190 บรรทัดแรก
آه... چه بوی خوبی میده!
آره. از بوش معلومه خوشمزه اس.
ببخشید. ببینم آئویی-کون بیدار شده...
خیلی ازت ممنونم که شام مراسم سالگرد ازدواج رو با موفقیت درست کردی.
جفتشون خیلی از دست پختت تعریف کردن.
خیلی ممنونم.
حالت بهتر شد؟
آره، الان دیگه کاملا خوب شدم. فردا غذاخوری رو دوباره باز می کنم.
عالیه. بسیار خب، پس همین طور به کارتون ادامه بدین.
چشم!
آه، یه لحظه صبر کن، بیاکویا-سان.
این مال توئه.
چی هست؟
کوفته اس. لطفا با اون کوچولوها یکم ازش بخورین.
اوه، پاک داشت یادم می رفت. ارباب جوان.
بله؟
یه عده از افراد اوریو-یا ر وتو سلطنتی دیدم.
شاید ارویو-یا تو اون جریان هایی که اتفاق افتاد دست داشته.
که... این طور...
"تنجین-یا"
"گل ماه"
گمونم این کار خودش رو بکنه، نه؟
وایی، تزئینات تاناباتات خیلی قشنگ شده.
ریتسوکو-سان؟!
دستت درد نکنه. بی صبرانه منتظر جشنواره تاناباتا فردام.
اوم... ریتسوکو-سان...
ازتون عذر می خوام که اون روز نتونستم ازتون خدافظی کنم.
بیاکویا-سان همه چیز رو برامون تعریف کرد.
متاسفم که باعث شدیم بیش از حد به خودت فشار بیاری.
امروز برای تشکر ازت به دیدنت اومدم.
لطفا اینو قبول کن.
بازش کن.
این چیه دیگه؟
شال هاگوروموئه.
تمام زنانی که تو قصر سلطنتی یوتو زندگی می کنن می بندنش.
چی؟ نمی تونم همچین چیز گرون قیمتی رو قبول کنم!
نگران نباش.
این یه هدیه برای قدردانی از زحماتته که باعث شدی طعم خوراک های زادگاهم رو به خاطر بیارم.
حتما بااون تب بالایی که داشتی آشپزی خیلی واست سخت بوده.
منم قبلا با یکی برخورد کردم که می خواست منو بکشه، واسه همین...
چطور تصمیم گرفتی با یکی از عالم خفا ازدواج کنی؟
آه... خب...
وقتی من ازدواج کردم، تو عالم پیدا جنگ شده بود.
اون موقع من از والدینم که تو ناگاساکی زندگی می کردن دور افتاده بودم.
و تو یه شهر دیگه به یه مدرسه دخترانه می رفتم.
من عاشق کتاب بودم، بنابراین هر روز به کتابفروشی سر می زدم.
اونجا بود که با نوینوین-ساما که به صورت ناشناس به عالم پیدا اومده بود ملاقات کردم.
مدتها با همدیگه راجع به کتابها صحبت می کردیم و وقت می گذروندیم.
طولی نکشید که عاشق هم شدیم.
ولی یه روز...
نوینوین-ساما بدون اینکه دلیلش رو بهم بگه ناپدید شد.
کمی بعد اون تو یه روز تابستونی داغ
زادگاه و خانواده ام رو از دست دادم و عاقبت تنها موندم.
ولی دقیقا همون موقع بود که دوباره نوینوین-ساما جلوم ظاهر شد.
نوی-ساما اومده بود منو با خودش ببره و می گفت بقیه عمرش
ازم مراقبت می کنه.
این جوری شد که ازدواج کردم و اومدم به عالم خفا.
از چیزی پشیمون نیستی؟
نه. یه وقتایی زندگی واسم سخت می شد
ولی نوی-ساما سر قولش موند
و همیشه کنارم بود.
راستش رو بخوای اون حتی ظاهرش رو طوری تغییر داده که به سن و سال من بخوره.
چی؟
امید به زندگی انسان ها و آیاکاشی ها با هم فرق می کنه...
ولی انسانها اگه در عالم خفا باشن می تونن کمی بیشتر عمر کنن.
چی؟ جدی؟
وقتی به خوردن خورا های عالم خفا عادت کنیم
روز به روز بیشتر شبیه آیاکاشی ها می شیم.
چی؟!
مدتی میشه که دارم از غذاهای آیاکاشی ها می خورم...
ولی در حقیقت ما همچنان انسان می مونیم.
ما انسان ها زودتر از اونا می میریم.
این مسیری که یه زوج انسان و آیاکاشی باید طی کنن.
تو هم به زودی قدم درش می ذاری.
ریتسوکه-سان... ولی من هنوز قصد ندارم با ارباب ازدواج کنم.
اوه، درسته. ولی هیچ وقت نمی فهمی در آینده قراره چه اتفاقی بیوفته.
برای رسیدن به موفقیت اول باید خودت رو آماده کنی...
این شال هاگورومو می تونه نقاط ضعف ناشی از
انسان بودنمون رو مخفی کنه.
یه همچین قدرتی هم داره...؟
آئویی-سان.
وقی در آینده عروس یوکای بزرگ شدی
جلوی آیاکاشی های بدجنس از خودت نقطه ضعف نشون نده، باشه؟
باهام بیا.
وایی... چقدر قشنگه!
به این سال هاگورومو می گن هفت ستاره هاگورومو.
رنگش با توجه به فصل سال عوض میشه.
فوق العاده اس.
امیدوارم یه روزی به دردت بخوره.
بله. با کمال میل می پذیرمش.
"باز است" "جشنواره تاناباتا" "خوراک نودل سومن حاضر است"
ممنونم. این نودل های سومن خیلی خوشمزه اند.
خیلی ممنون! امیدوارم تو جشنواره بهتون خوش بگذره!
"باز است"
"تعطیل است"
وایی... چقدر زیبا.
اوه، آره. چند وقتی یک بار، خوبه به آسمون نگاه کنی و...
آئویی.
اوه، ارباب. واسه چی اومدی اینجا؟
خب، می خواستم صورتت رو ببینم.
از نظرت ایرادی نداره وقتی همه مشغول کارن راحت بشینیم اینجا و گپ بزنیم؟
نگران نباش. تا حالا همه برنامه هایی که داشتیم بدون هیچ مشکلی ختم به خیر شده.
حالا باید وقتی دارم به کهکشان راه شیری نگاه می کنم از این نودل های سومنت بخورم
و گرنه تاناباتام ناتموم می مونه.
بسیارخب. پس یه لحظه صبر کن.
ممنونم که منتظر موندی.
دست و پنجه ات درد نکنه. امروز خیلی گشنمه.
جدی؟ فکر می کردم آیاکاشی ها می تونن یکی دو ماه بدون غذا خوردن زندگی کنن.
آئویی، می خوای کاری کنی که در وضعیت بخور و نمیر زندگی کنم؟
خیلی خب، بفرما و نوش جون کن.
باشه.
راستی ارباب...
چیه؟
شما بودی که منو از اون انبار زیرزمینی نجات دادی، مگه نه؟
خب راستش یادم رفته بود ازت تشکر کنم، واسه همین...
الان می گم، موچکرم.
من فقط عروس گلم رو نجات دادم. بایدم همین کار رو می کردم، نه؟
امروز ایرادی ازت نمی گیرم.
همیشه خدا آیاکاشی ها نجاتم می دن.
الان منظورت من بودم دیگه؟
خب درسته، ولی...
نمی دونم اگه با ارباب راجع به اون قضیه صحبت می کردم چی پیش خودش فکر می کنه.
اوم...
عاشق سومنم. دلم می خواد تا ابد به خوردنش ادامه بدم.
خیلی خوشمزه اس، آئویی.
فقط کافیه یکم بجوشونیش. هر کسی می تونه همچین چیز خوشمزه ای درست کنه.
مشتریا به جزئیات طبخ غذا
خیلی بیشتر از اونی که فکر می کنی توجه می کنن.
داره خوابم می گیره. گمونم همینجا بگیرم بخوابم.
اینکار رو نکنیا! و گرنه منم همینجا خوابم می بره.
پس بیا با همدیگه بخوابیم.
گمونم وقتی تو بغل همسر جوان دلبندم بخوابم تا صبح خوابای شیرین ببینم.
کور خوندی، کار به اونجا نکشیده می ندازمت بیرون!
ای بابا... انگار مجبورم باهاش کنار بیام.
ولی هیچ وقت نمی دونی در اِنده قراره چه اتفاقی بیوفته.
واقعا قراره با این غوله... ازدواج کنم؟
نه، همچین اتفاقی نمیوفته.
نمی دونم هیکوبوشی و اوریهیمه تونستن همدیگه رو ببینن یا نه...
شب بخیر، ارباب.
اینو بخور.
خوشمزه اس؟
آره. خیلی خوشمزه اس.
صبر کن. به این زودی می خوای بری؟
دیگه هم هیچ وقت این طرفا پیدام نمیشه...
چون دیگه اینجا بهم احتیاجی نیست.
چی...؟ بازم می تونم ببینمت، درسته؟
البته بازم همدیگه رو میبینیم... وقتی بزرگ شدی.
بازم خواب اون موقع ها رو دیدم.
"تعطیل است"
وایی...
خیلی خوشمزه اس!
نونش از همه چی بهتره!
مونده بودم اول صبحی با اینکه غذاخوری تعطیله دستت بند چیه.
بعدش می خوام نون نریاکی-مایو بخورم.
خیلی زیاد درست کردم، پس تا دلتون می خواد بخورین!
بچه ها اینم از ریشه بابا آدم کینپیرا درست شده!
هوم؟ تو چیزی نمی خوری، ساسوکه-کون؟
من نون دوست ندارم، واسه همینم....
خیلی حیف شد... ولی اینا خوب از آب دراومدنا.
خیلی خب، یکیش رو امتحان می کنم.
این خیلی خوشمزه اس!
چی شد؟ یعنی نونم می تونه اینقدر خوشمزه باشه...؟ چی؟
ولی این طعمش خیلی با اون نونی که مدتها پیش شیرو-دونو بهم داد فرق می کنه.
نونی که بابابزرگم بهت داده بود...؟ مگه چه مزه ای می داد؟
خب ببین، سخت و خشک و بی مزه بود. بدون آب از گلوم پائین نمی رفت!
نکنه نون خشک به خوردت داده بوده؟
راستی آئویی-دونو تازگیا خیلی سر حال و پر انرژی به نظر میای.
واقعا؟
راستش امروز یه روز خاصی که می تونم تو تنجین-یا بمونم
و یه وعده خوراک کامل توش بخورم!
وایی، فوق العاده اس!
اوه، که اینطور... آکاتسوکی در پی این بود که همه چیز رو برای همچین روزی آماده کنه و می گفت
"باشه برای روز مبادا! مثلا وقتی که ارباب می ره به عالم پیدا."
ارباب واقعا می خواد بره به عالم پیدا؟ ولی چرا؟
اوه، ارباب بعضی وقتا به عالم های دیگه می ره و اونجا کار می کنه.
نمی دونستم... که اینطور...
خیلی خب، بزن بریم، ائویی-ساما.
پیشتر از این نمی تونیم منتظر بمونیم، مگه نه، آئویی-سان؟
اصلا اوسه چی داری همراهم میای؟
من همیشه دنبالت میام، آئویی-چان.
به عنوان یه پیرو باید واسه اربابم خوش شانسی بیارم و آسایشش رو تامین کنم
و یه سهم کوچیکی از نعمت ها و مواهبی که نصیبش میشه هم ببرم.
حالا بیا یکم از خودمون پذیرائی کنیم، آئویی-چان!
باشه، باشه.
"تنجین-یا"
سلام! به تنجین-یا خوش اومدین!
وایی...
من مراقب کفشاتون هستم.
هوم؟ تو دیگه کی هستی؟
آه، من چیاکیم، یه تانوکی ای که تغییر شکل میدم، کفشدارم هستم.
No comments yet. Be the first to leave one.