200 บรรทัดแรก
مـــتـــرجـــمــــیــــن ::. صادق هاشمی و محمدعلی sm .::
دونهها رو بکار.
سلام.
عصر بخیر مستعمرهنشین.
من دارم کار لمسی انجام میدم.
نور حواس سنسورهام رو پرت میکنه.
میشه مرحمت کنی و چراغها رو خاموش کنی؟
حتما.
فقط اومدم چندتا عتیقه بهت بدم.
این نشوندهنده اینه که امروز قراره روز پرباری باشه.
از وقتی تراست خاموش شده،
هیچکس هیچ قطعه جدیدی برام نیاورده.
خیلی خوشحال شدم که تونستم روزت رو روشن کنم.
چندتا قطعه خیلی خوب توش هست.
حالا بای بده.
دونه رو بکار.
خیلی زود میرسیم خونه.
زندانی رو اسکن کن.
میخوام قبل از دستگیر کردنش مطمئن بشم که با
- بمبهای بدنی تجهیز نشده. - دریافت شد.
باورم نمیشه داری از یه ربات دستور میگیری.
ما آخرین میتراییها هستیم.
من و تو لوشس.
- نذار ما رو بر علیه هم بکنن. - تو میترایی نیستی.
تو هیچ چیز پاک و خالصی نداری.
تو فقط یه حقهبازی که یه فرقه بگارفته رو ساختی.
هیچ ربطی به دین من نداره.
اوه.
اتفاقا دین تو هست.
فقط وقتی تو ظاهر کسشر خودپسندانهش
نیست، نمیتونی بشناسیش.
قوانین سول، از ما دربرابر خودمون محافظت میکنن.
هرچی که باهاش در ارتباطی، ازت محافظت نمیکنه مارکوس.
داره فریبت میده.
همونطور که تو دوستان میترایی منو فریب دادی.
عدالت برات برقرار میشه مارکوس.
و عدالت مخصوص تو، مجازاتی میشه که این سیاره به این زودیا فراموش نمیکنه.
فکر میکردم متمدنتر از این حرفا باشی لوشس.
هستم.
فقط کشتنت منو راضی میکنه.
اما همونطور که گفتم،
باید از قوانین سول پیروی کنیم.
و قوانین سول میگن که یه پیامبر دروغین باید زجر بکشه.
و تو مارکوس، زجر خواهی کشید.
یه چیزی پیدا کردم.
چی هست؟
فقط یه عتیقهس.
برام امن نگهش دار، باشه؟
باید به مردم یکم وقت آزاد بدی
تا فکر کنن و بتونن بار مسئولیت اینکه باید یه کاری
انجام بدن رو از رو دوششون بردارن.
این چیزیه که مطمئن نیستم برادرم کاملا در کرده بوده باشه.
انسانها فقط وقتی شکوفا میشن
که بهشون اجازه داده بشه انسان باشن.
چیزی که میگی خیلی با چیزی که
مارکوس موعظه میکنه فرقی نداره.
پس مطمئنم داری حداقل حرف یکیمون رو
اشتباه برداشت میکنی.
- من میفهمم چی میگی مامان. - خوبه. حالا برو خودت رو معرفی کن.
میخوام هر روز صبح اینجا باشی.
اونا باید تو رو ببینن.
تو باید خودت رو به عنوان چیزی که میتونن روش حساب باز کنن نشون بدی.
فکر نمیکنم با بچه بزرگ کردن یکی باشه.
خیلی فرق نداره.
حالا برو.
یالا.
ا-امروز...
ما کار نخواهیم کرد.
م-میخواید یه جوک بشنوید؟
وقتی یه اسکلت غذا سرو میکنه، چی میگه؟
"ن-نوشِ استخوان".
داری چیکار میکنی؟
- حالا مال منه. - واو.
پیشرفت میکنی، ها؟
انساننما واسه چیته؟
شاید بخوام یهجای دیگه سر و سامون بگیرم.
مستقل بشم.
نمیشه که تا ابد بچه بمونیم.
تمپست؟
حاضری؟
ویتا.
داریم سعی میکنیم ضربان قلب بچه رو بشنویم.
انگار تغییر کرده.
آره، درست میگی. تغییر کرده.
اما... تغییر خوب.
تمپست، سرعت رشدش واقعا افزایش پیدا کرده،
که یعنی بچه زودتر از چیزی که
- فکرش رو میکردیم به دنیا میاد. - نه.
بنظر میاد پسفردا.
- نه، نه، نه، نه.
خیلی خب، انقاباضات تقریبا ساعت 1 بعد از ظهر شروع میشن.
نه، نه، نه،. قرار بود چند هفته وقت داشته باشم.
- قرار بود چند هفته باشه. - میدونم.
باید سرعتش رو کم کنی یا یه همچین چیزی، لطفا.
- نمیتونم عزیزم، نه. - من آماده نیستم.
حتی نمیدونم کی قراره ازش مراقبت کنه. من...
من و پدر ازش مراقبت میکنیم.
نمیخوام شما ازش مراقبت کنین.
حتی نمیخوام بهش نگاه کنم.
فقط باعث میشه یاد آتو بیفتم.
مطمئنم.
- تمپست... - چیزی نیست.
بهت قول میدم،
همین که ببینیش،
همین که بغلش کنی،
عاشقش میشی.
لامیا، ما همین الان یه پیام از شریکت دریافت کردیم.
دخترت پیششه و به زودی میرسه.
همینطور تونسته تروریست رو هم دستگیر کنه.
ممنون.
هالی!
حالت خوبه.
خوبی؟
- بالا رو نگاه کن! - تکون نخور!
سلام، رفیق.
هی.
هی.
میدونستم سول نجاتت میده.
سو نجاتش داد.
خب...
بعدش چی؟
- منو میدی دست تراست؟ - نه. حالا من رییسم.
هممم.
غافلگیر شدم.
هر قدرتی که این مرد داشت، از چشمای من میاومد.
اون فقط یه مرد سادس.
سول رو دربرابر این بچهها انکار کن.
بهشون بگو فقط یه تخیله،
و آزادت میکنم.
حق با اونه.
من هیچ قدرتی ندارم.
همم.
و همونطور که میگی، من... فقط یه مرد سادم.
اما بچهها، نیازی نیست قدرت داشته باشین...
تا لایق عشق سول باشین.
فقط یه ایمان نیاز دارین.
و ایمان تنها چیزیه که این ربات...
هیچوقت نمیتونه ازمون بگیردش.
تا وقتی سول رو انکار کنه بندازینش زندان.
دریافت شد.
بیا بریم.
- یالا. - میبینمت پال.
اگه و وقتی کاپیتان دروسیس آزاد شد،
میتونی تعقیبش کنی.
من هیچ تلاشی برای متوقف کردنت نمیکنم.
این چیزی نیست که من و شریکت سرش توافق کردیم.
نه.
ارزش قول تو شهر بیخداها همینقدره؟
- ها؟ - آزاد شدی.
واسه همون متشکر باش.
دوباره راجبش صحبت میکنیم.
حتما.
- میخوای بهمون بگی چی شد؟ - حال وریل خوبه؟
آره.
- آره اینطور فکر میکنم. - همتون فقط تنهاش بذارید.
مشخصه نمیخواد راجبش صحبت کنه.
- میرم وسایلم رو بردارم. - باشه.
از دستم عصبانیای
که کاپیتان دروسیس رو به زندان انداختم؟
نه، اون خطرناکه. جاش تو زندانه.
اما هیچوقت سول رو انکار نمیکنه.
- میتونم مجبورش کنم. - نه.
پال تازه بهتر شده.
اگه به مارکوس صدمه بزنی، ممکنه حالش بد بشه.
همم
اما درک میکنی که باید کاری رو انجام بدم
که به صلاح همه بچههامه، نه فقط پال.
مارکوس تاثیر بدی رو کمپیون میذاره،
و همونطور که معلومه بدترین شخصیت هالی رو ازش بیرون کشیده.
فقط اونو به یه شهید تبدیل میکنی.
شاید.
اما این ثابت میکنه که هیچ قدرت مقدسی وجود نداره
که از جون معتقدین دفاع کنه.
نه حتی پیامبرشون.
همم.
وقتی بمب زیستی منفجر شد با من بود.
مریض نشد.
اون زره میترا رو میپوشه. اون خود پیامبره.
فکر میکردم که تو یه معتقدی،
که نور رو دیدی.
دیدم. به معنی واقعی کلمه دیدم.
سول جونم رو نجات داد.
پس باید بهم کمک کنی.
اتفاقات بزرگی داره میفته.
هنوز نمیتونم بهت بگم چی، اما به مارکوس نیاز داریم.
سعیم رو میکنم، اما... مادر رو میشناسی.
خیلی نمیشه متقاعدش کرد.
میخواد که تو رهبر بشی، درسته؟
یادم ننداز.
خب، بهش بگو اگه میخواد تو رهبرشون باشی،
باید یاد بگیره به تصمیماتت اعتماد کنه.
صبح بخیر.
صبح بخیر.
- صبح بخیر. - صبح بخیر.
داشتم راجب مارکوس فکر میکردم.
تو باید به رفاع اجتماع فکر کنی، نه به مجرمین.
زندانی نگه داشتن اون داره پال رو ناراحت میکنه.
پال رو ناراحت میکنه یا تو رو ناراحت میکنه؟
من فقط سعی دارم همونطور که تو و پدر یادم دادین، منطقی باشم.
No comments yet. Be the first to leave one.