200 บรรทัดแรก
بین فوکویی و گیفو، تالابی بهنامِ تالابِ دیو وجود دارد.
بر اساسِ افسانهای باستانی، اژدهایی در اعماقِ تالاب زندگی میکند.
تابستانِ ۱۹۳۳ میلادی.
تالابِ دیو
تالابِ دیو
کارگردان: ماساهیرو شینودا
ارائهای از کانالِ تلگرامیِ RevivedCinema
دعا برای مُردگان
ساعتِ شِش.
دوباره اون ناقوس!
نیازی به نواختن نیست.
ولی درغیراینصورت تالابِ دیو سرریز میکنه. سیل راه میاوفته.
خرافاتِ محضه!
خرافات باشه یا نباشه،
در حال حاضر، ما از سیل استقبال میکنیم.
چی شده؟
هیچی. یهذرّه خاک رفته تو چشمم.
خاک رفته تو چشمتون؟
اوه، بله.
بذارین درش بیارم.
مشکلی نداره. میشه یهکم آب بخورم؟
آب!
خیسش میکنم.
- خیس؟ - بیاین نزدیکتر.
صورتتون رو بیارین جلو.
ولی این...
درد داره؟ باید درش آورد.
بسیار خب، پلکتون رو با انگشتاتون باز کنین.
اوه عزیزم، هنوز بیرون نیومده؟
کافیه! همینقدر کافیه.
الان درد نداره. خیلی از شما ممنونم.
آه، احساس میکنم دوباره زنده شدهم!
تموم شد!
آب...مردم؟
مردم...و ناقوس؟
هوا خیلی گرمه.
بله، هوا گرمه.
این صدایِ ناقوس بود که من شنیدم؟
بله. موقعِ گرگومیش نواخته شده بود.
این ناقوس در سپیدهدم، غروب و اواخرِ شب نواخته میشه.
سهبار در روز.
اوه، بهغیر از اون سهبار، نباید تو هیچ وقتِ دیگهیی نواخته بشه.
اگه دارین از اینجا عبور میکنین،
از رو کنجکاوی هم که شده، به اون ناقوس ضربه نزنین.
بازیگوشی نکنین.
متوجّهم، مادربزرگ.
نمیخوام که خربزه بخرم، چرا باید بزنمش.
ولی عجیبه...
مثلِ بارانِ رحمت تو خشکسالی.
چه توجیهی داره؟
چی؟ چیزی گفتین؟
خیلی عجیبه، مادربزرگ.
این آب...
خب، اون از یه چشمه فوّاره میکنه.
از اینجا به داخلِ یه جویبارِ کوچک جریان پیدا میکنه.
وقتی که این آبِ جاری به سنگی میخوره، صداش همهجا میپیچه.
- صداش میپیچه؟ - بله.
دینگ دینگ...دینگ دینگ...دینگ...
بهش درّۀ چنگنوازی میگن.
درّهیی که چنگ مینوازه؟
نوشیدنی میل دارین؟ یهکم آبِ سرد میخواین؟
چاههایِ روستا خشک شدهن.
فقط این چشمۀ آب رو دارین؟
سرچشمۀ واقعیِ آب، تالابی بهنامِ تالابِ دیوه.
بله، تو نقشه دیدمش.
میخواستم ببینمش.
تالابِ دیو در واقع خیلی وسیعه.
میگن یه اژدها تو تهِ تالاب زندگی میکنه.
البته این یه داستانِ قدیمیه.
اژدها، خدایِ آبه.
در غرب، بهش مارِ دریایی میگن.
زهرداره. روستاییها با ترس دربارهش حرف میزنن.
رنگِ سنگها تو آب به بنفش و سبز تغییر میکنه.
سنگریزههایِ قرمز هم گاهی دیده شدهن.
خیلی زیباست.
روستاییها میگن پولکهایِ اژدهاست که ریخته شده.
میگن که اون آب مشکوک، کثیف، اسرارآمیز و زهرآلوده.
حقیقت داره؟
من از اون آب خوردم.
باهاش چشمام رو شستم.
شاید من هم دچارِ یه تغییرِ ناخوشایندی بشم.
تغییر؟
روستاییها مشکوکن...
چون ما از اون آب میخوریم و هیچ اتفاقی نیفتاده.
- میشه... - آه...
هوا داره کاملاً تاریک میشه، مگه نه؟
فکر میکردم که پیرتر از این باشین...
میتونم...
یه فنجون چای یا آبِ گرم بخورم؟
البته که میتونین.
لطفاً تو ایوانِ خونه بشینین.
تنهاست؟
چهجور آدمیه؟
فکر کنم شهریه.
یه مردِ جوون؟
یه نقشه و قطبنما با خودش داره. یه آدمی که به مسافرت عادت کرده.
ببین قصّۀ خوبی برای گفتن داره یا نه.
ازت خواهش میکنم، یوری.
باشه.
«مجموعهای از افسانههای قدیمی»
لطفاً بیاین اینجا بشینین.
اوه.
اینجا انبارِ معبد نیست؟ سالن اصلی...
خیلی وقت پیش سوخت. از اون زمان هیچ معبدی اینجا وجود نداشته.
ولی برجِ ناقوسش هنوز مونده، درسته؟
- بله. - شما ناقوس رو به صدا درمیآرین؟
بسیار خب، چایِتون رو نمیخورین؟
متشکرم.
میخورمش.
میدونم اینجا چایخونه نبوده.
این گیاهِ مَه گُلِ، درسته؟
وقتش رسیده که شکوفه بده.
صحبتِ خربزه شد. گشنهم شده.
خربزه برام میارین؟
یه چندتایی گلابی هست.
میخواین اونها رو براتون بیارم؟
اوه، شکوفههایِ این مَه گُل دارن باز میشن.
اون صدا.
یامازاوا
آکیرا، چی شده؟
یامازاوا...چرا اینجاست؟
چرا قیافهت اینجوری شد، چیزی شده؟
بپرس هدفش از این سفر چیه؟
باشه میپرسم، ولی بهم بگو این کارها یعنی چی؟
اوه، یه مَه گُلِ دیگه هم شکوفهش باز شد.
زیرِ نورِ مهتاب. درست مثلِ اسمش!
بهتره بری یوری، مشکوک میشه.
ببین دنبالِ چیه؟ ازش بپرس.
باشه.
- بفرمایین. - متشکرم.
یه چاقو بهم میدین؟ پوستش رو میخوام بگیرم.
خیلی خنکه.
مثلِ تراشیدنِ جواهره.
هوم...
اینجوری که من متوجّه شدم در حالِ مسافرتین.
اهلِ کجایین؟ عازم کجا هستین؟
بذار اینجوری بگم که دارم اتّفاقی مسافرت میکنم. در واقع جایِ خاصی رو سراغ ندارم.
مزّۀ خوبی داره!
پس چرا به این مکانِ دورافتاده اومدین؟
میدونین، من تو مدرسه تدریس میکنم. این تعطیلاتِ تابستونیِ منه.
الان در راهِ بازگشتِ به خونه هستم.
به کیوتو برمیگردم.
امشب کجا میخواین بمونین؟
خب، این سوالیه که نباید میپرسیدین.
ممکنه بخوام اینجا بمونم.
دارم شوخی میکنم.
خب دیگه خیلی وقته اینجام.
نه، من شما رو معطل کردم.
برایِ رفتن یا عبور از کاواچی...
...دیگه هوا تاریک شده. الان بدموقعست.
حسابِ من چقدر میشه؟
چی؟
بهنظرم باید یه چیزی براتون بذارم.
بهجایِ پول؟ چرا باید این کار رو بکنین؟
پول؟ حرفشم نزنین.
برایِ یه چای انتظارِ پرداختِ پول ندارم.
نه فقط برایِ چای. اون همه گلابی هم خوردم.
وجدانم اجازه نمیده.
اگر همچین احساسی دارین، پس باید قبول کنم؟
بله.
لازم نیست پول باشه.
بهجاش یه قصّۀ کوتاه تعریف کنین.
لطفاً برام یه قصّه بگین.
قّصه؟ چهجور قصّهیی؟
شما زیاد سفر میکنین.
اگه یه قصّۀ جالب یا غیرطبیعی بلدین، تعریف کنین.
قصّه بهجایِ پول؟ درخواستِ عجیبیه.
بههیچ وجه. اغلب اوقات که...
...دوافروشهایِ دورهگرد اینجا میمونن ازشون میخوام که قصّه بگن.
زاهدانِ دینی، زائرانِ مذهبی... حتّی با روستاییها هم همینطور.
از هرکدومشون یه قصّه میخوام.
پس این قصّهها رو جمع میکنین، ولی چرا؟
مطمئناً نمیخواین کتاب چاپ کنین.
نه، این فقط یه ویاره.
یهجور کنجکاویِ بیهدف.
بعضیها که قصّههایِ زیادی بلد بودن...
...بهشون اینجا اقامت داده شده بود.
یوری، چرا باید این رو بگی؟
پس اگه بتونم قصّههایِ زیادی بگم،
میتونم اینجا بمونم؟
خب، بستگی داره،
چهجور قصّههایی باشن.
باشه.
یه قصّۀ جالب.
بذار ببینم. از کجا باید شروع کنم؟
اوه، فهمیدم.
یه قصّه در مورد استان اچیزن هست،
که تو اون یه کوفته تغییر شکل داده بود.
- کوفته؟ - زیرِ ایوان قایم شده بود.
چرا ادامه نمیدین؟
چی به سرِ اون کوفته اومد؟
حالا، قصّۀ بعدی.
اون یکی تموم شد؟
یه نفر بود که قصّههایِ جالب و غیرِطبیعی
از جاهایِ مختلف جمع میکرد.
دوستم بود.
دو سال پیش،
توکیو رو به قصدِ شمال ترک کرد.
از اون موقع تا الان کسی چیزی ازش نشنیده، حتّی یه کلمه.
اسم این رو میذارین قصّه؟
No comments yet. Be the first to leave one.