200 บรรทัดแรก
تو راهم
خیلی خب، همگی، من دارم میرم بیرون.
صبر کن، داری میری؟
آره، همین الان دارم راه میفتم.
لکسی: بهترین صندلی رو واست نگه داشتم
همهچی مرتبه؟
آره، قبل اینکه بری داش، باید راجب یه چیزی باهات حرف بزنم.
مثلا چی، رفیق؟
همهچی.
داری چی کس میگی، داش؟
داش...
پلیسای کیری جسد ماوس رو پیدا کردن.
ببخشید.
تــرجمه از « آیـــدا و صادق هاشمی » AydaNaderiSubT@
شنیدی چی گفتم؟
فکر کردم بهم گفتی که لاری ماوس رو کشته، درسته؟
- لاری؟ - چ...
هیچوقت همچین حرفی نزدم.
داری راجب چی حرف میزنی؟
آره، میدونی، لاری،
مواد فروشی که تو مجتمع آپارتمانی خارج از کمپر زندگی میکنه.
آره، تو بودی که بهم گفتی اون ماوس رو کشته.
هیچوقت همچین حرفی نزدم.
- چرا، زدی. - داری راجب چی حرف میزنی؟
- نئشهای؟ - میدونی که لاری و اون آدمای کیری
منو میترسونن.
چرا سعی میکنی ازشون محافظت کنی؟
من از هیچ خری محافظت نمیکنم.
این دیگه چه کوفتیه؟
- پس، واسه لاری کار میکنی؟ - هی، نه!
پس چطوره که تو فقط خفهخون بگیری.
خیلی خب، پس چرا داری سعی میکنی قتلی که اون مرتکب شده رو لاپوشونی کنی؟
خیلی خب حالا.
فکر کنم وقتشه از اینجا بری، گندهبک.
داش... باید بفهمیم که چه کسشری قراره تحویل پلیس بدیم.
- خیلی خب، این داره به یه مشکل کیری تبدیل میشه. - وایسا اش. اش، اش!
نه!
اصلا به آینده فکر میکنی؟
- آره همیشه خدا. - واقعا؟
آره.
مثلا برنامهای داری؟
راستش، برنامهی برنامه که ندارم،
اما راجب زندگی کردن
تو یه مزرعه فکر میکنم، میدونی؟
واقعیتش تو رو به عنوان کشاورز نمیبینم.
آره، گور باباش.
چندتا اسب و گاو خوک و مرغ و بز میگیرم.
یه خانواده کوچیک تشکیل میدم.
مثل سریال "خانه کوچک (در پریری)". میدونی؟
بعید میدونم اون سریال رو بشناسم.
هیچوقت راجب "خانه کوچک" نشنیدی؟
خیلی خب، این ممکنه یکم دیوونگی به نظر بیاد،
اما برنامه من اینه که تو 30 سالگی سه تا بچه داشته باشم.
هرکدومشون با یک سال و نیم فاصله.
پس، از 30 سالگی تا 58 سالگی میتونم روی این که، میدونی،
مادر خوبی باشم و بچههام رو بزرگ کنم و غیره و غیره تمرکز کنم.
و بعدش، آخرین بچه رو تو 58 سالگی تو کالج پیاده کنم.
که بهم، تقریبا 32 سال وقت میده
که روی خودم و زندگیم تمرکز کنم
و وقتم رو صرف نوشتن کنم.
میگما، قشنگ رو این کسشرا فکر کردیا، ها؟
آره. دیوونگیه، مگه نه؟
میگما...
تو اون سریاله هم سه تا بچه دارن.
نباید آدابت رو فراموش کنی.
اونم فقط بخاطر اینکه صدها مایل از مردم متمدن فاصله داریم.
اگه تو یه جا مثل این زندگی میکردی، فکر میکنی اسلحه میداشتی؟
معلومه که اسلحه میداشتم.
من از اسلحه متنفرم.
هیچکس نیست که تا حالا تیر خورده باشه و با خودش بگه،
"اوه! خدایا ممنونم که اسلحه نداشتیم تا مام به اونا شلیک کنیم." میدونی چی میگم؟
آره، اما خب اونوقت پلیس واسه چیه؟
عمرا اگه بدونم. گه توش.
وایسا، تلگرام یا توییتر داری؟
معلومه که نه.
- واقعا؟ چرا؟ - اوه آره.
خب، چرا باید بخوام کسی
بدونه چی فکر میکنم یا چه حسی دارم؟
نمیدونم. میتونی با مردمی در
ارتباط باشی که علایق مشابهی باهات دارن.
همم. حس میکنم مردم دیگه
هرچیزی رو اون تو به اشتراک میذارن.
- آنلاین؟ - آره.
معما رو خراب میکنن، میدونی چی میگم؟
مثلا، من از یه دختری خوشم میاد،
میخوام خودم بفهمم که چطور آدمیه، میدونی چی میگم؟
نمیخوام آت و آشغال گوگل کنم.
میخوام که خودم لایهها رو کنار بزنم.
آره، اما خب، چرا بخوای وقتت رو هدر بدی تا کسی رو بشناسی...
اگه هیچ چیز مشترکی باهاش نداری؟
نمیدونم. این چیزیه که بیشتر از همه
راجب تو دوست دارم، مثلا...
ما واقعا هیچ چیز مشترکی با هم نداریم.
این درست نیست. هردومون...
حس شوخ طبعی مشابهی داریم،
و... همدل و کنجکاویم.
و میخوایم، مثلا، بچه داشته باشیم.
اینا علایق نیستن، میدونی، اونا
ویژگیهای شخصیت واقعیان.
این همون کیرخر مهمیه که
مردم تو اینترنت پست نمیکنن.
آره، هیچوقت از این جهت بهش فکر نکرده بودم.
خب، خوشحال نیستی که با هم دوست شدیم؟
چرا... خیلی خوشحالم.
آره، منم خوشحالم.
هی، لکسی! داره خیلی خوب پیش میره!
داریم کلی خنده خوب دریافت میکنیم.
آره، بیا خیلی مغرور نشیم، باشه؟
" بهترین صندلی رو برات نگه داشتم "
یا خدا.
« ســــرخــــوشــی » " فصل دوم - قسمت پایانی "
- ...هزار نسخه از خودم.
فقط ظاهرم خوب نیست، حس خوبی هم دارم...
لکسی، واقعا ترکوندی.
میگم یعنی...
این بدلهای درپیت رو از کجا پیدا کرده.
اوه گه توش.
روحم هم خبر نداشت
که خواهرم توانایی همچین کاری داره.
کارش خوب بود، مگه نه؟
از نظرتون شجاع نیست؟
این بالا، داره تمام ضربههای روحیش رو به نمایش میذاره؟
روحم هم خبر نداشت که چه زندگی سختی داشتی، لکسی.
- هیس! - میشه همگی بخاطر اینکه
زندگی لکسی چقدر سخته، یه دور تشویقش کنیم؟
یالا، رفقا.
میدونم تو افغانستان یا یه همچین جایی سر زنا رو میزنن.
- این نژادپرستانه بود! - خدایا.
اصلا قابل مقایسه با زندگی کردن زیر سایه من نیست.
هی، این بخشی از نمایشه؟
این بخشی از نمایشه؟
نمیدونم.
- لکسی. - اسمش لوناست!
این بخشی از نمایشه؟
- لکسی؟ - تمومش کن. لطفا تمومش کن.
این نمایش توئه. بیا بیرون!
تو ستاره بزرگ روزی!
- اوه گه توش. - لطفا کسی، تمومش کن.
تو ستاره شبی.
همیشه دلش میخواست ستاره باشه.
وو-هو! برو، لکسی!
این لحظه بزرگته. بدرخش!
لطفا تمومش کن. لطفا تمومش کن. لطفا تمومش کن. لطفا تمومش کن.
من باید تمومش کنم؟ من؟
من اونی نیستم که یه نمایش راه انداخته
- تا تو رو مسخره و شرمنده کنه! - من اینکارو نکردم.
اوه واقعا؟!
پس این چیه؟!
- الان تو کدوم پردهایم؟ - نمایش رو زیر سوال نبر.
این زیرکی لکسی هاوارده.
سلام به همه.
من سوزم. مامان دخترا تو زندگی واقعی.
اوه خدای من.
که ایتن نقشم رو بازی کرده.
کجاست؟ ایتن؟
- که...
تو نقش من ترکوندی عزیزم.
- ممنون، ممنون دوستان. ممنونم. - حتما یه جایزه میبره.
عسلم، بیا بریم خونه.
- این حقمه، مگه نه؟ - اوه خدای من، لطفا مامان. مامان.
- این حقمه؟ - تمومش کن!
- مامان، تمومش کن! - هیس، تو تمومش کن.
لکسی، میکشمت لعنتی.
این حقمه، مگه نه؟
چون واقعا زندگی کردم؟
مامان؟
این منم که خطر میکنم.
ممههات رو نشونمون بده!
من اونیم که عاشق میشم؟
این منم که آسیب میبینم، نه تو لکسی!
تو حتی زندگی نکردی، لعنتی.
واسه همینه که میتونی این بالا وایسی و همهمون رو قضاوت کنی!
تو فقط یه تماشاچی لعنتی هستی.
- خیلی خب، خیلی خب... - مامان، تمومش کن!
خیلی خب!
اوه خیلی خب....
خب اگه این منو آدم بده میکنه،
- وو! - هیچ اشکال نداره.
میتونم نقش آدم بده رو بازی کنم.
آره، انجامش بده!
لکسی، الان تو همون بخشی از نمایشیم،
که من جیک رو از مارتا میدزدم؟
نه، کسی این تو نمایش نیست.
الان هست!
اینو کی گفت؟
ببین، میخوام بگم، درکت میکنم.
- اوه خدا... - میفهمم داری چیا میکشی.
- تو یکی حرف نزن. - منم تجربش کردم.
صبر کنید ببینم، هلی دوست پسر مارتا رو میدزده؟
نمیدونم چندبار باید اینو بگم.
با همدیگه نبودن کیریا.
آره، فقط اون نیست،
بلکه تمام مدتی که مارتا راجب برگشتن
پیش اون حرف میزد، اون داشت باهاش سکس میکرد.
نه... چرا؟
چون هلی یه جنده دوروئه.
من جنده نیستم. تو جندهای!
تو جندهای، زنیکه!
من جنده نیستم کیری.
No comments yet. Be the first to leave one.