200 บรรทัดแรก
همه چیز آمادهست
اون اینجاست.
سلام.
خوش اومدید. لطفاً، بشینید.
من رابرت بیز هستم.
ایشون هم ریچل هریس هستن.
ما یه مدتی قراره اینجا بمونیم.
قهوه میل دارید؟
خوبه. ممنون.
همونطور که میدونید،
خانم هریس یکی از بهترین نویسنده های کشور هستن.
سوال های ایشون واسشون خیلی اهمیت دارن.
پس لطفا سعی کنید با بهترین
اطلاعاتی که دارید جواب بدید.
پس شما ادعا میکنید که داستان رو میدونید.
- درباره خانواده هاگن؟ - بله.
شما مدرک موثقی هم دارید که
که داستانتون رو تایید کنه؟
چون من بازی نمیکنم
اگر شما فقط واسه پول اینجایید
میتونید برید یه جای دیگه.
من برای پول اینجا نیستم.
من اینجام فقط برای تعریف کردن داستانم.
باشه پس شروع کن.
- ازکجاش؟ - از اول اول.
همه چیز از وقتی شروع شد که مادر سیندی فوت کرد.
و چگونه فوت کرد؟
یک سال قبل از مرگش،
دکتر ها تشخیص دادن سرطان داره،
ریچارد و بچه هاش
دنیا رو سرشون خراب شد.
ریچارد یه مدت خیلی زیادی افسرده بود.
دو سال گذشت و اون فهمید که سیندی و تامی
احتیاج دارن که اون دوباره به حالت عادیش برگرده.
پس اون یه عشق جدید پیدا کرد و تصمیم گرفت که به زندگی ادامه بده.
درباره چی فکرمیکنی؟؟
خیلی خوشحالم، بالاخره واسه خودمون یه جایی پیدا کردیم.
کوچیکه ولی میتونیم هرکاری که خواستیم بکنیم.
اره اما داشتم فکر میکردم نمیخواستی تنها باشی؟
منظورم اینه که بچه هات خیلی زود رفتن
و فکر میکنم دیگه وقتشه بچه دار بشیم.
واقعا؟ تو همین الان هم دو تا بچه داری.
دو تا بچه واسه خودم دارم. یکی هم با تو میخوام.
میدونم، من...
من مادر ناتنی اونام. من با چیزی که داریم مشکلی ندارم.
مادر ناتنی... به زودی مادر واقعی.
اما جدا، امیدوارم که اون فکر نکنه میخوام جای مادرشو بگیرم.
اون همچین فکری نمیکنه.
من مطمئنم اون فقط دلش تنگ شده.
هممون همینطوریم.
حدس میزنم تعطیلات تابستون تقریبا تموم شده.
مامانم میپرسه کی قراره اونا رو برداریم.
اون، ما باید واسه مدرسه بچه ها بریم خرید
و تامی گفت که یه کولی پشتی جدید میخواد.
چی؟ عزیزم ما همچنان به خاطر خونه ای که توش هستیم بودجمون تموم شده
ما از عهده یه کوله پشتی بر میاییم.
برگردون. نمیخوام این قسمت رو از دست بدم.
- این قسمت مورد علاقه منه. - * با اینکه من خوش شانسم، آمادم *
* برای بهتر یا بدتر
* من خواهم برد
* ما هوای همدیگه رو داریم*
* اما این گنج زندگی منه *
* فقط گذروندنش کنار تو *
* میدونم من آمادم
* اوه اوه اووه
* این گنج زندگی منه *
* فقط گذروندنش کنار تو*
* میدونم من آمادم
درباره خونه واسم بگو.
اونا این خونه رو خریدم بدون اینکه بدونن پشت صحنش چی هست.
و من نمیدونم.
فقط یه چیزی هست که واقعا درباره اون خونه خیلی عجیبه.
اینجا به نقاشی احتیاج داره.
اره، میدونم.
قراره با این پیانو چکار کنیم؟
نمیدونم. شاید نگهش داریم.
منظورم اینه که سیندی میتونه خیلی خوب ازش استفاده کنه.
نه، فقط فضا اشغال میکنه.
فقط بزارش تو انبار.
اما الان، اول از هرچیز...
این شلوغ کاری رو تمیز کن.
اره، بیا انجامش بدیم.
* این داستان منه
* ناراحت کننده اما واقعیه
* هی هی
- * هوو اوه - * هی، هی
* هوووو هووو
* هوووو
* لا لا لا
* هوووو
* اوو...
* خب من باید بدونم که این اول کاره *
* این دختر ها منو با یه قلب شکسته رها کردن *
* حالا گوش کنین مردم میخوام بهتون چی بگم*
*دور موندن ازش بهتره *
- * اره... - * اووو، هی!
* خب، باید از اول دونست که *
* این دختر منو به یه قلب شکسته رها میکنه*
* حالا گوش کنین مردم چی میخوام بهتون بگم *
* دور موندن ازش بهتره *
* اره، ممکنه من واسه لباش یا لبخنده روی صورتش دلم تنگ بشه *
* لمس کردنش یا آغوش گرمش *
* پس اگر شما دوست ندارید گریه کنید من دوست دارم *
* دور موندن ازش بهتره *
*اره، دور موندن از این دختر...*
این پنجاهمین شب ما هست عزیزم.
تو یه خونه عالی خریدی.
من فقط باورم نمیشه انقدر اررون بهمون فروختن.
نمیتونم صبر کنم تا بچه ها ببیننش.
نمیتونم صبر کنم بچه ها از چیزی
که الان هست بیشتر جداش کنن.
این یکم زمان میبره واسه اینکه...
اما این خوبه، درسته؟
مطمئنا عزیزم، این مشکلی پیش نمیاد.
اوهوم.
اون چیه؟
این احتمالا از کریکت بهتره، بیایید تو.
ممکنه تو، به هر حال.
اولین شب اونا تو خونه جادویی بود.
همه چیز عالی بود.
- سلام! - پیج، چه خبره؟
- هی عزیزم. - حالت چطوره؟
چیز خاصی نیس. شما چطورین؟
اوه، تو اون کارو نکردی.
صبرکن، تو دوست پسر داری؟
اره لطفا به بابا نگو.
نگران نباش. من عاشق رازم.
بهش نمیگم.
خب، من سعی کردم با بابا تماس بگیرم اما اون برنداشت.
- اون اینجاس؟ - نه، سر کاره.
- تامی چطوره؟ - بسته!
اون خوبه، داره زندگی منو مثل همیشه خراب میکنه.
اینو نگو.
بسته! دارم بهت میگم بسته.
خب جای جدید چطوره؟
- عالیه. - ایول.
به یکم بازسازی احتیاج داره، اما شماها خوشتون میاد.
فوق العاده به نظر میاد.
اوم. ما کاملا آماده ایم واسه رفتن.
خیلی خب، ما شنبه اینجاییم ، باشه؟
پس چیز هاتون رو با هم بگیرید.
- باشه حتما، خداحافظ. - خداحافظ.
خیلی خب، پیج.
تو میخواستی که یه مادر باشی.
بیا انجامش بدیم.
سلام؟
سلام.
هیس،آروم.
کی سیندی و تامی اومدن تو داستان؟
اونا همراه مادربزرگشون تعطیلات بودن.
اونا یک یا دو هفته بعد حرکت کردن.
- بیا اینجا. - زود باش.
خب نظرت چیه؟
این اینجا عالیه. دوستش دارم.
- میتونی اتاقمو نشونم بدی؟ - البته.
اره.
اینجا، من اتاقتو نشونت میدم.
خیلی بامزس. شماها عاشقش میشین.
- من واستون تشک های جدید گرفتم و اونا رو ریختم دور
واو، این خیلی باحاله.
هی!
خیلی خوب میزنی.
هنوز به تمرین احتیاج دارم، اما همین الان هم عاشق این پیانو هستم.
- بزار تو اتاقت بهت نشون بدم. - باشه.
خب این اتاقته.
کوچیکه، اما فکر کنم خوبه.
این عالیه.
دوستش دارم.
- هی پیج... - بله؟
ممنون که انقدر باهام مهربونی.
البته عزیزم.
خب ، خونه مامان بزرگ چطور بود؟
خب، ما همه کاری کردیم.
رفتیم بالای درخت
و میپریدیم پایین. خیلی خوش گذشت.
مثل دفعه قبل صدمه ندیدی؟
- اره - بیا، تو اینو داری.
اینجا، هوووو!!
- ادامه بده - هی، منم میتونم به شما اضافه بپیوندم؟
اره، میدونی؟ بیا اینجا دیگه، جای منو بگیر.
نوشیدنی میخوام.
بیا بریم مامان.
سریع فکر کن. سریع فکر کن.
باشه، تلاشمو میکنم.
خیلی خب تامی.
بفرمایین.
- بیخیال... - اووه!
بگیرش. بگیرش. برش گردون.
خیلی خب خیلی خب. بیارش ، بیارش.
- شماها دارید بدون من بازی میکنین؟
- بدجور گمشده بود. - به خونه خوش اومدید بچه ها.
خونه جدید ما.
خیلی زیاد شد، اونا هنوز هیچ چیز عجیبی
توی خونه تجربه نکردن.
دقیقا کی شروع شد؟
ببین... این با فیلم ها خیلی فرق داره.
اگر شما به یک خانه شیطانی نقل مکان کنین....
انتظار نداشته باشید که بهتون نزدیک بشه
همون شب اول توی خونه.
اول اونا احساس راحتی میکنن...
No comments yet. Be the first to leave one.