200 บรรทัดแรก
مـــعـــرفـــی ، انتـــخــاب فـــیـــلـــم و تـــــرجــــمــــه
MAZDOSHT / مزدُشت
خانه ی ما
تازه داری میری؟
آره
زیاد دیر برنگرد بتونیم کار کنیم
باشه زودتر بر میگردم
خداحافظ تاتا - خداحافظ -
آبمون تموم شده بود
امروز رفتم روستا
هیچی یه کم آوردم
چقدر دووم میاره؟
دو تا سطل هم به زور داریم باید جیره بگیریم
!عجله کن !به جای زل زدن به من ، بلند شو
تموم نکردی
گرسنه ت نیست؟
تازه غذا خوردم
تو فکر چی هستی؟
نگران لاماها هستم
همین
لاماها چشونه؟
با زحمت راه میرن
نمیدونم اوضاعشون خوبه یا نه
هوا خیلی گرمه
بارون تو راهه
ملت از همه ی روستاها دارن میان
تو چاه ، یه چیکه هم نمونده
اینم خیلی سنگینه نمیشه برد باید لاماها رو بیاریم
آره همین الان آمادورو فرستادم
نمیدونم اگه وضعیت همینجوری ادامه پیدا کنه چیکار کنیم
میذاریم میریم تقریبا همه ی اهالی شمال تا الان رفتن
هیشکی نمی خواد بمونه
جنوبم همین وضعیته
فقط سه تا خونوار باقی موندن
خودمونیم و خودمون
چون ویرخینیو اینطور میگه
تو باید با پسرت بری شهر ، سیسا
شوخیت گرفته؟ اون حتی روستا هم نمی خواست بره
بارون تو راهه
من باید کلی راه برم واسه آب آوردن ، ویرخینیو
تو روستا هیچی نمونده
کلی راه باید برم تا رودخونه
تو هم برای کمک به من باید بیایی
باید کمکم کنی ویرخینیو
نه ! من باید لاماها رو ببرم چرا
خودت اینو می دونی
خب ، بیارشون همونجا
آوردن آب ، کار توئه
صبحت بخیر ویرخینیو
چی ترو کشونده اینورا؟
می خواستم ببینم اوضاع از چه قراره
آبی در کار نیست ویرخینیو
!اوضاع از این قراره
آره می دونم
سیسا دیروز ، نگران ، برگشت
اونم میخواد ما رو بذاره بره؟
!نه ! نه
من نمیرم
ما فقط باید صبر کنیم بارون بیاد
دیگه اونجوری نیست
اون دوران ، گذشته ویرخینیو
باید بذرها رو آبیاری کنیم
بریم کوه و یه مقداری آب بیاریم بلکه بتونیم بذرها رو آب بدیم
آره باید بریم
قبل از اینکه محصولات از بین بره
بریم ترتیب شو بدیم
بیا حرف بزنیم
....من
کسائی که هنوز اینجا هستن رو خبر میکنم
به امید دیدار - به امید دیدار ویرخینیو -
!مامان بزرگ
!سلام پسر ! چه ناغافل خوشحالم اومدی
سلام مامان بزرگ حالت چطوره؟
خوبم پسر
....بابام منو فرستاد با اینا
از همه چی ، یه کم هست
بیا وسائلو ببریم داخل
بابابزرگم حالش چطوره؟
کله ی سحر میره بیرون
حالش چطوره حالا؟
همونطوریه بدخلق ، طبق معمول
ولی خوبه حالش
!هیچوقت برنگشتی برای بذرپاشی
خب آره
یه عالم بار رو شونه م بود که برگردونم خونه
!تو فقط برای جشنواره ها میای
مامان بزرگ
یه حرفی دارم که بهت بگم
تو و بابات باز با هم دعوا کردین؟
نه ! قضیه این نیست مامان بزرگ
اون فقط کار و بارشو میکنه
...خودش
کل روز بداخلاقی می کنه
ترجیح میدم دور باشم
تا دعوامون نشه
بهترین کار همینه که دور بشی
آره درسته
!سلام بابابزرگ
کلور برامون چیزای خوشمزه آورده از خودت پذیرائی کن
اون چرا اینجاست؟
چرا از خودش نمی پرسی؟
تو اینجا چیکار میکنی؟
چرا اینجائی؟
اومدم اینجا تا شما رو ببینم بابابزرگ
بابات هم قراره بیاد؟
نه ! اون نمیاد
پس تو رو به عنوان ِ پسرک ِ قاصد فرستاده؟ چی می خواد؟
!ویرخینیو
مساله ای نیست مامان بزرگ
بابام منو نفرستاده ، بابابزرگ
پس تنبیهت کرده
اینجا اومدن تنبیه محسوب میشه؟
هر دفعه که اومدی بابت تنبیه بوده
قضیه تنبیه نیست بابابزرگ
اومدم شما رو ببینم
حتی اگه برات مهم نباشه
این بچه ی لوس میگه اومده ما رو ببینه
!ولش کن ویرخینیو
بهرحال ما که کارهای کِشت مون رو تا الان کردیم
ولی اون میتونه با تو بیاد برای چرا ویرخینیو
پس می تونم باهات بیام؟
اگه موقع طلوع آفتاب بیدار بشی ، آره
چی گفت؟
اگه صبح زود پاشی میتونی باهام بیای
!کلور
!ای داد بیداد ، کلور !بابابزرگت بیرون واستاده ها
تو گفتی میخوای کمک کنی
!عجله کن
چی شده بابابزرگ؟ حالت خوبه؟
!چیزی نیست
اینجا همه ش همینو میخورین بابابزرگ؟
اونجاها اماکن مقدسی هستن میدونی؟
!متوجه حرفت نمیشم بابابزرگ
تو اصلا معنی مقدس میدونی چیه؟
!پسره ی لوس
متوجه حرفت نمیشم
!معلومه متوجه نمیشی
ولی میدونی " ایلوکالا " چیه که ، درسته؟
آره بابابزرگ می دونم ایلوکالا چیه
ولی چیز دیگه ای بهم یاد ندادن
!هیچی بهت یاد ندادن
میدونی کرکس چه جوری میمیره ، کلور؟
نمی دونم بابابزرگ . چه جوری؟
وقتی که احساس کنه دیگه مفید نیست
وقتی نتونه پرواز کنه
وقتی احساس ضعف کنه
وقتی این حسو می کنه
میره نوک قله ی کوه
...بعد
بالهاشو به عقب جمع میکنه پاهاشو بلند می کنه
و میذاره سقوط کنه
صاف می خوره به یه صخره و میمیره
مگه کرکس نمی ترسه؟
!البته که می ترسه
...چیزی که برای تو مهمه که بدونی اینه که
از اون لحظه به بعد یه چرخه ی جدید شروع میشه
!مامان بزرگ
!بگو ، پسر
یه چیزی هست که می خوام درموردش باهات حرف بزنم
بگو چیه؟
میخواستم یه چیزی بهتون بگم
بابات چی می خواد؟
!فقط بهم بگو
مامان بزرگ درباره ی اینکه با ما بیای به شهر فکر کردی؟
!قاصد ، زبون باز کرد
چی داری میگی بابابزرگ؟
هیچی
...داشتم بهت می گفتم مامان بزرگ
من فکر میکنم برای تو وقتش رسیده که با ما بیای
اینجا هیچی باقی نمونده
ما اینجا روبراهیم
واقعا؟ روبراهین؟
بابابزرگ روبراهین؟
!ما روبراهیم
ولی اونجا میتونستی خیلی بهتر باشی
...بابام فکر می کنه که
!بابات درباره ی این موضوع حرفی نداره
اگه می خواد چیزی بگه باید خودش بیاد
بذار وقتی سر حال تر بودی حرف می زنیم
من فردا زودتر میزنم بیرون
با اون سطل ها داری چیکار می کنی؟
صبح بخیر بابا بزرگ
صبح بخیر با اون سطل ها داری چیکار می کنی؟
مامان بزرگ ازم خواسته کمک کنم
البته که خواسته
برای همین هم صبح زود بلند شدی
من زود بلند شدم چون تو بهم گفتی
!تو هم یهو حرف منو گوش کردی
مامان بزرگت خودش میدونه که آبو اون باید بیاره
!فقط یه باره بابابزرگ
من برای کمک اینجام
!من برای کمک اینجام
!عجله کن قراره روز طولانی ای باشه
بابابزرگ؟
حالت خوبه بابابزرگ؟
چی شده؟
به نظر خوب نمیای
چیزی نیست کلور
فقط یه سرفه ست
مامان بزرگ خبر داره؟
No comments yet. Be the first to leave one.