200 บรรทัดแรก
(قسمت سیزدهم)
رو ری دیشب خیلی گریه کرد و حالش بد بود
مامانش از حال رفته بود
به نظرم باید بره پیشِ یه روانپزشک
روانپزشک؟
پس یعنی خانومم...
از نظر روانی مشکل داره؟
طبق آزمایش، رگ های خونیش مشکلی نداره،
اما چون تحرک مغزی نداره، یه دفعه ای از حال رفته
این یعنی چی؟
به هر حال، من با یه روانپزشک صحبت میکنم
ممنون
جریان چیه؟
چرا میخواد اونُ مثل یه زنِ دیوونه جلوه بده؟
ای خدا
حالتون چطوره؟
تو چرا اینجایی؟
نکنه اومدی اینجا که رو ریُ ببینی؟
نه، برای چِکاب اومدم اینجا
مطمئنی؟
نکنه داری فریبم میدی؟
نه، اینطور نیس نگران نباشین
بذار دوباره روشنِت کنم
من از آدمایی مثلِ تو نفرت دارم
تو دورو و بی مسئولیتی
به دخترایِ دل نازک اهمیت نمیدی،
و جوری باهاشون رفتار میکنی که انگار زیردستِتن
تو یه جونِوَری که آدمایِ دیگه رو تحقیر میکنی
قبول دارم، پدر
من تاثیر خوبی رویِ شما نذاشتم،
با این حال، من یه جنبه دیگه ای هم دارم
اگه بهم فرصت بدید، خودم رو بهتون نشون میدم
تو سخنرانِ خیلی خوبی هستی
چرا باید اینکارو کنم؟
نکنه هنوزم به دخترم علاقه داری؟
اگه اینطوره، دست از خیال بافی بردار
نمیخوام دامادی مثلِ تو داشته باشم
مگه اینکه از رو جسدم رد بشی
اوه، مدیر جونگ اون بابایِ رو ری بود؟
آره، خودش بود
حتی وقتی از پشت نگاش می کنم از ترس موهایِ تنم سیخ میشه
چرا اومدی اینجا؟
چی؟ اومدم اینجا این بچه رو تحویل بدم
این همون بچه ـس؟ آره
باید آماده بشم برم تو ارتش ثبت نام کنم
اسمت چیه؟
فسقلی
تو شبیه رو ری هستی، واسه همین خیلی نازی
عزیزم، چرا انقدر خسته به نظر میای؟
از دیروز تا حالا حتی بهم نگاه نکردی
من کارِ اشتباهی کردم؟
ای خدا. یون جو چطور میتونی انقدر نادون باشی؟
تو اصلا باهوش نیستی
هی، پدرشوهرت رابطه عشقی داشته...
و یهویی با خودش بچه برداشته آورده
فکر میکنی با این حالِش میتونه لبخند بزنه و بخنده؟
اما خداروشکر...
که شوهرت به باباش نرفته
ازت خيلی ممنونم، دکتر لی
منم همینطور، عزیزم
من دیگه دارم میرم
خیلی خب. امروز بهت اجازه میدم منفی باف باشی
به مادرت فکر کن و خودتُ آماده کن
مطمئن شو که با پای راست ضربه بزنی
حواسِت رو جمع کن
نیاز به استراحتِ مطلق
بیمار بعد از خوردن آرامبخش خوابِش برد
راستی. جایی نرید
مادرِتون فقط شما رو میخواد
باشه. ممنون
نیاز به استراحتِ مطلق
بذار گوشیت رو ببینم بِدش به من
چی؟ چرا؟
فقط کاری که میگم رو بکن بِدش به من
بابا
میخوام برای یه مدت مُصادره ـش کنم
ممکنه با آدمایِ بازنده ارتباط برقرار کنی
رو ری، چی شده؟
سلام، پدر
میونگ رانگ، چطور تونستی اونُ بیاری اینجا؟
دختره یِ احمق باید آماده شم برم ارتش ثبت نام کنم
باشه. ممنون که نگه ـش داشتی
بیا اینجا، هان گیول
نه، نه
اول می برمش کافه تریا و بهش غذا میدم
گفتی سرت شلوغه. خودم بهش غذا میدم میتونی بری
وای، دختره یِ احمق
پس خودم چی؟ نباید غذا بخورم؟
منم گُشنمه
زود باش بیا برام غذا بخر. زود باش
معذرت میخوام چی...
تو که گفتی سرت شلوغه ای خدا، گُشنمه
هی، میونگ رانگ
چرا داریم میدوییم؟
وای، دختره یِ احمق واقعا دوزاریت کجه
حرفِ دیگه ای نزن و فقط دنبالم بیا
وقتی بفهمی غافلگیر میشی
چی؟
(آشپز جونگ)
"آشپز جونگ"؟
این آشپز جونگ کیه؟
هی، شِکمو نمیتونم پیدات کنم
گوش ميدی چی ميگم؟
فکر کنم الان نمیتونی حرف بزنی
تو لابی منتظرِت می مونم
هی، هی ببخشید
فکر کنم قبلا صداش رو یه جایی شنیدم
لابی؟
حالتون چطوره؟
تو چرا اینجایی؟
این عوضی رو ببین
هی، میونگ رانگ، کجا داریم میریم؟
کافه تریا طبقه پایینه ای خدا
یه مسئله ای پیش اومده که از غذا خوردنِت واجب تره
اون چیه؟
اونجاس
آشپز جونگ!
دستمو ول کن
سلام
هی تو!
چی شده؟
ای وای. معذرت میخوام
خیلی خب
رو ری
من با خواهرِت بیرون منتظر می مونم
اگه میخوای با آشپز جونگ کاری کنی، آروم آروم از وقتِت استفاده کن
منظورت چیه؟
این فقط واسه آدم بزرگاس لازم نیس بدونی
میونگ رانگ!
وای، شما دوتا خیلی خوب به نظر میاید
اون چِش شده؟
همونطور که اون گفت، ما وقت زیادی نداریم
بیا زودتر کارِمون رو انجام بدیم
چی؟
منظورت چیه؟
بیا
آها. ساندویچ
آره، ساندویچ
چیه؟ چیز دیگه ای انتظار داشتی؟
نه اصلا راستش، خیلی گرسنه بودم
هوس ساندویچ کرده بودم
وقتی دیدم ساندویج به طرز جادویی ظاهر شد خیلی غافلگیر شدم
درسته تو واقعا سیری ناپذیری
همراهِ مریض همیشه بیش تر از مریض سختی میکشه
حتما غذات رو بخور
چیه؟ این خیلی کوچیکه؟
هی، امروز صبح خیلی شلوغ و درهم برهم بود
حتی یه دونه ـش رو هم به سختی میشد خرید
ببخشید، آشپز جونگ
امروز اولین روزیه که باید تو دفتر مرکزی کار کنی
ببخشید که اذیتت کردم
به لطف تو، امروز تبدیل به اولین روزِ فراموش نشدنی میشه
همینطور...
واقعا دلم میخواد برم سَرِکار
اما فکر نکنم بتونم مادرم رو وِل کنم
ببخشید
نگران نباش
برای شروع خیلی به کمکِت احتیاج نداریم
نگران نباش و فقط مراقب مادرت باش
اما کارآموز باید همه کارا رو انجام بده
من باید ظرفای کثیف رو بشورم، تمیز کنم
مواد غذایی رو آماده کنم، یه سری اطلاعات از اینترنت بگیرم
مگه بهت نگفتم؟
خیلی به کمکِت احتیاج ندارم
قبلا از یه نفر خواستم به جات کار کنه نگران نباش
پس پیشنهاد مِنوی جدید چی میشه؟
باید برم خواربارفروشی و فکرامونُ رو هم بذاریم
نگاش کن
یکی ندونه فکر میکنه تو ستون اصلیِ شرکت اس سی هستی
خودم ترتیب همه چی رو میدم لازم نیست نگران باشی
فعلا فقط کنارِ مامانت بمون
چیه؟
هیچی
چیه؟ بهم بگو
قبل از اینکه ببینمت
همه چی خیلی برام سخت بود و نمیدونستم باید چیکار کنم
حالا که اینجا می بینمت، روحیه ـم تقویت شد
درسته. باید خودتُ خوش شانس بدونی
خیلی سخته که همچین سرپرست خوبی داشته باشی
همینطور خیلی خجالت می کشم...
که خانواده ـم رو تو همچین وضعیتی دیدی
الان داری پُزِ خانواده ـت رو میدی؟
خانواده یِ من از این لحاظ لنگه نداره
شوخی نمی کنم
لی رو ری
وقتی میخندی خیلی خوشکل میشی
پس...
حتی اگه همه چی سخت شد، لبخند بزن
مامانت زود حالش خوب میشه
@Mehdi_Rain : کانال تلگرام
اونا کجا رفتن؟
دخترایِ چشم سفید
بله، پدر!
شما الان کجایین؟
چی؟ ما تو کافه تریا داریم غذا می خوریم
چطور جرات میکنی بهم دروغ بگی؟
من الان تو کافه تریا ام
معذرت میخوام
لی میونگ رانگ! لی میونگ رانگ!
چی؟ این احمقا رو ببین
No comments yet. Be the first to leave one.