاست میخواد چیزی بهتون بگه
همه به جز این دونفر میتونن برن
ـ خدایا ـ خدای من
ـ خدای من ...ـ ازونجایی که یادت نمیاد
دیگه باید برگردیم
ـ بله ارباب ـ بله ارباب
...دنبال قبر
کی میگردی؟
ببخشید؟
...ارامگاه
ارباب یو یون کیونگه
برای توطئه علیه اعلیحضرت اعدام شد
...ما نمیدونستیم
که خاک کردن اون جرم به این سنگینی داره
...اصلا نمیدونیم
کجا خاکش کردیم
...پس عالیجناب برای چی
میخوان ما پیداش کنیم؟
...خب ببین
اونا مردن
...اونا همشون مردن ولی
عالیجناب نمیخواد اینو باور کنه
دختره هم مرد
دارم راستشو میگم
خیلی خب.میتونی بری
بیا بریم
بیا بریم
... کسی که صدراعظم توی قصر مخفی کرده بود
پسرتون بود
...برای همین با سوزوندن و کشتن بقیه
سعی کرد شواهدو از بین ببره
نه سرورم
هرچی گفت دروغه
...وقتی توی اون جزیره زندگی میکردیم،برادرم یه بار گفت
...که میخواد
به بالاترین مقام برسه
ـ چی؟ ـ سرورم
اون موقع فکر میکردم میخواد یه ژنرال بشه
صدراعظم نمیخواست شاهزاده یونگ چانگ به تخت برسه
پسرشمارو رو روی تخت پادشاهی میخواست
!کافیه!کافیه
میدونی از شرش خلاص شدن چقدر سخت بود؟
...چطو تونستی از جونش بگذری و
به جای من بشونیش رو تخت پادشاهی؟
چطور جرعت کردی؟چطور تونستی؟
از چی انقدر میترسید؟
...من فکر میکردم
دیگه به اون جایگاه تعلق ندارید
چطور جرعت میکنی؟
...یه پادشاه
نباید زیردستا یا بچه خودشو بکشه
...نمیدونی که پادشاه فقط باید حکومت کنه و
از مردمش مراقبت کنه؟
!دهنتو ببند
...تو مردم
...دوست صمیمی
و حتی بچه خودتو رها کردی
چطور جرعت میکنی؟
...از چی انقدر میترسی
گفتم دهنتو ببند
...سرورم
من...من چیکار کردم؟
!نه!نه!نه
به من یاد دادن که باید مسئولیت تصمیمات خودمو به عهده بگیرم
ولی الان کسایی که باید مسئولیت اینو گردن بگیرن کجان؟
...چرا مردمی که نقشی توی انتخاب پادشاه
...یا کشورشون ندارن
به چنین مرگ ناسزایی دچار شدن؟
...عالیجناب
من قراره متفاوت باشم
...حتی با اینکه هیچ انتخابی ندارن
مطمئن میشم از این که مردم من هستن خوشحال باشن
من چنین دنیایی درست میکنم
...تا به امروز همه اشک هایی که ریخیت رو
تحسین میکردم
یون
...میخواستم کنارت باشم و
...آرزوهات رو براورده کنم
دیگه حرف نزن
!پزشکو صدا کنید!همین الان بیاریدش
نه
!نباید بمیری!نه
نه.نه
!یون!یون
!نه!یون
!نه
...یون
...یون
...یون
میخوای چیکار کنی؟
باید ملکه رو ببینم
چطور میخوای اینکارو بکنی؟
...باید پسرتو ببینی و
...اون هیچوقت نباید
حقیقتو پیدا کنه
ملکه تنها کسییه که میتونه تا آخر مراقبش باشه
دنبال یه راه میگردم
نه.خودم پیداش میکنم
میتونی بری
...ارباب هو ازم خواست
تا آخر ازت مراقبت کنم
ارباب
No comments yet. Be the first to leave one.