200 บรรทัดแรก
تالار دورست، در سال 1802 توسط لرد بسینگتون چهارم خریداری شد.
اون هم به مبلغ گزاف 3000 پوند.
لرد بسینگتون هشتم هنوز هم اینجا زندگی میکنن.
فقط بخاطر اجازه مهربانانه ایشونه که میتونیم امروز از اینجا دیدن کنیم.
پس... دنبالم بیاین.
این خونه بخاطر مجموعه وسیع آثار باستانیش معروفه،
که باعث شد لرد بایرن به شوخی بگن
که موزه بریتانیا در برابر اینجا مثل مغازه بدلیجات میمونه.
از موارد مهم میشه به
مجموعه نفیس قطعات شطرنج ساخته شده از عاج،
که قدمتشون به دوران امپراتوری بیزانس برمیگرده،
یک تابوت سنگی باستانی از مصر و...
و همینطور سرآذین مقدس مربوط به
قبیله سرخپوستان استرالیایی به اسم واکا واکا اشاره کرد.
مـــتـــرجـــم .:: صادق هاشمی ::.
بزنید به چاک!
من تو خونهم مارمولک راه نمیدم!
میشنوین؟
مارمولک بیمارمولک...
«لرد بسینگتون هشتم» «1994 - 2024»
«آقــــایـــان» «اثری از گای ریچی»
«قسمت چهارم» «آقای بیتفاوت»
میدونی چیه جیمز؟
عصبانیام. بهت هم میگم چیه که داره اعصابم رو به هم میریزه.
من باید یکی از مهرههاشون باشم. باید من رو کنار خودشون نگه دارن. من باهوشم.
من آدم باهوشیام. نمراتم خوبن. این...
دارم دیوونه میشم.
یه بار گند که میزنم... شاید حالا دو سه بار،
یهویی میشم «پرسونا نان گراتیس» دیگه نمیخوانم، «آن وویاژ».
داره... داره دیوونم میکنه.
- واقعا مسخرست جیمز. - فردی؟
فقط آروم باش رفیق.
شاید نمیخوام آروم باشم جیمز.
شاید... شاید باید از اینجا بزنم بیرون. نظرت چیه؟ من و تو.
نمیتونم داش. باید یکی رو ببینم.
یا بیشتر میشه گفت یه چیزی رو. یه چیز خاص.
میدونی چیه؟
- اوه، واو! داری چیکار میکنی؟ فردی! - من همینجا میمونم.
اوراه!
فردی!
وو-هو-هو-هو!
برای افزایش بهرهوری و سوددهی،
تصمیم گرفتیم که کارمون رو تو ملک تو افزایش بدیم.
مزرعه جدید ماریجوانا زیر زمین ایجاد میشه،
اما برای دسترسی بهش از اصطبلها استفاده میکنیم
و یجایی برای نگهداشتن کارگرها نیاز داریم.
نه سوزی. از این خبرها نیست.
ما به این شرط قبول کردیم از اینجا بریم که تو کمکمون کنی بیشتر پول دربیاریم.
پس تا وقتی که منتظریم تو از نقشه کاری جدیدت پردهبرداری کنی،
من دارم به کارم سرعت میبخشم.
یهجای دیگه انجامش بده. تو یکی دیگه از ملکهات انجامش بده.
تو نباید نگران کارهایی که من با
بقیه املاکم میکنم، باشی.
چیزی که من نگرانشم اینه که ما روی زمان خروج شما توافق کردیم،
اما تو الان داری راجب گسترش کسب و کارتون توی ملک من صحبت میکنی.
فردی رفته ماهیگیری.
وو-هو-هو-هو!
عالی. باهامون در تماس باش.
اصطبلها نمیشه عزیزم.
اهمیت تاریخی زیادی دارن.
مادر، آن بولین اسبهاش رو توی مسیر دیدن هنری هشتم
تو اصطبلهای ما عوض نکرد.
وقتی اصطبلهای ما ساخته شدن، 300 سال از گردن زدن آن بولین میگذشت.
- خب، اون موقع بازسازیشون کردیم. - مهم نیست.
من قرار نیست بهشون اجازه بدم کارشون رو گسترش بدن.
میخوای من با سوزی گلاس صحبت کنم؟
میدونی که وقتهایی که بخوام، میتونم به شدت متقاعد کننده باشم.
نه مادر. نمیخوام خودت رو قاطی همچین اشخاصی بکنی.
دارم تاثیرشون روی فردی رو میبینم.
درسته، هرچه زودتر از شرشون خلاص بشی، بهتره.
فقط باید یه راهی پیدا کنم که با هیاهوی کمتر،
پول بیشتری دربیارن.
حالا، بیا بریم.
هیچی مثل یه خاکسپاری خوب، چشم آدم رو باز نمیکنه.
به دل خود آشوب راه ندهید.
به خداوند ایمان داشته باشید، همینطور به من.
در خانه پدر من، اتاقهای بسیار وجود دارد.
اگر اینگونه نبود، به شما چنین نمیگفتم.
من میروم که جایی برای شما فراهم کنم.
و اگر بروم و جایی برایتان فراهم کنم...
قضیه پنجره چیه؟
اوه، توی وصیتنامهش نوشته بود.
ظاهرا، میخواسته ایستاده دفنش کنن،
از زمین بزنه بیرون، که بتونه خونه رو ببینه.
خب، ناخوشاینده.
اوه، اون پسرشه که اونجاست، مکس.
هممم.
یکی از رفقای بازیگری فردی از دورام بود. «لرد بسینگتون نهم»
اگه فکر میکنی قبلا دیدیش،
یه تبلیغات برای یه شامپو انجام داد که همهجا بود.
هیچکس نزد پدر نمیرود، مگر از طریق من.
اگر شما مرا میشناختید،
باید پدرم را نیز میشناختید...
قراره کل داراییها بهش به ارث برسه؟
آره.
خونه، بدهیها، بار مالی.
جفتتون تو این زمینه خیلی به هم شبیهید.
سلام رزی.
شکمت چطوره؟
- شکمم خوبه. ممنون که پرسیدی. - باید بیشتر مراقب باشی.
ممکنه دفعه بعد نباشم که کمکت کنم.
امیدوارم دفعه بعدی در کار نباشه.
دوست آمریکاییت چطوره؟
حسودی که نمیکنی؟
بیشتر میشه گفت حس حفاظته.
خب، واقعا نظر لطفته.
- اما من میتونم از خودم محافظت کنم. - اوه، مطمئنم که میتونی.
بهتره پیش آقای جانستون محتاط باشی.
پشت ظاهر شکوهمندش، مردی وجود داره که نمیخوای باهاش دربیفتی.
از جانب خودت حرف بزن ادی.
پسره رو چقدر میشناسی؟
اوه، مکس؟
شخص دوستداشتنیایه. همون داستان قدیمی هنرمند در تقلا.
یکم زیادی نیازمند اینه که یکی کشفش کنه.
از وقتی که پدرش فوت کرده، عین پرندهایه که بالش کنده شده.
من رو بهش معرفی میکنی؟
یه کاسهای زیر نیمکاسته ادی.
به هیچ وجه.
فردی رو یادمه. تو دورام سال بالاییم بود.
دمیتریوس خیلی خوبی بود.
نمایشنامه «رویای شب نیمه تابستان». من لایسندر بودم.
باید به بازیگری میچسبید. جدی میتونست به آکادمی سلطنتی هنرهای دراماتیک راه پیدا کنه.
اوه، فردی مهارتهای زیادی داره، ولی چسبیدن یکی از اونا نیست.
شنیدم تو اخیرا کارهای زیادی گیر آوردی.
اوه، اوضاع بدک نیست.
بازیگری عین هر نوع دیگهای از هنر میمونه.
در واقع آشتی پارادوکسیِ هویتهای دوقطبی ماست
تا زیبایی متناقضی که درون بدتینتی نهفته شده رو تشخیص بدیم.
اما خدا شاهده که شغلهای راحتتری هم هست.
مکس، عزیزم، واقعا بهت تسلیت میگم.
الانم باید برم مادرم رو نجات بدم.
میخواستم بهت تسلیت بگم. خودم هم اخیرا پدرم رو از دست دادم.
- انگار درست زدن تو تخمات، مگه نه؟ - دقیقا.
بهش مالیت ارث رو اضافه کن که خیلی مسخرست.
وقتی هزینههای جاری رو بهم گفتن، فکر کردم دارن باهام شوخی میکنن.
برای منم میتونست همینطور باشه.
خوشبختانه، پدر من... تدارکات خاصی چیده بود.
میدونی، آم،
به نظرم بهتره من و تو بشینیم و حرف بزنیم.
یه فرصت کاری کوچیک هست که... ممکنه بهت کمک کنه.
تولید محصولی که به شدت سودآوره،
کاملا قانونگذاری نشدهست،
اساسا بیخطره و بهشدت محبوبه.
دارم برای قبول کردنش نرم میشم. جدی میگم.
رابطه خطر و پاداش این کار چیزیه که میتونم قبولش کنم.
بازار آزاد، خیلی هم عالی.
عدم قانونگذاری، تیک.
مالیات نمیخوره؟ هلو تو گلو.
یکم غیرقانونی بودن؟
آره، خب، هیچ نقشه کاریای بینقص نیست.
اما، یه مانع حیثیتی خیلی کوچیک هست
که نیازه قبل از ادامه حرفامون،
بهش بپردازیم،
و موضوعش... یکم حساسه.
خب، میتونم در موارد نیاز، به شدت رازدار باشم.
باید یادت باشه که پدر من و پدر تو، توی رودخونه اسپٍی ماهی سالمون میگرفتن.
درسته.
و این مهمه،
به خصوص چون پدر من دلیل این چالشیه
که برامون به وجود اومده.
یک سری اسناد در اختیار من هست
که با جزئیات خرید یه آرتیفکت شهوانی رو شرح داده.
اگه این اسناد برای عموم مردم فاش بشن،
رسوایی قابل توجهی به بار میارن.
در ازای 500هزار پوند، اونا رو بهت تحویل میدم.
اگه پول رو ندی، اونا رو در اختیار خبرگزاری ملی قرار میدم.
اشتباه نکن و من رو دست کم نگیر.
نمیشه نادیدهش بگیری؟
پدرت مشخصا وجوه منفی خودش رو داشت. هرکاری که کرده با مرگش، از بین میره.
من قراره برای یه نقش خیلی مهم تو یه فیلم هالیوودی برای بار دوم گزینش بشم.
اما، همونطور که میتونی ببینی،
هرگونه جنجالی میتونه فرصتم رو به کلی نابود کنه.
واضحه که تو کلی... پارتی داری،
و تصور میکنم که این افراد سرشار از
مهارتهای موردنیاز برای حل کردن این موضوع هستن.
به نظر من این کار رو بکنیم.
تو با این اخاذ تماس میگیری.
خودش رو و هر مدرکی که داره رو میاری اینجا،
من بهش نگاه میاندازم، مطمئن میشم که واقعیه، نابودش میکنم،
و بعدش... تو میتونی کمکم کنی راضیش کنم که دیگه دور و بر من آفتابی نشه.
یه چیز دیگه هم هست که میخوام ازت درخواست کنم ادی.
وقتی دستت به اون پرونده رسید،
ممنون میشم که داخلش رو نگاه نکنی.
هر رازی که پدرم داشته، ممنون میشم که راز باقی بمونه.
بحث احترام به مرده و اینا.
هرچی که تو اون پرونده هست به من مربوط نیست.
رازهای پدرت راز باقی میمونن. بهت قول میدم.
اما بیا شکی باقی نمونه.
اگه این کار رو برات انجام بدم،
بعدش با هم به تفاهم میرسیم.
اگه بتونی این مشکل رو حل کنی،
تو و همدستهای مجرمت میتونین اینجا رو
به باغهای معلق بابل تبدیل کنین.
اصلا برام مهم نیست.
آم...
من، آم...
من... فکر کردم شاید بخوای یه گلویی تازه کنی.
خیلی لطف کردین، والاحضرت.
- دوتا قند، اگه درست یادم باشه؟ - کاملا درسته.
به نظر میاد با اون سگ، کارهای شگفتانگیزی انجام دادی.
No comments yet. Be the first to leave one.