126 บรรทัดแรก
مـــتـــرجـــم ::. صادق هاشمی .::
اوه خدا.
این دیگه چه کوفتیه؟
کمک! کمک!
کمک! کمک!
کمک! کمک!
کمک!
خیلی خب.
خیلی خب.
«بیــــــمــــــار» «قسمت اول - پذیرش»
سلام دکتر استراوس.
اسم من جین بالینجره.
امیدوارم بودم که یه دوره رواندرمانی
با هم شروع کنیم.
فکر کردم شاید شما بتونین با چندتا
از مشکلاتم کمکم کنید.
پس، آره.
اگه اشکالی نداشته باشه، دوباره باهاتون تماس میگیرم.
تماس گرفتن با من یکم سخته.
آره، خیلی خب خداحافظ.
سلام با شوشانا تماس گرفتین. پیامتون رو بذارین.
سلام عزیزم. بابایی صحبت میکنه.
فقط خواستم حالت رو بپرسم.
تا ساعت 8 مشاوره دارم.
خدافس.
چه کمکی میتونم بهت بکنم جین؟
بابام عین سگ کتکم میزد.
خیلی، عام، وقتی که بچه بودم.
و فکر میکنم که این کارش من رو بگا داده.
تحمل کردن این قضیه کار سختیه.
گفتی این کارش بگات داده.
از چه لحاظ؟
از همه لحاظ.
مثلا خوشحال نیستم.
زندگی اجتماعی خوبی ندارم.
عصبانی میشم.
این مشکلات از اوناست که به مردم توش کمک میکنین، درسته؟
درسته.
خب، من کتابتون رو خوندم.
اوه.
- نظرت چیه؟ - کتاب خوبی بود.
میدونین، با خودم فکر کردم، این یارو واقعا حرفهایه.
هممم.
خب، خیلی وقته دارم این کار رو انجام میدم.
تسلیت میگم.
آدمای عادی همین رو میگن دیگه، درسته؟
گفتنش برای تو چه حسی داره؟
دقیقا...
...دقیقا انگار همونیه که میشنوم مردم میگن.
اما من جدی میگم.
خب، بخش مهمش همینه.
جین، میخواستم راجب
عینک آفتابیت ازت بپرسم.
فکر میکنم برات بهتر باشه
درشون بیاری، تا همدیگه رو بهتر ببینیم.
مشکلات چشمی دارم.
اوه، چه مشکلاتی؟
نور اذیتشون میکنه.
بیش از حد حساسن.
پیش دکتری هم رفتی؟
پیش دوتا دکتر رفتم.
خب، وقتمون تموم شد.
این جمله من نیست؟
باز دارم سعی میکنم نیازهات رو برطرف کنم، مگه نه؟
اینطور فکر میکنم.
اون من رو میزد.
همیشه خدا.
وقتی میگی «همیشه خدا»،
میشه دقیقتر راجبش توضیح بدی؟
تقریبا همیشه خدا.
- ممنون. - خیلی ممنون.
- الن. خوش اومدی. - خایم، حالت چطوره؟
شکر خدا.
- تو چطوری؟ - خوبم، ممنون.
- من یه سر میرم پشت. - اوه.
باشه.
- سلام ازرا. - سلام بابا.
گیتار مامانه؟
اوهوم.
فکر کردم باید دست تو باشه.
تو تنها کسی تو خانوادهای که گیتار میزنه...
دیگه نمیزنم.
خودشه، چون آدم انتظار داره هرکسی خودش رو از مخمصه نجات بده،
اما اون حاضره بمیره تا از اون زن به عنوان بهانهش استفاده کنه،
- مثلا، رسواش کنه. - فکر کنم،
این یکی رو قبلا شنیدم.
درسته، قدیمیه.
میدونی جین، داشتم به این فکر میکردم.
از وقتی شروع کردیم به
حرف زدن، مدتی میگذره.
و من متوجه شدم که...
...واقعا سفره دلت رو برای من باز نمیکنی.
هروقت ازت میخوام داستان یه چیزی رو تعریف کنی یا وارد جزئیات بشی،
تمایلت به اینه که حرفای مبهم بزنی،
یا شروع میکنی راجب
ترانههای موسیقی سبک کانتری مورد علاقت صحبت میکنی.
و من متوجه شدم که من خودم به شخصه
یکم از روند کارمون ناامید شدم.
و واسم سوال شد که آیا توام همین حس رو داری یا نه.
معمولا وقتی یه نفر همچین حسی داره، اون یکی شخص هم همین حس رو داره.
نمیدونم.
گمونم اونطوری که تو کتابت جواب داد، جواب نمیده.
جین، برای اینکه این روند جواب بده،
باید بتونی چیزهایی رو به من بگی
که گفتنشون آسون نیست.
که سفره دلت رو باز کنی و صادق باشی.
شاید واسه این کار ساخته نشدم.
چون... چون دارم تلاش میکنم.
واقعا دارم تلاش میکنم.
با توجه به تجربه من...
...هرکسی که تا اینجا پیش رفته،
کسی که تصمیم گرفته رواندرمانی انجام بده،
و با پشتکار روی موضوعات سخت زندگیش کار کنه...
...میشه بهش کمک کرد.
واقعا شرمندهم. میدونم این مزخرفه.
الان برمیگردم.
جین، اینجا چه خبره؟
منظورم اینه، که این چه کسخل بازیایه؟
بذار برم، بذار برم، بذار از اینجا برم.
همین الان بذار برم جین.
- جین! - آروم باش.
دیشب داشتی جیغ میزدی.
ما وسط جنگلیم. این دور و بر کسی نیست.
میدونم که چقدر ناراحتی.
البته هرکس دیگهایم بود ناراحت میشد.
اونقدرم که بنظر میاد بد نیست.
No comments yet. Be the first to leave one.