200 บรรทัดแรก
...فکر میکنم
پدرت خیلی نگرانت بوده
تا لحظه ای که از دنیا بره
اینهارو به جا گذاشته چون نرگران بوده تو تنها بمونی
...آخرین وسیله محافظت
از دختر طفل معصومش
نیازی به عصبانیت نیست
می دونم از چی عصبانی هستی
دلیلش اینه که عکس اصلی یون دونگ جو رو ریختم دور
مامان
تو واقعا مادرمی؟
چیزی که در واقع میخوای چیه؟
میخوای طلاق بگیرم و از شرکت بندازنم بیرون؟
طلاق بگیرم و یک مادر مجرد بشم؟
بخاطر همین حتی وقتی بهت التماس کردم
بازم داری مشکل درست میکنی؟
مشکل؟ من مشکل درست میکنم؟
!خجالت نمی کشی؟
من بخاطر تو گردنم گذاشتم زیر گیوتین
....به هر کاری دست زدم برا اینکه
... تو رو بالاتر از همه قرار بدم
جایی ک هیچ کس نتونه از بالا بهت نگاه کنه
بهت گفتم لازم نکرده
فقط تو رو خدا بذار زندگی کنم
...کارایی که میکنی
...نه تنها بهم کمکی نمی کنه
بلکه منو کشیده لب پرتگاه
...من واقعا
بخاطر تو نمی تونم نفس بکشم
هر روز احساس خفگی بیشتری میکنم
سابینا
آروم باش بذار همه چی رو بهت توضیح بدم
...بابای دونگ جو
قبل از فوتش یه چیزی برای دونگ جو گذاشته
اون 5 درصد از سهام آی و کی براش گذاشته
می دونی 5 درصد چقدر ارزش داره
یه چیزی حدود چند میلیون دلار
...اما یون دونگ جو
داره سعی میکنی اونو از چنگ ما در بیاره
من این همه تحمل کردم تا اینهارو جمع کنم
...خودتم میدونی چقدر زندگی
برای من سخت بوده
حتی وقتی به شدت به پول احتیاج داشتم
بازم به اون سهام دست نزدم ..میدونی چرا؟
...سی سال بهشون دست نزدم
تا یک روزی اینطوری به دردت بخوره
...اونوقت الان
میخوای بذاری یون دونگ جو ازت بگیره؟
به چه حقی میخواد بگیره؟
اون سهام مال توئه
من اونهارو نگه داشتم تا تو داشته باشی
بخاطر همین تو هم باید ازش مراقبت کنی
مامان
چطوری ممکنه این سهام مال من باشه؟
پدر یون دونگ جو برا دخترش گذاشته
من دیگه به این چیزا نیازی ندارم
اینهارو برای اون در نظر گرفته شده بذار مال خودش باشه
...همین که گفتم
من به چیزی که مال یکی دیگه است نیازی ندارم
از اینجا بود که زندگی من پیچیده شد
...من زندگی و اسم یون دونگ جو رو
دزدیدم
دیگه نمی خوام اینطوری زندگی کنم
همه چی رو بر میگردونم سر جای خودش
تو عقلتو از دست دادی؟
احتمالا فکر میکنی جون کی بلیط طلایی توئه
اما اگه مادر شوهرت پرتت کنه بیرون
دیگه هیچی برای رو کردن نداری
...این سهام همون چیزیه که در نهایت
جون تو رو نجات میده
همش همین نیست
اگه یک وقت جون کی دیگه تو رو نخواد
...تو میتونی از اون بالاتر باشی
و یک روز مثل مادرش شرکت بگردونی
...به اندازه کافی توانایی شو داری
تا بتونی هیئت مدیره رو متقاعد کنی
در نهایت این شرکت مال خودت میشه
این تو رو وسوسه نمی کنه؟
خوب بهم گوش بده
...بی فایده ترین چیز در این دنیا
حس گناه کردن هستش
اینها مال آدمهای کوتاه فکره
چیزی که دنیارو می گردونه طمع و پوله
جون کی به زودی به عنوان مدیر عامل منصوب می شه
ما باید از این آب گل آلود استفاده کنیم
...بنابر این
...به کمک این سهام یک روزی
شرکت آی و کی همش مال تو میشه
بالاخره فهمیدم
....بالاخره
فهمیدم تو چطور آدمی هستی
...حتی اگه
طلا از آسمون بباره
بازم از حرص و طمع تو کم نمی شه
نمی خوام واقعا متنفرم
من مثل تو زندگی نمی کنم
... بنابر این
دیگه هیچ وقت پیش من نیا
جدی میگم
!سابینا
چی شده؟
دچار مشکل شدیم
فکر میکنم پلیس بو برده
چی گفتی؟
...میدونی که
الان وقتش نیست بذاریم لی سونگ ووک بره
موضوع چیه؟
سونبه لی سونگ ووک پیدا کردیم
چی گفتی؟
لی سونگ ووک؟
فهمیدم ، آدرس برام بفرست
الان میام اونجا
بابای میدیوم پیدا کردی؟
اینطور به نظر میاد ، من باید برم
صبر کن
...پس
چه اتفاقی برای سابیناو نایب رئس چوی میفته؟
وقتی لی سونگ وک شهادت بده
اونها دستگیر می شن
...سابینا
در نهایت داره یه روی جدیدشو نشون میده
پس باید خودشو تسلیم کنه
این بهترین کاریه که میتونه بکنه
بعدا می بینمت
باید فوری بریم
بالاخره از اینجا میریم بیرون؟
تو راه بهت توضیح میدم عجله کن
میخوای منو با ویلچر ببری؟
خودم می تونم خوب راه برم
گفتم وقت نداریم
کاری که میگم بکن
چی ؟
وقتی گفتم ناهار می خرم
منظورم یه چیزی بهتر از دوکبوکی بود
وقتی حامله بشی خودت می فهمی
بیشتر هوس این چیزهارو میکنی
بعد از جر و بحث با مامانم اشتهام از دست دادم
فقط بخاطر تو دارم الان می خورم
وای سیر شدم ، باید تمیز کنم
جون کی از این بو خوشش نمیاد
ولش کن من جمع می کنم
دونگ جو
بله ...چیه؟
می شه چند دقیقه اینجا بشینی؟
می خوام اگه اشکالی نداشته باشه چنددقیقه سرم بزار تو دامنت
یهویی خواب گرفت
حامله بودن خسته است کرده
می دونیه چیه
حتی استخونهام بخاطر تغییر هورمونی درد می کنه
...اینطوری
یاد اون گردشی که تو باغ طلایی داشتیم افتادم
مطئنم تو هم یادت افتاده
واقعا متاسفم
البته
من حتی اولین روزی که دیدمت یادمه
لباسهای ناجور تنت بود
با اون چشمهای درشت
و طرز حرف زدن غم انگیزت
با اینحال
من بازم دوستت داشتم
بی گناه و ساده بودی
همش به لطف تو بود
اولش وقتی دوباره دیدمت ازت ناراحت شدم
اگه تو پیدات نشده بود
...من هنوزم به عنوان
عروسک مادرم زندگی میکردم
بعدها وقتی از خودت بچه داشته باشی
...با هم بچه هامونُ می بریم باغ طلایی
مثل خودمون با هم بازی کنند
سابینا
...واقعا باور کنم
اینقدر عوض شدی؟
البته
چر؟
چی شده؟
... لی سونگ ووک
پیدا کردن
کاراگاه چا داره میره اونجا
بعد از حرف زدن با سونگ ووک همه چی برملا میشه
همه چی؟
...میدونم
چه اتفاقی اون شب افتاده
سعی داری چی بگی؟
سابینا
...بهترین کار برای تو و رئیس چوی
اعتراف کردنه
این بهترین راه برای نجات خودتونه
یون دونگ جو
تو خوب میدونی من باردارم
چطور میتونی اینو بهم بگی؟
بخاطر همین دارم میگم
...تو خودت گفتی
میخوای مادری باشی که بچه ات بهت افتخار کنه
این تنها فرصت توئه
خودتو تسلیم کن
هم تو هم جون کی
این چیزی نیست که بتونی ازش فرار کنی
اگه واقعا میخوای درست زندگی کنی
باید اول به گناهت اعتراف کنی
فعلا به جون کی چیزی نگو
No comments yet. Be the first to leave one.