200 บรรทัดแรก
یک دنیای دیگه.
یک زمان دیگه. یک عصر دیگه.
ثرا...
یک سیاره شگفت انگیز که به دور سه خورشید میگرده.
و در مرکزش، کریستال حقیقته،
قلب ثرا و منبع تمام حیات.
از اوایل دوران این سرزمین، آگرا از کریستال محافظت می کرد...
چون میدونست که کریستال...
... همه موجودات ثرا رو به هم مرتبط می کنه.
اما نزدیک ترین موجودات به قلب اون گلفلینگ ها بودن.
هفت قبیله گلفلینگ ثرا رو خونه خودشون میدونستن.
از واپارا هایی که به خودشون افتخار میکردن در شهر کوهستانی هارار...
بافرهنگ ترین گلفلینگ ها،
که به هفت قبیله حکمرانی می کردن...
تا استون وود های تندخو،
که در جنگل بی انتها ساکن بودن،
و به خاطر دلاوری در نبرد شهرت داشتند...
و گروتان های ظریف،
که در اعماق زمین زندگی می کردند...
در نظم و هماهنگی کامل با تمام ثرا،
و فراموش شده توسط دنیای بالای خودشون.
برای هزاره های بیشمار، تمام ثرا در نظم و هماهنگی کامل به سر می برد.
اما بعد، موجودات جدیدی اومدن،
که از ثرا نبودند.
اسککسیس.
اونا آگرا رو با داستان های راجب کائنات فریفتن
و برای اون یه افلاک نما ساختند.
که بتونه رموز کیهان رو خودش کشف کنه.
و به این ترتیب، آگرا چشم به ستاره ها دوخت...
و کریستال حقیقت رو به دست...
اسککسیس سپرد.
تقریبا هزار سال گذشت (تراین واحد زمانی برابر با سال)
تا زمانی که اسککسیس خودشون رو اربابان ثرا نامیدند.
حالا، بار دیگه،
اسکتسیس ها مخفیانه جمع شدن
در سپیده دم روز دیگه...
که زندگی رو از کریستالی که برای محافظت از اون قسم خوردن بدزدن.
تا بتونن خودشون رو پر از حیات کنند.
مرگ رو دور بزنن...
با بهره برداری از قدرت
گنج اونها.
جایزشون.
زندانیشون.
کریستال تاریک.
کریستال دوباره ما رو نا امید کرد.
خب، چه انتظاری داشتی؟
دیروز هیچی نشد، روز قبلشم هیچی.
چرا؟ چرا اینجوری میشه؟
کریستال رو ببین! ما خیلی زیاد برداشتیم!
این پرخوریه!
پرخوری محض!
- رقت انگیزه! - ها؟
مثل پادلینگ های ترسو حرف میزنید.
اما امپراطور، اگه کریستال به ما زندگی نده،
ما میمیریم.
مرگ! مرگ!
ها؟
هیچ وقت!
ما چیزی نداریم که ازش بترسیم.
دانشمندا یه راه حل پیدا کردن.
مگه نه؟
امپراتور قدرتمند ما درست میگن.
من سخت تلاش میکنم که این مشکل سخت رو برطرف کنم.
صبر داشته باشید. ما اربابان کریستال هستیم.
ما یک عصر حکومت کردیم، و در اعصار آینده هم حکومت میکنیم.
- ما جاودانه هستیم! - آره.
- جاودانه. - جاودانه.
حالا، برید.
امپراتور خردمنده.
امپراتور، امپراتور...
- امپراتور! - بله، چیه؟
من جرات نمیکنم خرد تو رو زیر سوال ببرم،
اما میدونی که من راه حلی پیدا نکردم.
کریستال قلب ثرا هست.
اونا یکی و همسان هستن.
اما هر چی بیشتر برداریم کمتر میده.
همه وجود ما در خطره!
پس یه راه حل پیدا کن.
البته امپراطور. منو ببخشید.
من یه امپراطوری نساختم
که ببینم تبدیل به خاکستر میشه.
من جواب رو پیدا میکنم امپراتور. میبینی!
من نا امیدت نمیکنم! نا امیدت نمیکنم!
گلفلینگ ها چیزی در مورد جرائم اسککسیس ها نمیدونستن.
باید حقیقت افشا میشد.
آتیش قیام باید روشن میشد.
و یک عصر جدید باید شروع می شد.
کریستال حقیقت فاسد شده بود.
اون فساد در کل ثرا گسترش پیدا کرد.
و وارد موجوداتش شد.
حتی اونایی که توی قفس های اسککسیس ها بودن.
اسیر بودن...
تا به امروز.
- ریان! - خب...
سلامی دوباره.
آروم باشید رفقا.
من نگهبان قلعه به این وظیفه قسم خوردم که امنیت ارباب ها رو حفظ کنم.
از کجا بدونم که اینا سمی نیستن؟
- فقط یک راه برای فهمیدنش هست. - نه!
مطمئنم که اربابا مطمئن نمیشن اگه چند تا کم بشه.
چون اسککسیس ها سخاوتمندن.
و باید اعتراف کرد،
اینا خوشمزه به نظر میان.
هی.
من چیزی نگرفتم! میبینی؟
- لازم نبود بد رفتار کنی. - میرا، فرار کن!
ممنون!
- فردا میبینیمتون. - بیا بریم بیرون.
- قیافه اون پودلینگ ها رو دیدی؟ - خیلی آسون بود.
اونا هیچ وقت یاد نمیگیرن.
- تا دوربین چشمی باهات مسابقه میدم! - بازنده یه نبری پاصافه!
رسیدم.
سلام!
اینجایی. ترسیدم گم شده باشی.
- تو تقلب کردی. - من دوباره بردم.
تو بردی چون بال داشتی.
البته که دارم. من دخترم.
و تو یه نبری پا صافی.
اولین باری که اومدیم این بالا رو یادته؟
چطور میتونم فراموش کنم؟
نشونم بده.
منظورت... اشتراک خاطره هست؟
آره! یعنی...
اگه تو بخوای.
- خب، اگه تو بخوای میخوام. - آره.
- میخوام خاطره رو به اشتراک بزارم. - خوبه.
منم همینو میخوام.
من همه چیو راجب اون شب یادمه.
خیلی مضطرب بودم.
فهمیده بودم.
من از هر چیزی که بلد بودم برای تحت تاثیر قرار دادنت استفاده کردم.
مطمئنا تلاشت رو کردی.
من حواسم پرت شده بود. تنها چیزی که بهش فکر میکردم بوسیدن تو بود.
و من از انتظار خسته شده بودم.
برای همین بوسیدمت.
- میرا! - صبر کن، چی...
باید یواشکی اومده باشه تو.
یه سرباز آراتیم ریسک ورود به قلعه رو نمیکنه.
خب اون یکی کرده!
باید به کاپیتان بگیم. بیا.
قسمتون یادتون باشه.
ما از اربابان محافظت می کنیم.
اربابان از کریستال مراقبت می کنند.
وقتی یکی از ما نتونه وظیفش رو انجام بده هممون نتونستیم!
یا کریستال!
برید به جایگاهتون!
یه سال دیگه،
یه درشکه سواری اسفبار دیگه به هارار،
یه مراسم عشر گیری دیگه.
من از پایتخت گلفلینگ خوشم میاد.
به نظرم بوی ناخوشاید جذابی داره.
اون هوای کوهستانی جوش هام رو خراب میکنه.
خب من توی یه متن گراتنی خوندم
که این شاید خوب باشه.
بی فایدست.
اونا همیشه برمیگردن.
همیشه!
وای.
- آرملینگ ها رو بیارید! - چقدر طولانی بود.
خرکت کنید.
اون لنداسترایدر رو بیارید!
- اسلحه ها رو بارگذاری کنید! - مهارش کنید!
- کاپیتان اوردن! - باید باهاتون حرف بزنیم.
میتونه صبر کنه.
برنامه عوض شده. من حالا ارباب ها رو شخصا به هارار اسکورت میکنم.
دارید میرید؟
پس به یه گلفلینگ نیاز دارید که نگهبان ها رو وقتی که نیستید رهبری کنه!
بله. یه گلفلینگ که توی همه تمرین ها بهتر بوده باشه.
یه گلفلینگ که کل عمرش رو توی قلعه گذرونده باشه.
یه گلفلینگ که به سنت ها احترام بگذاره.
- برای همین تالین رو انتخاب کردم. - ها؟
تالین؟
واقعا؟
اما من آمادم!
این کار یه سربازه،
نه بچه هایی که موقع گشت زدن خوراکی میدزدن.
دهن لقا.
- اون فقط یکم خوشگذرونی بود. - همه کارات اینجوریه.
شاید یه روز لایق پوشیدن ردای من باشی.
- اما پدر... - کاپیتان.
بله، کاپیتان.
چرا طولش میدین؟
برادر دوم توی زنیثه.
بزارید بریم!
بله. سوار شید!
کاپیتان اوردون. خواهش میکنم. قبل این که برید...
ما یه...
چی دیدید؟ سریع بگو.
بگو بهش ریان.
No comments yet. Be the first to leave one.