158 บรรทัดแรก
.حالا اینو بذار
کشیش والامقام، این چیه؟
.با دیدنش نمی تونی حدس بزنی؟ یک شئ جادوییه
.پرسیدم که برای چی استفاده داره
...لطفاً... بهم... بگو
ماین تنها کسیه که از این .برای بستن موهاش استفاده می کنه
.فقط هم این گیره ی سر نیست
.نوآوری های زیادی برامون به ارمغان آورده
...بیشترین غافلگیریش برای ما
.ذوق و اشتیاقش به کتابه
ادبیات رو دوست داره و .چند کتاب تصویری هم برای بچه ها نوشته
.وسواس فکریش عادی نیست
دقیقاً چی توی فکرت می گذره؟
.من باید به گذشته ـت نگاه کنم، ماین
...قبل از اینکه ماین بشم
مثل موتوسو اورانو در عصر و دوره ی دیگه ای .زندگی کردم
.روانشناسی
.مذهب
.تاریخ
.جغرافیا
.تحصیل و تربیت
.افسانه ها
.ریاضیات
.فیزیک
.زمین شناسی
.شیمی
.زیست
.هنر
.سلامت و درمان
.زبان
...داستان
.ادبیات زندگی من بود
،من با تمام وجودم عاشق کتاب بودم .کتاب هایی مملو از دانش بشر در همه ی رشته ها
و گذراندن زندگی ای احاطه شده با اون ها .لذت بی حد و حصری برام داشت
...هرچند
.در آغوش مرگ، دعایی زمزمه کردم
خدایا، میشه در زندگی بعدیم هم» «.همه جور کتابی رو بخونم
اوج گرفتن یک خوره ی کتاب
فصل اول دنیایی بدون کتاب
...خیلی گرمه... نمی تونم نفس بکشم !دیگه نمی تونم تحمل کنم
.آره
!خیلی گرمه... کمک
.آره
!یکی کمکم کنه
.ها؟ صدا داره محو می شه
!وایسا
کجام؟
اینا واقعاً دستامن؟
.من مطمئنم که مُردم
از این رویاهای عجیب و دم مرگی دارم می بینم؟
خواب نیستم. قضیه چیه؟
اینجا چیکار می کنم؟
اون کیه؟
!موهاش سبزه
.چی؟ هیچی از حرف زدنش نمی فهمم
خاطره های یکی دیگه دارن !میان توی حافظه م
ماین؟
!نه! من ماین نیستم
!اسمم موتوسو اورانوئه
ماین؟ خوبی، ماین؟
!الان می تونم بفهمم
حالت چطوره، ماین؟
...مامان
،در این لحظه .موتوسو اورانو به عنوان ماین شروع به زندگی کرد
...و اون موقع من متوجه شدم
وقتی کار کتابداری رو گرفتم ...مادرمم به اندازه ی من خوشحال شد
.ولی، حالا دیگه قرار نیست بازم ببینمش
...مامان
.ببخشید
...اگه یه کتاب برای خوندن داشتم
...آره، تا وقتی که کتاب دارم
.با هر چیز دیگه ای هم می تونم کنار بیام
.نه. حتماً کنار میام
.فقط کتاب هامو می خوام
...نمی دونم از کجا پیداش کنم حالا
ماین؟ حالا دیگه بهتری و می تونی بلند بشی؟
.توری خواهر بزرگم
.آره
.هی توری، یه کتاب بهم بده
کتاب؟
.آره. میخوام کتاب بخونم
کتاب چیه؟
ها؟
نمی دونه کتاب چیه؟
وایسا یه لحظه. چجوری نمی دونه که کتاب چیه؟
شاید توی این خونه هیچ کتابی برای بچه ها نیست؟
خوبی ماین؟
ماین، تب ـت چطوره؟
.مامان، انگار سرش درد می کنه
تب ـت کم کم داره میاد پایین .ولی انگار هنوز سرحال نشدی
تا موقع شام خوب بخواب، باشه؟
.بیا کمکم کن توری
!باشه
.حالا وقتشه برم دنبال کتاب
.کتاب ارزشش رو داره
لباس، هان؟
این چی هست؟
اگر توی همچین اتاقی کتاب باشه .چیز خیلی خوبی هم نیس
.ولی انگار قرار نیس همچین آسون باشه
.خب نوبت اتاق کناریه
.اولین مانع هم از راه رسید
.کاریش نمی شه کرد آخه کتاب ارزششو داره
!تونستم
!آخ
!این درد می شه مدال افتخارم
.باز شد
آشپزخونه، هان؟
.مطمئنم هیچ کتابی اینجا نیست
انباری؟
.قفله، نمی دونم می شه ازش رفت بیرون خونه یا نه
همه جای خونه رو گشتم .ولی هیچ کتابی پیدا نکردم
چرا؟
نکنه کتاب های توی این دنیا خیلی گرونن؟
...حتی در گذشته ی دنیای خودم هم
کتاب کمیاب و گرانبها بود تا زمانی که .ماشین چاپ امکان تولید انبوه رو فراهم کرد
اگر جزو طبقه ی مرفه جامعه نبودید .هیچوقت شانس کتاب خوندن نداشتین
.آه خب
.یه چیزی برای خوندن باید باشه
.اگر کتاب نیست پس روزنامه ای تقویمی چیزی
.نیست
.نیست
.نیست
.نیست
نیست! چرا هیچ نوشته ای توی هیچ شکل و قالب و ظاهری نیست؟
چجوری قراره اینجا زندگی کنم؟
.ما برگشتیم
ماین؟ بهت نگفته بودم که تا موقع شام بمون توی تختت؟
.چه شلوغ کاری ای هم کردی
.هیچ کتابی نیست
چی شده ماین؟
جاییت درد می کنه؟
!هیچ کتابی نیست
!کتاب می خوام
!می خوام کتاب بخونم
!همینو فقط می خوام
با کی باید حرف بزنم تا بفهمه منو؟
!یکی لطفاً بهم بگه
.از وقتی به عنوان ماین از خواب بیدار شدم، 3 روز گذشته
.این 3 روز رو با بدبختی گذروندم
.تازه، زندگی توی اینجا خیلی مزخرفه
دستشویی» یه لگن توی اتاق خوابه که» ...بعداً می ریزنش بیرون
بعدشم «بابا» ـیی که نمی شناسمش .میاد و لباس هامو عوض می کنه
!واقعاً که
زنانگی
شرمساری
باید این چیزارو بیخیال بشم !وگرنه دووم نمیارم
.حالا دیگه تسلیم شدم و حتی گذاشتم منو با دستمال تمیز کنن
به نظر توری، یه کار عجیب بود .ولی حداقل یه کم حس خوبی بهم میداد
...بعدش
چیکار می کنی؟
.دارم موهامو می بندم آخه اذیتم می کنن
.ولی درست نمی شه
.خب آخه موهات خیلی صافن
.آره. اگه روبان ببندم سریع لیز می خوره میوفته
.عه آره
می شه اینو بشکنم؟
!اون عروسک منه
!تو می دونی که اون برام مهمه! بدجنس
No comments yet. Be the first to leave one.