183 บรรทัดแรก
« امپایر بـست تی وی در تلگرام و اینستاگرام و توئـیـتـر » .::@EmpireBestTV::.
هی. کلاس پنجم فردا دوباره شروع میشه.
چی؟ این یعنی ما باید ۸ صبح پاشیم؟
شلوغش نکن.
- تو ۹۵ درصد تابستونو خوابی. - آره.
- سامر چی؟ - آره، اون خوبه.
چندشم میشه ازش.
- سامر، مامان کجاست؟ - من امشب تو رو میخوابونم، کیلا.
ما داریم بزرگتر میشیم. یه روزی میرسه که مامان دیگه نیست.
من دارم میرم کلاس پنجم و وقتش رسیده که مثل آدم بزرگا رفتار کنم.
اون کجا رفت...
من قرار نیست قهوه بخورم یا از پسرا خوشم بیاد.
اما میتونم بطری خودمو پر کنم و موهامو چتری بزنم.
اون هنوزم...
میدونم پارسال همه موهاشونو چتری زدن، اما پیشونیم داره بزرگتر میشه.
و من نمیخوام مثل یه گاوپیشونی سفید بشم و همه در موردم...
خیلی جذبه نشون دادی از خودت، بابا.
ایول!
سال بعد به وست لیک میری؟
پسرعموم گفت اونجا یه بچهای هست که سیگار میکشه.
- تو چیزی میبینی؟ - نه. کلی سر و صدا هست اما نه.
- اینم از این. - خیلی خب.
یه سال دیگه و دستهی دیگه کلاس پنجمی خل وضع.
کبیر، آنتونی، خوش اومدین.
تو اهل نیویورکی، بچه جدیده؟ تیم پتریوت سوراخه!
اون تیم مال نیواینگلنده.
- فکر کنم تیشرتت رو برعکس پوشیدی. - ای بابا!
- اینجا رو ببین. یه مشت وراج. - آره، روز از نو، روزی از نو.
من کرا رو دیدم که یه بولیز بچگونه پوشیده بود.
- گروه افادهایها اونجان. - ملکههای دوقلو.
- جوخهی ظاهرسازی. - توی ۱۱ سالگی به اوج خودشون میرسن.
- اونم بچهای که مریضه و باید خونه میموند. - همیشه یکی هست.
اونم از دلقک کلاس که به طور مخفیانه از خودش متنفره.
خیلی بامزه بود، کول.
- ممنون، کول! - عجب، امسال چند تا کول داریم؟
منو یاد هجوم جاستینها در سال ۱۹۹۱ میندازه.
خدا نکنه دوباره یه ریچی ببینیم.
داداش باورم نمیشه، تو از من قدرت بلندتره؟
بچهی پفکخور.
نه، انگار چیپس فلفلی خورده.
- ما تازه از برانکس اومدیم. - تو تازه اومدی؟ وای.
این حتما خیلی سخته برات، تا حالا مجبور نشدم...
دوستامو ول کنم، جز وقتی که ما به ساحل مرتل رفتیم.
تو پرواز برگشت خانم پیر کناریم آرتوروز گرفت.
برای همین من باید سس خردلش رو باز میکردم.
- بچهی اول. - هر چیز به ذهنش میاد میگه.
تا حالا کلمهی «بسه» به گوشش نخورده.
خیلی خب، بچهها. شما هیجانزده هستین؟
بیشتر شماها ۵ ساله که به این مدرسه میاین.
بعضی از شماها ۷ ساله اینجا میاین. و حالا شما بچههای بزرگترین.
امیدوارم همه حیوونای کلاسمون رو دیده باشن. لئوناردو و اسکویرتل.
من به اون چیزا دست نمیزنم.
اونا توی یه جا میخورن و میخوابن و دستشویی میکنن، مگه نه؟
هی! من جایی که اون میخوابه دستشویی میکنم.
بهتون میخوام بگم که...
در پایان سال تحصیلی یه جایزهی خوب در انتظارتونه اگه عملکردتون خوب باشه.
جایزهی آکادمیکالاتون؟
ببین چطور بچهها رو خر کرد. سلیناس خیلی حرفهایه.
از زمان خانم بلکی در دههی ۶۰ بهترین معلمه.
و برای کلاس برندهی امسال...
یه اردوی روزانه به یه جای خیلی خاص رو در نظر داریم.
آره!
وای!
- سلیناس داره بچهدار میشه؟ - شکمش یکم بزرگ شده.
زین، متاسفانه نمیتونی توی کلاس خوراکی بیاری.
من اینا رو فعلا نگه میدارم.
چیتوز میخوره. وای. فکرشو نمیکردم.
در انتهای سال، هر سه کلاس پنجم ما...
در هنر، مناظره، علوم و تاریخ با هم رقابت میکنن.
و اگه کلاس ما برنده بشه، ما به پارک سرزمین جادویی میریم!
اونا قطار اژدهایی دارن؟ شنیدم یه بار آتیش گرفته!
- آره، توی اروپا ممنوع اعلام شده. - آره، اما توی فلوریدا آزاده.
آره، حاملهست.
خیلی خب، بذار ببینیم شماها چقدر میدونین.
کی میدونه وقتی یه گیاه...
نور رو به غذا تبدیل میکنه بهش چی میگن؟
- تبدیل فتوسنتز... - فتوسنتز.
- آب و کربن رو به گلوکوز تبدیل میکنه. - به گلوکوز تبدیل میکنه.
کارت عالی بود، میا.
خب،...
وای پسر. این والدینش طلاق گرفتن.
خیلی خب، عزیزم. ممنون.
خوبه. تو خیلی مهربونی.
خیلی خب.
بیاین به کتابهایی که قراره امسال توی کلاس بخونیم نگاه کنیم.
کی در مورد شارلوت وب شنیده؟
وای نه. بچهها همیشه آخرش گریه میکنن.
همینجوریش بچهها کم گریه میکنن؟
- گریه برای ضعیفاست. - آره.
ما با فرن و خوکش ویلبور آشنا میشیم.
این کتاب احمقانهایه.
آره، حیوونا هیچ وقت با آدما حرف نمیزنن.
تازه هیچ کسی نمیتونه شارلوت رو بخوره.
باید روزها در مورد این عنکبوت خوشمزه بشنوی...
و با فکر کردن بهش گرسنه بشی.
و شما امسال اینو یاد میگیرین.
ببخشید، کول؟ چیزی هست که بخوای به بقیه بگی؟
چه چندش!
باورم نمیشه این کارو کردی!
ببخشید، بچهها.
چه بوی خوبی میده.
دفعه بعد یه حالیم به ما بده. از کاهو حالم بهم میخوره دیگه.
سلام، خانم سلیناس!
- سلام، من مامان کول ویسکی هستم. - سلام.
یه یه عکس بگیرم؟ برای فیسبوک؟
ممنون.
- کول خیلی... - این عالی میشه. ممنون.
از کی تا حالا آدما میخوان شبیه اردکا باشن؟
بزرگ شدنشون زیبا نیست؟
و در کلاس پنجم شما میبینین که بچههاتون میخوان خودشون تصمیم بگیرن.
اینو قبول کنین. بذارین اشتباهات خودشون رو بکنن.
این جلسه تا کی ادامه داره؟
خیلی طولانی نیست، دکتر ونگر.
شاید بعضیهاتون در مورد مسئلهی...
خانم سلیناس توی کلاس شنیده باشین.
اولا میخوام بگم که این قضیه هیچ ربطی به غذای غذاخوری نداره.
اون قراره یه مدتی نباشه. میشه بهش گفت مرخصی.
صبر کن. تا کی؟
الان خبرو میگه.
تا... بچهاش به دنیا بیاد.
- چی؟ - اون داره بچهدار میشه؟
مطمئنی؟ نظرش عوض نمیشه؟
شوخیت گرفته؟ کلاس سومم اینجوری شد!
معلم جایگزین افتضاح بود!
من الان به دخترم پیام میدم! اون حسابی ناراحت میشه!
وای خدا، ما معلم جایگزینو نابود میکنیم!
انگار یه سال کامل بیکاری داریم!
اما مگه نمیخوایم به اردو بریم؟
شوخیت گرفته؟
بیخیال! ما میتونیم به معلم جایگزین بگیم که زنگ تفریح ۳ ساعته.
ما میتونیم بهش کش پرت کنیم.
بهش آدامس پرت کنیم.
به صندلیش چسب بزنیم.
خواهش میکنم منو از این چت حذف کنین.
کول، ما میتونیم اسمهامون رو عوض کنیم و بهش نگیم.
این عالیه، کول.
ما میتونیم کل روز فیلم تماشا کنیم.
آره. مثل اون فیلمه که یه بچه یه دستگاه پیشگویی رو میبینه...
و به تام هنکس تبدیل میشه و روی اون چیز پیانو مانند میرقصه...
و حالا اسمش رو یادم رفت. چقدر عجیبه مگه نه؟
اسمش کوتاه بود، چون وقتی روی پوستر دیدمش...
فیلم «بزرگ».
لطفا منو از این چت حذف کنین.
نمیشه همینجوری اینو بگی!
این حیوونای کلاسی تنبل رو ببین. اصلا تکون میخورن؟
- کاش جای اون بودم. - اون مارمولک خیلی پیر به نظر میاد.
من پیر به نظر میام؟
هوم.
ممنون.
این یه سوسمار پل دماغیه. اونا مدت زیادی زندگی میکنن. حدود ۷۵ سال.
هوم. نمیدونستم. برید بمیرین همسترها.
وای. انگار داره به آخر عمرش نزدیک میشه.
خداحافظ. خوشحال شدم دیدمتون.
اون دیوونهست.
تو پیر و بداخلاق و تنبلی، اما عمرا ۷۵ سالت باشه.
هفتاد و پنج. هفتاد و پنج. هفتاد و پنج.
زیرش نوشته...
«این مردی از سیارهی زمینه که برای اولین بار روی ما پا گذاشته»
ما قصد جنگ نداریم...
۱۹۴۹
- چی؟ - من اون موقعها به دنیا اومدم.
از سال ۱۹۴۹ چند سال گذشته؟
نمیدونم. به این میگن به اضافه.
اینو توی کلاس دوم یاد میگیرن. ما کسر رو یاد میگیریم.
عالیه. چرا نمیتونن ما رو یکم جا به جا کنن تا چیزای بیشتری بدونیم؟
خیلی خب، چهار بر کسر شونزده مساوی با چیه؟
اون داره میره. اصلا یه کلمه از حرفاشو نمیشنون.
۱۹۶۶، ۱۹۶۷...
- داری چکار میکنی؟ - میشمارم ببینم چند سالمه.
۱۹۶۸، ۱۹۶۹، ۱۹۷۰...
دیگه انگشتهام تموم شدن. دیگه با چی میتونم بشمارم؟
بهت میگفتم با چی، اما اینجا بچه هست نمیشه.
منظورم دمش بود.
به اضافه. باید با حیوونای کلاس دوم حرف بزنم.
فراموشش کن. ما فقط توی تمرین آتیشسوزی اون حیوونا رو میبینیم.
و تا ماه نوامبر چنین اتفاقی نمیفته.
چی...
- ها؟ - این یه تمرین آتیشسوزیه؟
No comments yet. Be the first to leave one.