200 บรรทัดแรก
سلام، کلیف اسم من میشل مکناماراست
نویسنده جنایی در لسآنجلسم
دارم مجموعهای در مورد جرایم حل نشده مینویسم
سلام، کیت میشل مکنامارام
- سلام، میشلم - سلام، میشل
سلام
زیاد در مورد پروندههای حل نشده مینویسم
یکی که خیلی نظرمو به خودش جلب کرد...
متجاوز بخش شرقی بود، پرونده کمینکننده شب اصلی
فکر کنم خیلی راحت حل میشه
احتمالش خیلی زیاده که هنوز زنده باشه...
و آزاد میچرخه
فکر کنم برام حالت مسکن رو داره...
چون حس میکنم فقدان قدرتمندی...
یه جنایت حل نشده تسخیر میکنه
قاتلان به محضی اینکه اونا رو میشناسیم، قدرتشونو از دست میدن
پیراهن نامرتبشونو میبینیم...
ترس و تردید صورتهاشونو مچاله میکنه...
درست وقتی وارد دادگاه میشن
وقتی در مورد جزییات...
یه جنایت حل نشده فکر میکنم...
مثل موشی تو هزارتو میشم که ماموریتی بهش دادن
و منظورم به بهترین شکل ممکنه
دنیا باریک میشه، تحقیق جلو میره
به معنای واقعی کلمه حس کردم جذب شدم
عادت به قتل داشتم و بد بود
تا آخر عمر حسش میکردم
خب، قدم گذاشتم تو بهمن
روح منو پوشونده
وقتی این گوژپشتی که میبینی نیستم
زیر تپهی طلایی میخوابم
تویی که میخوای درد رو فتح کنی
باید یاد بگیری
یاد بگیری خوب بهم خدمت کنی
خب، در هرندون، ویرجینیا چیه؟
هرندون، ویرجینیا، جاییه که پدرومادرم زندگی میکنن...
پس یه هفته برگشتم اونجا...
و وقتی دخترم با پدرومادربزرگ دیدار میکرد...
من تو زیرزمین بودم...
درگیر تموم کردن کار بودم...
چون سخت پیش میرفت
چون داشتم دوباره کتاب رو میخوندم
و لحظاتی وجود داشت که...
دلم میخواست فقط...
برم بالا و یه چیزی بهش بگم...
چون انگار داشتم به اون گوش میکردم...
و با خودم میگفتم، نه، اینجا نیست...
میدونی
فقط خیلی...
- آره، فکرشو میکنم - سخت بود برام
اون تابستون، کتاب قاتل زنجیرهای در شب رو...
در اتاق بازی دخترم پیدا کردم
برگشتم به محل کار خودم...
و لپتاپم رو روشن کردم و در مورد مردی جستجو کردم که اصلا ندیدم...
که آدمایی که نمیشناختم رو کشته بود و بهشون تجاوز کرده بود
در 1977، قاتل گلدن استیت...
من اسم رو روش گذاشتم، هنوز دست به قتل نزده بود
مدتها قبل از اینکه با نام مخفف ایرآنز شناخته بشه...
و حتی قبل از اینکه به کمینکننده اصلی شب معروف بشه...
بهش میگفتن متجاوز بخش شرقی...
که به زنها و دخترها در اتاق خوابشون حمله میکرد...
در سرتاسر کالیفرنیای شمالی
این مرد به عنوان...
یک فرد بسیار خشن شناخته میشود
کار زیادی از دست شما برنمیآید...
به جز تن دادن به خواستههایش
همیشه نقاب میزد
قربانها آروم خوابیده بودن...
تا وقتی با نور شدید چراغ قوه تو چشماشون بیدار میشدن
ذهنهای خوابالو راه میافتاد، بعد به سرعت هوشیار میشد
کسی که نمیتونستن ببین نور رو گرفته بود
اما کی؟ و چرا؟
هفت سال قبل
یه مورد جالب دیگه این پرونده...
که زیاد در موردش فکر میکنم اینه که...
قاتلان زنجیرهای، خدایا
خیلی ناجوره
سلام
چرا دامن رو مثل یه لباس پوشیدی؟
خدای من
خیلی بامزهای
خب، چطوری...
بیا از همون اول شروع کنیم
چطوری برای بار اول به این پرونده علاقهمند شدی؟
به خصوص این پرونده؟
خب، در این پروندهی خاص، میدونی، جالبه که...
یادم میاد...
این پرونده یه تراژدی بزرگ برام بود...
که بهتره کسی ندونه
یعنی نمیتونم، میدونی...
ای کاش زودیاک کمی از شهرتش کاسته میشد...
تا یکم به ایرآنز توجه بشه...
- متوجهی؟ - آره
و خیلی شوکه شدم
فکر کنم چهار یا پنج سال پیش بود...
که اتفاقی یه شب خونه بودم...
و یکی از برنامههایی ایی بود یا یه چیز دیگه...
و با خودم گفتم، شوخی میکنی. هیچوقت من... چی؟
دنبالش گشتم
و کتاب لری کرامپتون نظرمو جلب کرد
همین پارسال بهش برخورده بودم
- درسته - با اون کتاب شروع شد
شب جمعه بود
احتمالا بعد از یک و نزدیک به دو بود
با یه صدا از خواب بیدار شدیم...
و نور درخشانی تو صورتمون بود
بعدش با ماسک اسکی اونجا بود...
و تنها چیزی که میدیدی سایهش بود
بعدش گفت...
تکون نخور وگرنه میکشمت
به صحنهی جرم خوش اومدین...
یه پادکست در مورد جرایم واقعیه
میشل مکنامارا هستم از سایت تروکرایمدایری.کام
وحشت از هجدهم ژوئن 1976 شروع شد...
وقتی یه مرد نقابدار به یه زن تنها در خونه در...
محله متوسط رنچو کوردوا تجاوز کرد
لری کرامپتون ستوان بازنشسته...
از کلانتری کنترا کاستاست
در دهه هفتاد در نیروی ویژه متجاوز معروف کار کرده
باشه. همهی اینا مظنونانی بودن...
که روش کار کردیم و حذفشون کردیم
و...
و بعضیاشون خیلی خیلی خوب بودن
اما...
به تازگی کتاب در مورد این پرونده چاپ کرده
وحشت ناگهانی به گزارشهای پلیس...
مصاحبههای قربانی، یادداشتهای کرامپتون...
و بریدههای روزنامه میپردازه
در ادامه گفتگوی من باهاش رو میبینین
خب، برای سرهم کردن کتابت...
بیشتر پروندههاتو گشتی. آیا...
- آره، همه چیزو داشتم - عجب
و خودم اونجا بودم
گروهبان لری کرامپتون هستم...
از دفتر کلانتری
مصاحبهای ترتیب دادیم...
برای پرونده 7917426...
که در ششم سپتامبر 79 اتفاق افتاده
تو کتاب اینقدر در موردش خوب صحبت کردی...
که با اومدنت حسش کردی...
و فقط میخوام بدونم چه جور حسی بوده
فقط...
باورش سخته...
اما وقتی وارد خونه شدم...
یه حسی داشتم
موهای پشت گردنم...
انگار سیخ شده بودن
فقط اینکه...
ترسی که در قربانیان بود...
و گوش کردن به...
حرفهایی که زدن...
این حس بهم دست داد که طرف یه دیوونهس
چیزی نبود که قبلا باهاش سروکله زده باشیم
همیشه نقاب داشت...
همیشه دستکش داشت
با دندونهای بهم فشرده حرف میزد...
خونهها رو قبل از رسیدن قربانی آماده میکرد...
درها و پنجرهها رو باز میکرد...
دروازهها رو باز میذاشت
باشه
این حیاط پشتی ماست
اینم همون پنجرهس
اونطرف خونهس
از اینجا اومدم بیرون، رفتم پایین...
و از این راه رفتم تو خیابون...
و از همینجا رفتم بیرون
این حصار پشتیه...
که ازش رد شدم
اگه مردی تو خونه بود...
روی تخت بند کفش مینداخت...
و به زنه میگفت ببندتش
جستجو میکرد و بعد با چند تا ظرف میاومد
ظرفها رو میذاشت روی پشت مرد...
و بهش میگفت، اگه صدای بهم خوردن ظرفها رو بشنوم...
زنت رو میکشم
این اتاق خونوادگیمونه
و همچین چیزی تو ذهنشون کرده بود...
که قراره بمیرن
و بارها و بارها و بارها این کار رو کرد
دو هزار هفتادوهشت
23
در چهاردهم می 1977 بهم حمله شد
خب این اولین تولدم بعد از حملهس
این مال منه همون اتاقیه که توش بودم
اینم آشپزخونهمه
پسر، مدتهاست که این عکسها رو ندیدم
وظیفه داشتم دستگیرش کنم و این کار رو نکردم
و نمیتونم بیخیالش بشم
به طور طبیعی قربانیها خیالشون راحت شد که زنده موندن...
- که اونا... - بله. بله
- آره - حتما
آره. در تعجب بودم. سعی کردم خودمو...
در موقعیت قرار بدم...
برم خونهی یکی...
و از لحاظ روانی اذیتشون کنم
- آره - آره
- ترسناکه - آره
میدونی، فکر کنم داستان قربانیان...
باید گفته بشه
یادمه میشل در نهایت میخواست...
No comments yet. Be the first to leave one.