200 บรรทัดแรก
،اگه حق انتخاب داشتین
جایی زندگی میکردین که چیزی برای ارائه داره
،اگه حق انتخاب داشتین
،جایی زندگی میکردین که به محل کار مدرسه و مسکن مقرون به صرفه نزدیک هستین
...ساکرامنتو اخیرا به عنوان
یکی از دو محل برتر کشور برای زندگی انتخاب شده
این موضوع برای نزدیک به یک میلیون ساکنین ما، جای تعجب نداره
،حالا مردم دارن میپرسن
...توی این غول خفته، پایتخت دو رودخانهای
هفتمین اقتصاد بزرگ دنیا چه خبر است؟
،حوالی سال ۱۹۸۸ ساکرامنتو
یه زمانی رشد جمعیتی زیادی پیدا کرد
یعنی، مردم خونه میخریدن ،و توسعههای جدید تو راه بودن
ولی این محله، بیشترش، هنوز مثل قبله
کلی بیخانمان اینجا ریخته
پناهگاه بیخانمانان همونجاست
بیخانمانی، نمایانگر ...یک فاجعهی انسانی ویژه است
کل سال با آن مواجه هستیم و برای کمک به حل آن تلاش میشود
...در یکی از گزارشها
از هر پنج نفری که به دنبال غذا بودن یک نفر رد میشد
،اون زمان، مرکز سلامت روان شهر
یه نیروی ضربت بیخانمانها تشکیل داده بود
یه نیروی ضربت بیخانمانها تشکیل داده بود
داوطلبان آمریکا، بخشی از اون نیروی ضربت بود
...هدف ما جمع کردن بیخانمانها از خیابون
...و فراهم کردن خدمات سلامت روان
و یه محل خوب برای زندگیشون بود
،اونا پارانویید داشتن
،و این باعث میشه به پناهگاهها نرن
،و این باعث میشه به پناهگاهها نرن
و شرایط زندگی آبرومندانهای نداشته باشن
و شرایط زندگی آبرومندانهای نداشته باشن
از روز اول، متوجهش شدم
فیلمش رو دارم
اسمش آلوارو گونزالس مونتویا بود
بقیه برت صداش میکردن
،من یه پسر دارم که از نظر روانی بیماره
و کلی توهم و ترس داره
و فورا متوجه این موضوع توی برت شدم
،صداهایی که باهات حرف میزنن
با دارو از بین میرن؟
.نه، نمیرن - نمیرن -
برت توی کاستاریکا به دنیا اومده بود
و وقتی حدود ۱۶ سالش بود ...با خانوادهاش
به یکی از ایالتهای جنوبی اومدن
توی ۱۶ سالگی اسکیزوفرنیش شروع شد
،به نظرت اگه چند هفته دارو مصرف کنی
صداها میرن؟
داروها خیلی مریضم میکنن
داروها مریضت میکنن؟
...والدینش سعی کردن کمکش کنن
،و بذارنش توی یه موسسهی روانی
و کلی شوک درمانیش کردن
،وقتی از موسسه اومد بیرون خونهاش رو ترک کرد
به خانوادهاش چیزی نگفت
نمیدونم چطوری اومد ساکرامنتو
ولی آخرش به بیمارستان سمزدایی رفت
،اون دائم الخمر نبود
ولی آدمی بود که میخواستن بمونه
فورا گفتم، "چرا توی جایی "برای بیماران روانی نیست؟
...و گفتن، "نه، چون بعضی از اون خونهها خوب نیستن
"و ممکنه خوب باهاش رفتار نشه
زندگی توی یه بیمارستان سمزدایی در مقایسه با یه مهمونخونه چطوره؟
!به نظرم مهمونخونه بهتره
!مهمونخونه بهتره
خیلی خب
،اگه بتونیم یه مهمونخونهی خوب برات پیدا کنیم
دوست داری بری اونجا؟
آره
خیلی خب، سعی میکنیم همین کار رو کنیم
ولی انگار یه جایی بود که ،خیلی توصیه شده بود
با اظهار این که یه زن فوقالعاده ...اونجا زندگی میکنه، و حسابی و به خوبی
از مستاجرینش مراقبت میکنه خیلی سفارش شده بود
...دورتیا پوئنته محبوب جامعه بود
،و سیاستمدارهای محلی دوستش داشتن
چون به کمپین انتخاباتیشون کمک میکرد
اون به خیریههای محلی پول اهدا میکرد و بهشون کلی لباس میداد
از همهی این آدمها مراقبت میکرد
و به خوبی با همسایگانش برخورد میکرد
و هر چهارشنیه یا پنجشنبه روز بوریتو بود
و هر چهارشنیه یا پنجشنبه روز بوریتو بود
و به جامعه غذای مجانی میداد
،وقتی کسی به خونهی دورتیا میاومد
دورتیا طبقهی بالا زندگی میکرد و اونا طبقهی پایین زندگی میکردن
اینا آدمهایی بودن که آدم بهشون میگه افراد سایهی جامعه
،بعضی از کسایی که به خونهاش راه میداد دائم الخمر بودن
بعضیهاشون اختلال روانی داشتن
کاری به کار بستگانشون نداشتن
با حقوق تامین اجتماعی ،یا پولهایی که داشتن
هزینهی اجارهشون رو میدادن
با بخشی از اون پول غذاشون فراهم میشد
،توی بعضی از این موارد
شخصی شد که میتونست در واقع ...اون چکها رو امضا کنه
و بذارتشون توی بانک که همین کار رو کرد
...خب ما رفتیم خونهی دوروتیا پوئنته
تا ببینیم برای برت مشکلی نداره
خیلی مهربون به نظر میاومد
یه جعبه توله گربه داشت
یه شیشهی کوچیک شیر داشت که باهاش بهشون غذا میداد
"و گفتش، "ببخشید. اینجا توله گربه دارم
و خیلی بابت اون صحنه تحت تاثیر قرار گرفتیم
.با خودمون میگفتیم، "زن مهربونیه "یه جعبه توله گربه داره
وقتی رفتیم طبقهی پایین ،اتاق رو ببینیم
یه آشنا رو دیدم
اسمش جان شارپ بود
"گفتش، "اینجا کلی اعتبار داره، میدونین
،شاید فقط یه اتاق ساده به نظر بیاد" ،ولی از بابت یه جای خوب
،داشتن غذاهای خیلی خوب "خیلی جای خوبی برای ماست
تحت تاثیر قرار گرفتم
،فکر کردم جای خوبی به نظر میاد
،و همین حرف رو بهش زدم و اون جواب داد
خب، میدونی، من استقلال مالی دارم" "و ثروتمندم
من فقط چون دوست دارم به این آدمها" "کمک کنم، اینجا نگهشون میدارم
،برای زندگی توی خونهی دورتیا
...برت قرار بود برای پرداخت اجارهی اتاقش
چک حقوقی تامین اجتماعی بگیره
ما هیچ راه ارتباطیای با خانوادهاش نداشتیم
،به خاطر همین اون زن گفت "من گیرندهی وجهش میشم"
،پس من برگشتم بیمارستان سمزدایی و اونا گفتن "خب، بذاریم امتحانش کنه"
،اولش
برت انگار داشت تحت مراقبت دورتیا رنگ و روش باز میشد
...و من خیلی خوشحال بودم
،که میدیدم میونهاش با خونه بهتر شده
،و تخت خواب خودش صندلی راحتی و تلوزیون خودش رو داره
خیلی خوب بود که یه خونهی آبرومندانه داشت
الان جایی که زندگی میکنی رو دوست داری؟
آره، دوستش دارم
میخواستم پیگیر کارهاش بمونم
به خاطر همین به دورتیا زنگ زدم تا احوال برت رو بگیرم
،بعد از چند ماه
،بهم گفتش که برت الان اینجا نیست
و رفته مکزیک پیش برادرش بمونه
یه عید مذهبی بوده
،حرفش رو شنیدم و با خودم گفتم
"این کار اصلا به برت نمیخوره"
این قضیه خیلی بوداره
"گفتش، "برمیگرده، گفتش شاید جمعه برگرده
.وقتی زنگ زدم، گفتش "نه، اینجا نیست "هفتهی بعد برمیگرده
"نگرانش نباش"
...بعد گفتم، "نه، من دوشنبه
،زنگ میزنم پلیس
"و بهشون میگم یه فرد گمشده داریم
صبح دوشنبه
،من وارد دفترم شدم
و فورا تلفن زنگ خورد
،تلفن رو برداشتم
و یه مرد که گفتش اسمش دون آنتونیه ،پای تلفن بود
و گفتش که برت دیگه توی خونه نیست
،اون از مکزیک اومده خونه
و خانوادهاش اومدن دنبالش
باورم نشد
یه جوری میدونستم چطوری جان شارپ که اونجا زندگی میکرد رو پیدا کنم
"پرسیدم، "جان، قضیهی برت چیه؟
"اونم گفتش، "اون دیگه اونجا نیست
"و منم گفتم، "تو رفتی مکزیک؟
"اون گفتش، "هیچ کدوممون نرفتیم مکزیک. نه
،و بعد من گفتم
،پس درمورد جایی که زندگی میکنی بهم بگو" "مشکلی هست؟
"اون گفتش، "آره، اینجا یه مشکلی داره
"اون کلی چاله میکنده"
،تو نگاه اولتون، میگین ...این شبیه مادربزرگم"
"یا خانم پیر همسایه است
نمیتونین یه کتاب رو از روی جلدش ،قضاوت کنید
و اون جلد خیلی خوبی داشت
...دورتیا پوئنته، سال ۱۹۲۹
با اسم دورتیا گری توی ردلندز کالیفرنیا به دنیا اومد
،بچگی دشواری داشت
و والدینش هر دو وقتی کوچیک بود مردن
اولین جرمش رو توی جنوب کالیفرنیا مرتکب شد
تا جایی که یادمه، اولین باری که پاش به سیستم قضایی باز شد، سال ۱۹۴۸ بود
محکوم به جعل چک ساختگی شده بود
،سال ۱۹۵۰
دورتیا به عنوان فاحشه در ساکرامنتو کار میکرده
بعد از چند سال، اون یه قَواد شد
بابت فاحشهگری و قَوادی دستگیر شد
و برای مدت کوتاهی به زندان فرستاده شد
سال ۱۹۸۲، من موقتا به عنوان ...دادستان ناحیهای
مشغول به کار بودم
،اولین باری که از دورتیا پوئنته باخبر شدم
مربوط به پروندهای بود که یه آقا به اسم مالکولم مککنزی توش دخیل بود
مککنزی یه پیرمرد بود که پوئنته توی یه بار رفت سراغش
با هم دوتا مشروب خوردن
بعدش بهش گفت اون نزدیکیها زندگی میکنه و بردش خونه
،وقتی رسیدن خونهاش
اون مرد یه احساس خیلی عجیب پیدا کرد و دراز کشید
و اون موقع، نمیتونست تکون بخوره
گفتش کاملا فلج شده بود
ولی میتونست ببینه پوئنته ...داره داخل خونهاش
چیکار میکنه
یه جور مادهی مخدر گیج کننده ،بهش خورونده شده بود
ولی میتونست ببینه که اون زن داره ،میره سراغ متعلقیاتش
چندتا سکه برمیداره
...میاد سمتش و یه حلقه از دستش درمیاره
و بعدش میره
وقتی چند ساعت بعد از این که ،تحرکش رو دوباره به دست میاره
،قضیه رو به پلیس گزارش میده
پوئنته دستگیر میشه
،همون موقع
دورتیا خودش رو به عنوان یه دکتر ...به چندتا زن مسن مختلف جا میزد
و ازشون سوءاستفاده میکرد
No comments yet. Be the first to leave one.