200 บรรทัดแรก
ببینین، من نمیخواستم دو رگه باشم.
دو رگه بودن خطرناکه. ترسناکه.
اکثر اوقات آدم رو به اشکال دردناک و وحشتناکی به کشتن میده.
اگه خیال میکنین ممکنه از ما باشین، بهتون نصیحت میکنم...
تا دیر نشده فرار کنین،
آخه وقتی بدونین چی هستین،
اونها هم وجودتون رو حس کرده و سراغتون میان.
نگین بهتون هشدار ندادمها.
«پرسی جکسون و المپنشینان» «فصل یکم، قسمت یکم»
بنده پرسی جکسون هستم. دوازده سالهام.
آیا بچه پردردسریام؟
آره، میشه گفت هستم.
نمرات بدی میگیرم، قلدرها اذیت میکنن، کل عذابهای عادی شامل حالم میشن.
ولی مسائل دیگهای هم شامل حالم میشه.
اتفاقاتی برام رخ میده... که احتمالا چندان عادی نیست.
خودمم، اون موقع کلاس دوم بودم. واسه چی رفته بودم اون بالا؟
آخه چیزی دیده بودم.
حداقل... حاضر بودم قسم بخورم چیزی دیده بودم.
وقتی آدم بگه چنین چیزی دیده،
از مطب این بابا سر در میاره.
خبر خوب از این قراره که میگه اصلا جای نگرانی نیست.
همهاش تصورات خودمه،
ولی اگه دوباره رخ داد، حتما باید به کسی اطلاع بدم.
دوباره هم رخ داد.
موجودات خارقالعادهای رو میدیدم که انگار یه راست...
از داستانهایی که مامانم همیشه برام تعریف میکرد، بیرون اومده بودن.
اولش خیلی واقعی جلوه میکردن، ولی بعدش یهو...
چه بدبختی.
سلام بچهها، میخواین بیاین...
تا از موجودات تخیلیای که میبینم براتون بگم؟
به نفع آدمه چنین حرفی رو به هیچکس نزنه،
واسه همین نزدم.
ولی بعدش... تغییری حاصل شد.
با گروور آشنا شدم.
وجه اشتراکات زیادی داشتیم.
ولی اون...
اوهوم.
البته، صرفا چون ضعیفترین بچههای مدرسه بودیم،
وجه اشتراک نداشتیم.
اصلا میدونین چیه؟
حرف زدن راجع به این موجودات با گروور حس خوبی داشت.
تا حد زیادی میتونستم باور کنم تخیلیان.
عجیب و غریبن، ولی بیخطرن.
ولی روزی در همین مسئله هم تغییری حاصل شد.
آخه یکیشون یه روز تصمیم گرفت سراغم بیاد.
چیزهایی که اینجا میبینین، تخیلی نیستن.
وهم و خیال نیستن.
شما اینجا شاهد حقیقیترین و عمیقترین ابعاد وجودی خودتون هستین.
دوستان...
خدایان...
هیولاها و قهرمانانی...
که در این سرا میبینین،
یادبودی از تواناییهای خودمونن.
خب، حالا ازتون میخوام...
یکی از چیزهایی که میبینین رو واسه گزارش کارتون انتخاب کرده...
و توصیفش کنین.
صرفا ظاهرش رو توصیف نکن،
بلکه حس خودتون نسبت بهش رو توضیح بدین.
هوم؟ خیلیخب، بیاین.
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت فیلمکیو را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید FilmKio@
چی میبینی؟
پرسئوس...
خودمم.
اوهوم، اسمت رو به یاد خودش گذاشتیم.
واسه همین اسمش رو روی من گذاشتی؟
به خاطر قهرمان بودنشه؟
واسه چی خیال میکنی قهرمان بوده؟
آخه هیولا میکشت.
واسه چی خیال میکنی طرف هیولا بوده؟
مامان...
هر کسی که قهرمان جلوه کنه واقعا قهرمان نیست...
و هر کسی که هیولا جلوه کنه، هیولا نیست.
اسمت رو به یاد اون گذاشتم، چون وقتی بچه بود،
پادشاهی به شدت عصبانی خودش و مادرش رو...
تو صندوقی چوبی انداخت و تو دریا ولشون کرد.
تک و تنها بودن و ترسیده بودن. مادرش هم شبها دم گوشش زمزمه میکرد:
«محکم بشین پرسئوس.»
«طوفانی که واسه شکست ما ایجاد شده رو با شجاعت پشت سر بذار، آخه تا وقتی...»
«همدیگه رو داشته باشیم، شکستناپذیریم.»
اون هم در کمال ناباوری،
تونست پایان خوشی واسه خودش رقم بزنه.
- پرسی؟ -
مامان؟
همینجام عزیز دلم! مامان جونت همینجاست!
آقای جکسون،
باید یاد بگیری خودت رو کنترل کنی، متوجه شدی؟
- با منین؟ - متوجه شدی؟
دست خودش نیست خانم دادز. پرسی خیلی خاصه.
بسه دیگه.
اصلا بهشون توجه نکن.
وقتی خودت آمادگیش رو داشته باشی،
خدایان بهت میگن باهات چیکار دارن.
من قبولت دارم.
ضمنا، گمون کنم این لازمت میشه.
هوم؟
گمش نکن.
ابزار قدرتمندیه.
کانال زیرنویسهای فیلمکیو: SubKio@
مکاتب فکری متعددی در راستای منشأ این نوع قلدری ایجاد شده.
از آسیبهای روانی کودکی گرفته تا احساس بیکفایتی...
ببین، خودم متوجهم نانسی مشکلاتی داره.
ولی دیگه دارم خسته میشم از بس مشکلاتش رو سر من خالی میکنه.
حس میکنم... شاید وقتشه خودم کاری کنم.
میتونی از آقای کین وقت جلسه بگیری.
واقعا استاد صحبت کردن...
در واقع، داشتم با خودم میگفتم نانسی رو...
تو یکی از همین سطلهای زباله بندازم.
آها.
نه بابا. نه، نه، نه، نه، نه، نه.
نه، تنها درس مهمی که در قبال قلدرها گرفتم...
از این قراره که آدم اصلا نباید جلوشون وایسته.
گمون نکنم درس درستی باشه.
ببین...
خودم میدونم شرایط اینجا واسه امثال ما دشواره؛
ولی قرار نیست تا ابد همینجا باشیم.
جاهای بهتری هم تو دنیا هست.
ای وای.
پرسی...
نه، نرو!
پرسی هلم داد!
- نانسی، حالت خوبه؟ - همین الان نانسی رو هل داد!
پس اینجایی.
ما احمق نیستیم پرسی جکسون.
خانم دادز، حالتون خوبه؟
بالاخره دیر یا زود پیدات میکردیم.
کجاست دو رگه؟
کجاست؟
مترجم: «کیارش نعمت گرگانی» در تلگرام: realKiarashNg@
- حالش خوبه؟ - مرده؟
خواهش میکنم دورش رو خلوت کنین.
چی شد؟
خانم دادز کجاست؟
من اصلا کاریش نداشتم!
- خودش هلم داد. - همه برین ناهارتون رو بخورین.
چیزی نیست. کافیه پرسی چند لحظه تنها باشه، همین و بس.
متوجه نمیشم. کسی ندید چی شد؟
خانم دادز کجاست؟
پرسی، چنین شخصی اصلا اینجا نیست.
خیلیخب بچهها، مشغول باشین. بجنبین. ناهارتون رو بخورین.
گاهی اوقات تشخیص حقیقت خیلی دشواره،
ولی به نظرم این دفعه حقیقت انکارناپذیره.
آقای جکسون،
تعداد قابل توجهی از همکلاسیهاتون شاهد بحث خودت و آقای آندروود...
با خانم بوبوفیت بودن،
ولی جنابعالی اصلا توضیح ندادی چی شد که تو اون فواره افتاد،
اِم، فقط گفتی...
«من به نانسی دست نزدم.»
خب، نمیخوای حرف دیگهای در دفاع از خودت بزنی؟
من به نانسی دست نزدم.
خیلیخب.
آقای آندروود؟ شما حرف دیگهای نداری؟
چرا.
دارم.
بگو.
پرسی همون روز بهم گفته بود میخواد بلاهایی رو که نانسی...
- سرمون آورده، تلافی کنه. - گروور؟
ضمنا، واقعه دم فواره رو هم درست تعریف نمیکنه.
- گروور! - عذر میخوام.
منظورت اینه که شاهد حمله آقای جکسون به خانم بوبوفیت بودی؟
آره،
شاهد بودم.
این مسائل اصلا راحت نیست.
نه واسه خودت راحته،
نه واسه ما راحته.
من خیلی نگرانتم پرسی.
خودم شاهد واقعه موزه بودم.
من به نانسی دست نزدم.
خودم میدونم دست نزدی.
حداقل میدونم به خیال خودت دست نزدی.
نمیخوای بهم بگی به نظر خودت چی شده بود؟
میتونی بهم بگی. ممکنه واقعا درک کنم.
میخواین شرط ببندیم؟
پرسی...
من در جوانی خودم شاهد وقوع این مشکلات واسه جوانان زیادی بودم،
ولی گمون کنم مسیر زندگی تو...
از همهشون دشوارتر باشه.
گمون کنم تو فرد خاصی هستی.
- خودت هم خبر نداری چقدر خاصی. - ای بابا... بس کنین.
خب؟ لازم نیست باز هم برام داستانسرایی کنن...
که خودم خبر ندارم چقدر خاصم.
به دردم نمیخوره.
اومدن دنبالم. میرم خونه.
لولهکشی این ساختمون هیچ مشکلی نداره.
شاید بهتر باشه بری دکتر.
از کجا میدونی خودم دکتر نیستم، ها؟
به نظرت بهتر نیست بیشتر میوه بخوری؟
آهای! من کلی میوه میخورم. بهتر نیست خودت بیشتر میوه بخوری؟
عه! سلام پرسی.
سلام ادی، شرمندهام.
من دارم میام بیرون، تو داری میری تو. خودم باید شرمندهات باشم.
خـ... ای وای، سلام.
به خونه خوش اومدی نابغه خان.
No comments yet. Be the first to leave one.